برچسبزنی قومی و میراث استعمار در هویتهای فرهنگی و ملی
گفتگوی تخصصی با ناصر فکوهی؛ استاد تمام انسانشناسی دانشگاه تهران گروه پژوهشی حقوق بشر دانشگاه اصفهان با همکاری مؤسسه پژوهشهای اجتماعی تریکونتیننتال.
استعمار را نمیتوان صرفاً رخدادی متعلق به گذشته دانست. اگرچه امپراتوریهای استعماری کلاسیک فروپاشیدهاند و امروز کمتر میتوان از استعمار به معنای رسمی و مستقیم آن سخن گفت، اما بسیاری از مناسباتی که در دوره استعمار شکل گرفتند، همچنان در ذهنیتها، ساختارهای قدرت، روابط اقتصادی، نظامهای دانایی و شیوههای تعریف هویت باقی ماندهاند. استعمار تنها اشغال سرزمین نبود؛ بلکه نوعی طبقهبندی جهان، تعریف خود و دیگری، برچسبزنی فرهنگی، تحقیر جوامع بومی، تغییر زبانها و سبکهای زندگی، و بازسازی روابط قدرت میان مرکز و پیرامون بود. از همینرو، بحث استعمار و حق تعیین سرنوشت را نمیتوان فقط از منظر تاریخی یا حقوقی بررسی کرد، بلکه باید آن را از زاویه انسانشناسی، جامعهشناسی فرهنگی و مطالعات هویت نیز فهمید.
اهمیت این بحث از آن جهت است که قدرتهای استعماری برای اداره بهتر سرزمینها و جمعیتهای تحت سلطه، تنها از ابزارهای نظامی، کشتارها و نسلکشیهای بیرحمانه و غارت اقتصادی و میراث فرهنگی، استفاده نکردند، البته این موارد بسیار گسترده و دردناک بودند اما بخش بزرگی از ضربات استعمار نیز با ابزارهای فرهنگی بر مردمان مستعمرات وارد شدند. استعمارگران زبانهای بومی را تضعیف کردند، سبکهای زندگی محلی را دگرگون ساختند، دین و آموزش را به خدمت سلطه گرفتند و مردمان مستعمرات را در قالبهایی مانند «متمدن»، «وحشی»، «ابتدایی»، «اقلیت»، «اکثریت» یا «دیگری» طبقهبندی کردند و میان آنها و آنها و خود سلسلهمراتب خشونتآمیزی به وجود آوردند. این طبقهبندیها بیطرف نبودند؛ کارکرد سیاسی داشتند و میتوانستند به ابزاری برای کنترل، حذف، تفرقه، وابستگی و تداوم سلطه تبدیل شوند.
در این میان، مسئله هویت جایگاهی محوری دارد. افراد و گروهها خود را از خلال زبان، دین، قومیت، تاریخ، حافظه جمعی، تجربه زیسته و تعلق سرزمینی تعریف میکنند. اما پرسش مهم این است که این هویتها تا چه اندازه ریشه در تاریخ اجتماعی دارند و تا چه اندازه ساخته، بازتعریفشده یا دستکاریشدهاند. آیا هویت قومی، مذهبی، زبانی و ملی را باید واقعیتهایی طبیعی و تاریخی دانست یا برساختههایی اجتماعی و سیاسی که در نسبت با دولتملت، استعمار و قدرت شکل گرفتهاند؟ برای بررسی این مسئله، در گفتوگو با دکتر ناصر فکوهی، استاد تمام بازنشسته انسانشناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، به نسبت استعمار، هویت، برچسبزنی قومی، دولتملت، اقلیت و اکثریت، فدرالیسم و استعمارزدایی از ذهن و حافظه پرداختهایم.
اطلاعات گفتگو
مصاحبهکننده: مرضیه تاجمیری، دانشجوی دکتری روابط بینالملل دانشگاه اصفهان
مصاحبهشونده: دکتر ناصر فکوهی، استاد تمام بازنشسته انسانشناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران
تاریخ مصاحبه: چهارشنبه، ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
سرفصلها:
۱. تداوم استعمار در جهان معاصر و اهمیت مطالعات پسااستعماری
۲. هویت قومی، مذهبی، زبانی و ملی از منظر انسانشناسی
۳. نسبت هویتهای تاریخی و اجتماعی با هویتهای برساخته
۴. مفهوم اقلیت و اکثریت و کارکرد ابزاری آن در ساختارهای سلطه
۵. دولتملت، مرزبندیهای استعماری و جوامع چندفرهنگی
۶. فدرالیسم، هویتهای قومی و تجربه ایران
۷. استعمارزدایی از ذهن، حافظه، زبان و ساختارهای فرهنگی
متن گفتگو
پرسش اول: استعمار، پسااستعمار و تداوم میراث استعماری
بحث استعمار در نگاه رایج، اغلب به گذشته تاریخی نسبت داده میشود؛ گویی با فروپاشی امپراتوریهای استعماری، این مسئله نیز پایان یافته است. از منظر انسانشناسی و مطالعات فرهنگی، چرا هنوز باید درباره استعمار، میراث استعماری و نسبت آن با هویتهای فرهنگی و ملی گفتوگو کرد؟
بسیاری از کسانی که درباره استعمار سخن میگویند، گاه چنین تصور میکنند که استعمار امری پایانیافته است؛ امری که بیشتر به تاریخ قرنهای هجدهم، نوزدهم و حداکثر نیمه نخست قرن بیستم تعلق دارد. در این برداشت، جنگ جهانی اول و سپس دوره میان دو جنگ جهانی، دوره مرگ امپراتوریهای استعماری دانسته میشود و پس از جنگ جهانی دوم نیز جهان وارد نظم دوقطبی میشود؛ نظمی که در یک سوی آن ایالات متحده آمریکا و در سوی دیگر اتحاد شوروی قرار داشت. با سقوط شوروی نیز برخی از جهان تکقطبی سخن گفتند، اما تجربه چند دهه اخیر نشان داده است که چنین نظمی بهصورت پایدار شکل نگرفته و امروز بیشتر با مجموعهای از بحرانها، رقابتها و تلاشها برای بازتعریف نظم جهانی روبهرو هستیم.
