لینکلن: سال های