در چنین فضایی، ممکن است بحث استعمار به حاشیه رانده شود و مسئلهای تاریخی به نظر برسد؛ اما این تصور درست نیست. با فروپاشی امپراتوریهای استعماری، خود مسئله استعمار از میان نرفت، بلکه شکل آن تغییر کرد. بریتانیا و فرانسه، که دو قدرت بزرگ استعماری بودند، قدرت جهانی خود را در قالب کلاسیک استعمار از دست دادند، اما بسیاری از مناسباتی که در دوره استعمار ساخته شده بود، در اشکال جدید ادامه یافت. از همینرو، مطالعات استعماری و سپس مطالعات پسااستعماری بهعنوان حوزههایی دانشگاهی تثبیت شدند؛ حوزههایی که نه فقط تاریخ استعمار، بلکه روایتها، ذهنیتها، ساختارهای سلطه، روابط نابرابر و میراثهای فرهنگی استعمار را بررسی میکنند.
یکی از عواملی که اهمیت این مطالعات را افزایش داد، انتشار اسناد استعماری بود. در دوره استعمار، حجم گستردهای از اسناد در نهادهای نظامی، سیاسی، اداری و مذهبی تولید شد. بخشی از این اسناد در وزارتخانههای استعمار، ارتشها و دستگاههای سیاسی قدرتهای استعماری نگهداری میشد و بخشی دیگر به کلیسا، بهویژه کلیسای کاتولیک و واتیکان، مربوط بود؛ زیرا مسیحیکردن جمعیتهای بومی در بسیاری از مستعمرات، در کنار سلطه سیاسی و اقتصادی، بخشی از سیاست فرهنگی استعمار بود. با پایان دوره محرمانگی بسیاری از این اسناد، بهویژه از دهههای پایانی قرن بیستم، تصویر رایج از استعمار بهشدت زیر سؤال رفت.
استعمار در روایت رسمی خود، اغلب با مفاهیمی مانند عمران، آبادانی، تمدن، شهرنشینی، قانون و مدرنیته معرفی میشد. گفته میشد که هرچند خشونتهایی رخ داده، اما نتیجه نهایی استعمار، متمدنکردن بخشهایی از جهان بوده است. اما مطالعات استعماری و پسااستعماری نشان دادند که استعمار نه فرایندی صلحآمیز، بلکه فرایندی عمیقاً خشونتآمیز بود. تسخیر جهان بهدست قدرتهای استعماری با رضایت مردم بومی انجام نشد؛ بلکه با جنگ، سرکوب، تحقیر، غارت و تخریب همراه بود. بردهداری و تجارت برده نیز یکی از مهمترین نمونههای خشونت درونی این فرایند است.
بااینوجود استعمار فقط سلطه نظامی نبود. این سلطه ابعاد سیاسی، اقتصادی و فرهنگی داشت. در سطح سیاسی و نظامی، قدرتهای مرکزی میکوشیدند کنترل خود را بر سرزمینهای مستعمره حفظ کنند. در سطح اقتصادی، مسئله فقط غارت منابع خام نبود، هرچند غارت منابع و حتی غارت آثار فرهنگی و هنری واقعیتی روشن است و امروز موزههای بسیاری در اروپا و آمریکا پر از آثار متعلق به جوامع مستعمرهاند. مسئله مهمتر این بود که مستعمرات سابق نتوانند به استقلال اقتصادی واقعی برسند؛ زیرا استقلال اقتصادی میتوانست پشتوانه استقلال سیاسی و نظامی شود.
بعد فرهنگی استعمار نیز بسیار مهم بود. استعمار به دنبال نوعی یکسانسازی فرهنگی بود؛ یعنی تغییر سبکهای زندگی بومی و جایگزینکردن آنها با سبک زندگی کشورهای استعمارگر. این فرایند، شیوه سکونت، تغذیه، مصرف، آموزش، تفریح، زبان، دین و حتی تصور افراد از خود را دربر میگرفت. وقتی سبک زندگی جوامع تغییر میکرد، آنها به مصرفکنندگانی تبدیل میشدند که هم سلطه اقتصادی قدرتهای استعماری سابق را تقویت میکردند و هم از نظر فرهنگی به مرکز استعماری وابستهتر میشدند.
زبان در این میان جایگاه ویژهای داشت. در بسیاری از مناطق، زبانهای بومی در فرایند استعمار تضعیف یا کنار زده شدند. در شمال و غرب آفریقا، زبان فرانسه و در برخی مناطق دیگر، زبان انگلیسی جایگاه مسلط پیدا کرد. از دست دادن زبان، یکی از مهمترین ضربههایی بود که به هویت جوامع وارد شد؛ زیرا زبان فقط وسیله ارتباط نیست، بلکه حامل حافظه، تاریخ، تخیل، جهانبینی و شیوه زیست یک جامعه است. بنابراین، وقتی امروز از استعمارزدایی سخن میگوییم، منظور فقط خروج نیروی خارجی از سرزمین نیست؛ بلکه شناسایی میراثهایی است که استعمار در ذهن، زبان، فرهنگ، اقتصاد، ساختار قدرت و روابط اجتماعی برجای گذاشته است.
پرسش دوم: هویت قومی، مذهبی، زبانی و ملی
اگر بخواهیم به مسئله هویتسازی بازگردیم، هویت قومی، مذهبی، زبانی و ملی چگونه تعریف میشود؟ آیا این هویتها را باید واقعیتهایی تاریخی و طبیعی دانست، یا برساختههایی اجتماعی و سیاسی که در دوره استعمار و پس از آن بازتعریف شدهاند؟
برای پاسخ به این پرسش باید از نگاه قدرتهای غربی و استعماری به جهان غیرغربی آغاز کرد. زمانی که قدرتهای اروپایی از قرنهای شانزدهم و هفدهم بهتدریج شروع به تسخیر جهان کردند، شناخت آنها از جهان محدود و آمیخته به پیشفرضهای اروپامحور بود. جهان غیراروپایی در ذهن آنان عمدتاً به دو دسته تقسیم میشد: نخست، تمدنهای باستانی و شناختهشده مانند ایران، مصر، هند و چین؛ دوم، بخشهای وسیعی از جهان که فاقد تمدن تلقی میشدند و با واژههایی مانند وحشی، ابتدایی یا نزدیکتر به طبیعت توصیف میشدند.
درباره تمدنهایی مانند ایران، مصر، هند و چین، اروپاییان نمیتوانستند انکار کنند که این جوامع دارای دولت، قانون، دین، سنت، تاریخ و نظام فرهنگی بودهاند. اما نگاه غالب این بود که این تمدنها در تاریخ متوقف شدهاند؛ یعنی زمانی شکوفا بودهاند، اما از مرحلهای به بعد دیگر رشد نکردهاند. در مقابل، اروپا خود را نماینده حرکت تاریخ، عقلانیت و پیشرفت میدانست. درباره بخشهایی مانند آفریقا، این نگاه شدیدتر بود و جوامع انسانی در سلسلهمراتبی از ابتدایی تا متمدن قرار داده میشدند. چنین طبقهبندیهایی برای توجیه سلطه، بردهداری، غارت و مداخله به کار میرفت.
بنابراین، باید میان دو نوع نگاه به هویت تفکیک کرد: نگاه از بالا و نگاه از درون. نگاه از بالا، یعنی نگاه استعمارگر و سلطهگر، هویتها را برای طبقهبندی، کنترل و اداره بهتر جوامع تعریف میکند. در این نگاه، آفریقا، آسیا، شرق یا جهان اسلام به کلیتهایی سادهشده و یکدست تبدیل میشوند. اما هویت از نگاه درون هر جامعه، پدیدهای بسیار پیچیدهتر، چندلایهتر و متنوعتر است.
از منظر انسانشناسی، هویت شیوهای است که گروهی از انسانها از طریق آن خود را از گروههای دیگر متمایز میکنند. این تمایز میتواند در سطح خانواده، خویشاوندی، روستا، قبیله، شهر، قوم، دین، زبان، ملت یا حتی سبک زندگی شکل بگیرد. نخستین هویتی که انسان تجربه میکند، معمولاً هویت خانوادگی است. سپس در جوامع سنتی، هویتهای خویشاوندی، روستایی، قبیلهای و محلی اهمیت پیدا میکنند. با گسترش جمعیتها، شکلگیری شهرها و افزایش پیچیدگی اجتماعی، هویتهای بزرگتر نیز پدید میآیند. هویت شهری یکی از نمونههای مهم هویت مدرن است؛ چنانکه افراد ممکن است خود را تهرانی، مشهدی، بوشهری، آبادانی، شیرازی یا اصفهانی بدانند.
هویتهای دینی نیز از مهمترین هویتهای کلان و فراملیاند. ادیانی مانند اسلام، مسیحیت و یهودیت هویتهایی پدید میآورند که از مرزهای دولتهای ملی فراتر میروند. در جهان مدرن، هویتها معمولاً تکلایه و ساده نیستند، بلکه چندگانه و ترکیبیاند. یک فرد میتواند همزمان دارای هویت جنسیتی، ملی، دینی، زبانی، قومی، نسلی، شهری، طبقاتی و سیاسی باشد. این هویتها لزوماً یکدیگر را نفی نمیکنند، بلکه میتوانند مکمل یکدیگر باشند.
پرسش مهم این است که کدام هویتها واقعیاند و کدام برساختهاند. پاسخ سادهای وجود ندارد. نمیتوان گفت هر هویتی که تاریخی است، واقعی است و هر هویتی که جدید است، جعلی است. همچنین نمیتوان گفت هر هویت برساختهای الزاماً بد یا قلابی است. بسیاری از هویتهای مدرن از جمله هویت ملی، برساختهاند، اما برساخته بودن به معنای بیاعتباری نیست. هویت ملی در بسیاری از کشورها محصول دولتملتسازی مدرن است، اما میتواند بر پایه تاریخ، زبان، حافظه، فرهنگ و تجربههای واقعی بنا شود.
برای مثال، هویت ملی ایرانی در شکل مدرن خود از ابتدای قرن بیستم تقویت و بازسازی شده، اما این بدان معنا نیست که فرهنگ ایرانی یا مفهوم ایران امری جعلی است. ایران دارای تداوم تاریخی، زبانی، فرهنگی و دولتی بسیار طولانی است. البته نباید تصور کرد فردی که هزار سال پیش در این سرزمین زندگی میکرد، همان برداشتی را از ایران داشت که شهروند ایرانی امروز دارد. مفهوم وطن، تعلق، دولت و ملت در دورههای مختلف تغییر کرده است. بنابراین، هویتها هم ریشه تاریخی دارند و هم در طول زمان بازسازی میشوند.
پرسش سوم: اقلیت، اکثریت و منطق سلطه
در بحث هویتها، مفاهیمی مانند اقلیت، اکثریت، خود و دیگری بسیار پرکاربردند. آیا این مفاهیم را باید محصول استعمار دانست، یا در حکمرانی و سیاست مدرن نیز بهعنوان ابزار شناسایی، کنترل یا طرد گروهها به کار رفتهاند؟
پیشینه مفاهیمی مانند اقلیت و اکثریت ساده و یکسان نیست. اگر به تاریخ سیاست نگاه کنیم، میبینیم که این مفاهیم در دورههای مختلف معنای متفاوتی داشتهاند. در مدرنیته سیاسی، بهویژه با گسترش دموکراسی، مفهوم اکثریت و اقلیت اهمیت زیادی پیدا میکند. اما حتی در شکلهای قدیمیتر دموکراسی، مانند آتن باستان، اکثریت به معنای همه مردم نبود. وقتی در آتن گفته میشد اکثریت تصمیم گرفته است، منظور همه ساکنان آتن نبود؛ زیرا بردگان، زنان و کودکان از مشارکت سیاسی محروم بودند. بنابراین، آنچه اکثریت نامیده میشد، در واقع اکثریت مردان آزاد بود، نه اکثریت واقعی جامعه.
در دموکراسی مدرن نیز چنین نبود که از ابتدا همه مردم حق انتخاب کردن و انتخاب شدن داشته باشند. حق رأی عمومی، بهویژه برای زنان، بسیار دیرتر به رسمیت شناخته شد. بنابراین، مفهوم اکثریت و اقلیت همواره با ساختار قدرت پیوند داشته است. این مفاهیم بهخودیخود بد یا نادرست نیستند، اما میتوانند بهشدت ابزاری شوند؛ یعنی برای مشروعیتبخشی به سلطه، حذف، طرد یا نابرابری به کار روند.
در اینجا مفهوم «خود» و «دیگری» اهمیت پیدا میکند. هر جامعهای خود را از دیگری متمایز میکند، اما مسئله زمانی آغاز میشود که این تمایز به سلسلهمراتب تبدیل شود؛ یعنی خود برتر و دیگری پایینتر، خطرناکتر، غیرمتمدنتر یا فاقد حق تلقی شود. استعمار در این زمینه نقشی مهم داشت. قدرتهای استعماری، با تعریف خود بهعنوان نماینده تمدن، عقلانیت و پیشرفت، جوامع دیگر را در جایگاه دیگری فرودست قرار دادند.
برای درک ابزاری بودن مفهوم اقلیت و اکثریت، میتوان به خود استعمار بریتانیا نگاه کرد. بریتانیا در اوج قدرت استعماری خود، جزیرهای نسبتاً کوچک بود اما بر سرزمینهای عظیمی در آسیا، آفریقا، آمریکا، کانادا و استرالیا سلطه داشت. از نظر عددی، خود بریتانیا در برابر جمعیتها و سرزمینهایی که تحت کنترل داشت، اقلیت بود؛ اما همین اقلیت بر اکثریت عظیمی از جهان سلطه اعمال میکرد. بنابراین، در استعمار، اقلیت و اکثریت به معنای عددی و دموکراتیک فهم نمیشد. قدرت استعماری، با وجود آنکه از نظر جمعیت و وسعت در برابر مستعمرات کوچکتر بود، خود را مرکز و صاحب حق میدانست و دیگران را تابع و فرودست معرفی میکرد.
این منطق فقط بیرون از اروپا عمل نمیکرد. حتی در خود بریتانیا نیز انگلیسیها نسبت به ایرلندیها، اسکاتلندیها و برخی گروههای دیگر نگاهی تحقیرآمیز داشتند. تاریخ رابطه انگلیس با ایرلند نمونه روشنی از سلطه، سرکوب و تحقیر درون اروپایی است. تجربه تاریخی سلطه میتواند حافظهای سیاسی و اخلاقی تولید کند که در نسبت با مسائل جهانی امروز فعال شود.
بنابراین، هرگاه مفاهیمی مانند اقلیت، اکثریت، خود و دیگری برای توجیه سلطه، سرکوب، تبعیض یا بیعدالتی به کار روند، باید نسبت به آنها حساس بود. مسئله این نیست که در جامعه هیچ تفاوتی وجود ندارد؛ تفاوتها واقعیاند. مسئله این است که این تفاوتها چگونه معنا میشوند و چه کارکردی پیدا میکنند. اگر تفاوت قومی، زبانی، مذهبی یا فرهنگی بهانهای برای محرومکردن گروهی از حقوق، مشارکت، آزادی یا کرامت شود، آن تفاوت به ابزار سلطه تبدیل شده است.
از این منظر، معیار دموکراسی واقعی این نیست که اکثریت چه میزان قدرت دارد، بلکه این است که اقلیتها چه میزان از آزادی و حقوق برخوردارند. در یک جامعه دموکراتیک، حقوق بنیادین نباید تابع عدد باشد. همانگونه که برای سنجش عدالت اقتصادی نباید فقط وضعیت ثروتمندترین مناطق را معیار قرار داد، برای سنجش آزادی و دموکراسی نیز باید وضعیت مخالفان، محرومان و گروههای کمقدرت را بررسی کرد. آیا آنان امکان سخن گفتن، مشارکت، نقد، سازماندهی و حضور در عرصه عمومی دارند یا نه؟
پرسش چهارم: دولتملت، مرزبندیهای استعماری و جوامع چندقومیتی
در جوامع چندقومیتی و چندفرهنگی، بهویژه در خاورمیانه و آفریقا، دولتملت مدرن چگونه شکل گرفت؟ آیا بحرانهای همزیستی، انسجام ملی و مشروعیت سیاسی را میتوان محصول مرزبندیهای تحمیلی و طبقهبندیهای استعماری دانست؟
برای پاسخ به این پرسش، باید دید پس از فروپاشی نظامهای استعماری چه وضعیتی پدید آمد. استعمار کلاسیک، یعنی وضعیتی که در آن یک قدرت خارجی بهصورت مستقیم بر سرزمینی حکومت کند، بهتدریج فروپاشید؛ اما قدرتهای استعماری نمیخواستند نفوذ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خود را از دست بدهند. بنابراین، پس از خروج مستقیم، به دنبال ساختارهایی بودند که ادامه سلطه را در قالبهای جدید ممکن کند.
خود قدرتهای استعماری اروپایی، در آن زمان دولتملت بودند؛ دولتملتهایی که در تاریخ اروپا از دل دولتهای مطلقه، سلطنتهای متمرکز، جنگها و فرایندهای طولانی تمرکز قدرت پدید آمده بودند. وقتی استعمار فروپاشید، قدرتهای استعماری سابق تلاش کردند در مستعمرات پیشین نیز ساختارهایی شبیه دولتملتهای خود ایجاد کنند؛ ساختارهایی که برای آنان قابل فهم و قابل کنترل باشد. در عمل، بسیاری از دولتهای جدید نه بر اساس واقعیتهای تاریخی، جغرافیایی، قومی و فرهنگی مردمان منطقه، بلکه بر اساس منافع قدرتهای استعماری و مرزهای اداری دوران استعمار شکل گرفتند.
این مسئله را بهروشنی میتوان در آفریقا دید. در بسیاری از مناطق آفریقا، مرزها به گونهای ترسیم شد که با واقعیتهای قومی، زبانی و فرهنگی انطباق نداشت. گاه یک قوم در میان چند کشور تقسیم شد و گاه گروههایی کاملاً متفاوت درون یک واحد سیاسی قرار گرفتند. در خاورمیانه نیز وضعیت مشابهی در بسیاری موارد دیده میشود. بخشی از دولتملتهای منطقه بهصورت تصنعی و بر اساس منافع قدرتهای خارجی ساخته شدند. در برخی کشورهای عربی خلیج فارس، قدرتهای خارجی با اتکا به قبایل مسلط یا خاندانهای قدرتمند، واحدهای سیاسی جدیدی ایجاد کردند.
با این حال، نباید همه دولتملتها را به یک شکل تحلیل کرد. برخی دولتملتها، مانند ایران، وضعیتی پیچیدهتر دارند. هویت ملی ایرانی در شکل مدرن خود در قرن بیستم بازسازی شد، اما بر پایه یک ساختار تمدنی، زبانی، فرهنگی و دولتی دیرینه بنا شده است. بنابراین، نمیتوان گفت فرهنگ ایرانی یا هویت ایرانی امری تصنعی و بیریشه است. ایران دارای تداومی تاریخی است که از دورههای باستان تا امروز، با فراز و نشیبهای گوناگون، قابل پیگیری است. مفهوم دولت، زبان، سنت، ادبیات، حافظه تاریخی و پیوندهای فرهنگی در این سرزمین سابقهای طولانی دارد.
این نکته مهم است که هویت ملی میتواند ساخته شود، اما ساختهشدن همیشه به معنای جعلی بودن نیست. بسیاری از واقعیتهای مدرن، از جمله شهر مدرن، نظام اداری و نهادهای آموزشی، ساخته شدهاند؛ اما این ساختهشدن بهخودیخود آنها را بیاعتبار نمیکند. مسئله آن است که یک هویت یا نهاد بر چه پایهای ساخته شده و چه کارکردی دارد. اگر هویت ملی بر پایه تاریخ، زبان، فرهنگ، حافظه مشترک و تجربه زیسته مردم شکل بگیرد، میتواند هویتی واقعی و پایدار باشد. اما اگر با هدف سلطه، حذف، کنترل یا تحمیل ساخته شود، بحرانزا خواهد بود.
در ایران، هویتهای قومی و محلی نهتنها در برابر هویت ملی قرار ندارند، بلکه بخشی از تعریف هویت ملی ایرانی هستند. قومیتها، زبانها و فرهنگهای محلی در ایران سابقهای بسیار طولانی دارند و همواره در کنار یکدیگر، در چارچوب یک کلیت فرهنگی بزرگتر زیستهاند. به همین دلیل، این تصور که هویتهای قومی در ایران صرفاً ساخته استعمار برای تضعیف دولت ملی هستند، نادرست است. استعمار گاهی هویتهای موجود را دستکاری کرده و گاهی نیز برای ساخت دولتهای دستنشانده، هویتهای واقعی را تضعیف یا سرکوب کرده است.
ایران نمونهای است که نشان میدهد رابطه هویت قومی و هویت ملی لزوماً رابطهای متعارض نیست. کرد ایرانی، بلوچ ایرانی، آذری ایرانی و دیگر گروههای قومی در ایران، در بسیاری موارد پیش از هر چیز خود را بخشی از ایران میدانند. مطالبات فرهنگی و زبانی آنان، مانند آموزش زبان مادری یا احترام به فرهنگ محلی، الزاماً به معنای جداییطلبی نیست. این مطالبات میتواند کاملاً در چارچوب هویت ملی ایرانی فهم شود. مشکل زمانی به وجود میآید که این مطالبات یا نادیده گرفته شوند، یا از سوی گروههای افراطی و مداخلهگر به پروژهای واگرایانه تبدیل شوند.
پرسش پنجم: فدرالیسم، هویتهای قومی و تجربه ایران
با توجه به تنوع قومی، زبانی و فرهنگی در ایران، آیا فدرالیسم میتواند راهکاری برای مدیریت این تنوع باشد، یا شرایط ایران با کشورهایی که به سمت فدرالیسم رفتهاند تفاوت بنیادین دارد؟
به نظر من، فدرالیسم در ایران معنا ندارد؛ زیرا شرط اصلی فدرالیسم، وجود نوعی تفکیک قومی، زبانی یا منطقهای شدید است و چنین تفکیکی در ایران وجود ندارد. در برخی کشورها، قومیتها یا گروههای زبانی در مناطق مشخص و نسبتاً جدا از یکدیگر زندگی میکنند و تاریخ سیاسی آن کشورها بهگونهای بوده که فدرالیسم میتواند راهی برای مدیریت تفاوتها باشد. اما در ایران، وضعیت متفاوت است. اقوام، زبانها، خانوادهها و پیوندهای اجتماعی چنان در هم تنیدهاند که تفکیک فدرالی بر اساس قومیت، نهتنها راهحل نیست، بلکه میتواند خود به مسئله تبدیل شود.
برای مثال، وقتی درباره ترکهای ایران صحبت میکنیم، پرسش درست این نیست که ترکها در کدام استانها زندگی میکنند؛ پرسش درست این است که ترکها در کجای ایران حضور ندارند. ترکها در سراسر ایران از آذربایجان تا تهران، از فارس و قشقاییها تا بسیاری از شهرها و مناطق دیگر پراکنده هستند. همین وضعیت درباره کردها و بسیاری از گروههای دیگر نیز به درجات مختلف وجود دارد. اگر بخواهیم یک گروه زبانی یا قومی را به چند استان محدود کنیم، نه با واقعیت اجتماعی ایران سازگار است و نه خود آن گروهها چنین تصویری را میپذیرند.
یکی از واقعیتهای مهم، میزان گسترده ازدواجها و پیوندهای بینقومی در ایران است. در بسیاری از خانوادههای ایرانی، اگر دو یا سه نسل به عقب برویم، میتوان چندین ریشه قومی، زبانی یا منطقهای پیدا کرد. در زندگی روزمره نیز، هنگام ازدواج، دوستی، همسایگی، کار یا تحصیل، مسئله قومیت معمولاً معیار اصلی پذیرش یا عدم پذیرش افراد نیست. این نشان میدهد که جامعه ایران، در سطح زیسته و روزمره، بسیار درهمآمیختهتر از آن است که بتوان آن را به واحدهای قومی جداگانه تقسیم کرد.
فدرالیسم، هرچند در برخی کشورها راهکاری برای مدیریت تنوع بوده، اما در ایران میتواند به شکل مصنوعی تفکیک ایجاد کند. وقتی خانوادهها، زبانها، خاطرهها، خویشاوندیها و سبکهای زندگی در هم تنیدهاند، تقسیم سیاسی بر اساس قومیت میتواند مرزهایی بسازد که در واقعیت اجتماعی وجود ندارند. چنین مرزهایی ممکن است بعدها خود به منشأ تنش تبدیل شوند. بنابراین، مخالفت با فدرالیسم در ایران به معنای مخالفت با هویتهای قومی و زبانی نیست؛ بلکه دقیقاً به این دلیل است که این هویتها در سراسر تاریخ ایران در کنار هویت ملی حضور داشتهاند و نیازی به تفکیک سیاسی سخت و فدرال ندارند.
ایران از گذشتههای دور جامعهای چندزبانه و چندفرهنگی بوده است. این چندگانگی امر تازهای نیست. حتی در دورههای باستانی نیز چندزبانی در ایران وجود داشته و زبانهای مختلف در کنار یکدیگر به رسمیت شناخته میشدهاند. بسیاری از کتیبهها و اسناد ایران باستان به چند زبان نوشته میشدند. بنابراین، تصور اینکه ایران باید یکدست، تکزبان و فاقد تنوع باشد، با تاریخ ایران سازگار نیست. فرهنگ ایرانی همواره با تکثر زیسته است و همین تکثر بخشی از قدرت و پایداری آن بوده است.
از این منظر، الگوی مناسب برای ایران، فدرالیسم قومی نیست؛ بلکه به رسمیت شناختن و تقویت هویتهای محلی و قومی در چارچوب ملی است. باید به زبانها، فرهنگها و سنتهای محلی احترام گذاشت. آموزش و انتشار ادبیات محلی، رسانههای محلی، استفاده از زبانهای محلی در حوزههای فرهنگی و مشارکت نیروهای محلی در اداره مناطق خود، همه میتوانند به تقویت انسجام ملی کمک کنند. احترام به هویت محلی و قومی نباید با واگرایی سیاسی یکی گرفته شود. اگر مطالبات فرهنگی و منطقهای به رسمیت شناخته شوند و در چارچوب عدالت و مشارکت مدیریت شوند، میتوانند پیوند میان هویت محلی و هویت ملی را تقویت کنند.
پرسش ششم: استعمارزدایی از ذهن، حافظه و ساختارهای فرهنگی
اگر از استعمارزدایی در حوزه هویت سخن بگوییم، منظور فقط خروج فیزیکی نیروهای بیگانه از یک کشور نیست. استعمارزدایی از ذهن، حافظه و ساختارهای فرهنگی به چه معناست و چه مسیری باید طی شود؟
استعمارزدایی را باید در چند سطح فهم کرد. در معنای نظامی و مستقیم، استعمارزدایی به خروج نیروهای خارجی و پایان سلطه آشکار یک قدرت بیگانه بر سرزمین دیگر اشاره دارد. این شکل از استعمار، امروز جز در موارد خاص، به معنای کلاسیک آن کمتر وجود دارد. مسئله اصلی در جهان معاصر، استعمار مستقیم نظامی نیست؛ بلکه ذهنیت، فرهنگ، زبان، ساختارهای قدرت، روابط اقتصادی و الگوهای نابرابری است که از دوران استعمار باقی مانده و در اشکال جدید ادامه پیدا کرده است.
در این زمینه، ایران از برخی جهات موقعیت متفاوتی دارد. مهمترین نکته، مسئله زبان است. ایران یکی از معدود کشورهایی است که توانسته استقلال زبانی خود را حفظ کند. زبان فارسی در کنار زبانها و فرهنگهای محلی، نقشی محوری در تداوم هویت ایرانی داشته است. اهمیت این موضوع در آن است که فارسی نه بعنوان ابزاری برای حذف زبانهای محلی، بلکه بهعنوان ستون مرکزی یک مجموعه فرهنگی گسترده عمل کرده است. زبانهای محلی نیز در طول تاریخ در کنار آن حضور داشتهاند و بخشی از هویت جمعی ایران را ساختهاند.
زبان فقط وسیله ارتباط نیست؛ حامل حافظه، تاریخ، ادبیات، تخیل و شیوه فهم جهان است. یکی از بزرگترین ضربههای استعمار به بسیاری از جوامع، تضعیف زبانهای بومی و جایگزینی آنها با زبان قدرت استعماری بود. وقتی جامعهای زبان خود را از دست میدهد، بخشی از حافظه و توانایی خود برای روایت مستقل تاریخ و تجربه خویش را نیز از دست میدهد. از این جهت، حفظ زبان فارسی و زبانهای محلی در ایران، یکی از پایههای مهم مقاومت در برابر استعمار فرهنگی و ذهنی بوده است.
با این حال، شومترین میراث استعمار را باید در روابط قدرتی جستوجو کرد که میان مرکز و پیرامون ایجاد شد و در بسیاری از جوامع ادامه پیدا کرد. منظور این نیست که در جوامع پیشامدرن هیچ نابرابری، استبداد یا سلطهای وجود نداشته است. اما شکل سیستماتیک، گسترده و مدرن نابرابری، طبقهبندی مردم، کالاییکردن جامعه، تحقیر اجتماعی و سازمانیافتگی بیعدالتی، بهشدت از تجربه استعمار و نظامهای مدرن سلطه تأثیر گرفته است.
استعمار فقط سرزمینها را اشغال نکرد؛ بلکه الگوهایی از مدیریت، طبقهبندی و نابرابری ایجاد کرد که پس از پایان استعمار نیز در بسیاری از جوامع باقی ماند. دولتهای استعماری و سپس قدرتهای بزرگ جهانی، از رشد واقعی دموکراسی، توسعه، برابری و آزادی در کشورهای پیرامونی جلوگیری کردند. یکی از راههای این جلوگیری، حمایت از دولتهای فاسد، ساختارهای رانتی، نظامهای سرکوبگر و روابط نابرابر اقتصادی بود. فساد سازمانیافته، رانتخواری، تفرقهافکنی میان گروههای اجتماعی و جلوگیری از شکلگیری ثبات و توسعه، همگی بخشی از الگوهایی هستند که در تداوم میراث استعماری قابل فهم هستند.
استعمارزدایی از ذهن و حافظه یعنی شناسایی و نقد همین الگوهای سلطه. باید دید چه چیزهایی در ذهن ما طبیعی جلوه داده شدهاند، درحالیکه محصول تاریخ سلطه هستند. باید پرسید چرا برخی زبانها، فرهنگها یا سبکهای زندگی برتر و برخی دیگر پایینتر تلقی شدهاند. چرا برخی جوامع مرکز و برخی دیگر پیرامون نامیده شدهاند. چرا توسعه، مدرنیته و پیشرفت اغلب فقط با الگوهای غربی تعریف شدهاند. استعمارزدایی یعنی بازپسگیری حق روایت؛ یعنی جوامع بتوانند خودشان تاریخ، فرهنگ، زبان، هویت و مسیر توسعه خود را روایت و تعریف کنند.
اما استعمارزدایی نباید به معنای بازگشت سادهانگارانه به گذشته فهم شود. نمیتوان جوامع مدرن را با الگوهای هزار سال پیش اداره کرد. مسئله این است که مدرنیتهای عادلانهتر، آزادتر و متناسب با تاریخ و فرهنگ خود بسازیم. جوامع مدرن بدون آزادی، عدالت اجتماعی، مشارکت سیاسی و به رسمیت شناختن هویتها قابل مدیریت نیستند. در نهایت، استعمارزدایی از ذهن، حافظه و ساختارهای فرهنگی بدون آزادی، دموکراسی و عدالت اقتصادی ممکن نیست. آزادی به مردم امکان میدهد روایت خود را بیان کنند، دموکراسی امکان مشارکت و اصلاح را فراهم میکند و عدالت اقتصادی مانع آن میشود که نابرابری و فساد ساختار اجتماعی را از درون تخریب کند.
جمعبندی نهایی
بحث استعمار را نمیتوان به گذشته تاریخی یا اشغال مستقیم سرزمینها محدود کرد. استعمار مجموعهای از روابط قدرت، طبقهبندیهای فرهنگی، روایتهای سلطه و الگوهای نابرابری است که آثار آن در جهان معاصر نیز ادامه دارد. اگرچه امپراتوریهای استعماری کلاسیک فروپاشیدهاند، اما رابطه نابرابر میان مرکز و پیرامون، وابستگی اقتصادی، تحقیر فرهنگی، تضعیف زبانها و هویتهای بومی و استفاده ابزاری از تفاوتهای قومی و مذهبی همچنان قابل مشاهده است.
از این رو هویت بهعنوان پدیدهای چندلایه، تاریخی، اجتماعی و در عین حال قابل بازسازی مطرح میشود. هویت قومی، مذهبی، زبانی، محلی و ملی نه کاملاً طبیعی و ثابت و نه صرفاً جعلی و بیریشه هستند. این هویتها در پیوند میان تاریخ، زبان، حافظه، تجربه زیسته، ساختار قدرت و روایتهای جمعی شکل میگیرند. برخی هویتها ممکن است بهدست قدرتهای سیاسی یا استعماری دستکاری، برجسته یا تحریف شوند، اما این امر به معنای نفی ریشههای اجتماعی و تاریخی همه هویتها نیست.
در مورد دولتملت نیز باید میان تجربههای مختلف تفاوت گذاشت. برخی دولتملتها، بهویژه در آفریقا و بخشهایی از خاورمیانه، تا حد زیادی بر اساس مرزبندیهای استعماری و منافع قدرتهای خارجی شکل گرفتند. اما همه دولتملتها را نمیتوان به یکسان تحلیل کرد. ایران نمونهای متفاوت است؛ زیرا هویت ایرانی بر پایه تداوم تاریخی، فرهنگی، زبانی و تمدنی دیرینه بنا شده است. در این چارچوب، هویتهای قومی و محلی در ایران نه در برابر هویت ملی، بلکه درون آن قرار میگیرند. راهکار مناسب، احترام به هویتهای محلی و قومی در چارچوب ملی، توسعه متوازن، مشارکت محلی، آزادی فرهنگی و عدالت اجتماعی است. در نهایت، استعمارزدایی از ذهن و حافظه نیز بدون آزادی، دموکراسی و عدالت اقتصادی ممکن نیست.
توصیههای سیاستی و کاربردی
۱- تفکیک میان استعمار تاریخی و میراث استعماری؛ در تحلیلهای سیاسی، حقوقی و فرهنگی باید میان استعمار به معنای اشغال مستقیم سرزمین و میراث استعماری به معنای تداوم ذهنیتها، نابرابریها، وابستگیها و طبقهبندیهای فرهنگی تفاوت گذاشت. پایان استعمار کلاسیک به معنای پایان آثار استعمار نیست.
۲- پرهیز از سادهسازی هویتهای قومی، مذهبی، زبانی و ملی؛ هویتها پدیدههایی چندلایه و تاریخیاند. نباید آنها را یا کاملاً طبیعی و تغییرناپذیر دانست یا کاملاً جعلی و ساخته قدرتهای خارجی. هر هویت باید در زمینه تاریخی، اجتماعی، زبانی و فرهنگی خودش بررسی شود.
۳- نقد استفاده ابزاری از مفاهیم اقلیت و اکثریت؛ مفاهیم اقلیت و اکثریت اگر در چارچوب دموکراسی و حقوق برابر به کار روند، میتوانند مفید باشند؛ اما اگر برای طرد، تحقیر، محرومیت یا مشروعیتبخشی به سلطه استفاده شوند، به ابزار بیعدالتی تبدیل میشوند. معیار دموکراسی واقعی، وضعیت گروههای کمقدرت و مخالفان است.
۴- به رسمیت شناختن هویتهای قومی و محلی در چارچوب هویت ملی؛ در جوامع چندفرهنگی، انکار هویتهای محلی و قومی به انسجام ملی کمک نمیکند. سیاست درست، پذیرش تنوع و تبدیل آن به سرمایهای برای هویت ملی است. مطالبات زبانی و فرهنگی را نباید بهسرعت با جداییطلبی یکی دانست.
۵- تقویت زبانها و فرهنگهای محلی؛ حفظ و آموزش زبانها و فرهنگهای محلی، تهدیدی برای زبان و هویت ملی نیست. زبان ملی میتواند ستون مرکزی ارتباط و انسجام باشد و همزمان زبانهای محلی نیز امکان رشد، آموزش، ادبیات و رسانه داشته باشند.
۶- پرهیز از فدرالیسم قومی در ایران و تمرکز بر تمرکززدایی اداری؛ با توجه به درهمآمیختگی گسترده قومی، زبانی و خانوادگی در ایران، فدرالیسم قومی با واقعیت اجتماعی کشور سازگار نیست. راهکار مناسبتر، تمرکززدایی اداری، تقویت مدیریت محلی، مشارکت نیروهای بومی در اداره مناطق و توزیع عادلانه امکانات است.
۷- مقابله با پانقومگرایی و همزمان پرهیز از انکار قومیت؛ پانقومگرایی میتواند هویتهای محلی را به ابزار واگرایی و تنش تبدیل کند. در مقابل، انکار قومیت نیز زمینه بیاعتمادی و نارضایتی را افزایش میدهد. سیاست متوازن آن است که هویتهای قومی محترم شمرده شوند، اما در چارچوب هویت ملی و حقوق برابر تقویت شوند.
۸- پیوند دادن انسجام ملی با عدالت اقتصادی و اجتماعی؛ انسجام ملی فقط با تأکید بر تاریخ مشترک حفظ نمیشود. مردم زمانی احساس تعلق پایدار دارند که از عدالت منطقهای، دسترسی برابر به آموزش، بهداشت، اشتغال، خدمات عمومی و فرصتهای اجتماعی برخوردار باشند. نابرابری منطقهای میتواند به شکاف هویتی تبدیل شود.
۹- تقویت مشارکت محلی در تصمیمگیری؛ در مناطق دارای تنوع قومی، زبانی و فرهنگی، استفاده از نیروهای محلی در مدیریت اداری، آموزشی، فرهنگی و توسعهای اهمیت زیادی دارد. مشارکت محلی، حس مالکیت و مسئولیت را افزایش میدهد و مانع از شکلگیری احساس حاشیهنشینی میشود.
۱۰- استعمارزدایی از نظام آموزشی و روایت تاریخی؛ نظام آموزشی باید بتواند تاریخ استعمار، بردهداری، غارت فرهنگی، تحقیر هویتهای بومی و تداوم نابرابری جهانی را بهصورت علمی و انتقادی آموزش دهد. همچنین باید روایتهای محلی، قومی و منطقهای را در کنار روایت ملی به رسمیت بشناسد.
۱۱- بازپسگیری حق روایت از نگاه استعماری؛ جوامع باید بتوانند خودشان تاریخ، فرهنگ، تجربه و مسیر توسعه خود را روایت کنند. وابستگی به روایت قدرتهای مرکزی، بخشی از تداوم سلطه ذهنی و فرهنگی است.
۱۲- تقویت آزادی، دموکراسی و عدالت اقتصادی؛ استعمارزدایی واقعی بدون آزادی بیان، مشارکت سیاسی، دموکراسی، عدالت اقتصادی و امکان نقد قدرت ممکن نیست. اگر مردم امکان بیان هویت، مطالبه حقوق و مشارکت در تصمیمگیری نداشته باشند، هیچ سیاست فرهنگی پایداری شکل نخواهد گرفت.
انتشار در فصلنامه تحلیلی داتیکان، دوره ۳، شماره ۸، بهار ۱۴۰۵، گروه پژوهشی حقوق بشر دانشگاه اصفهان با همکاری مؤسسه پژوهشهای اجتماعی تریکونتیننتال.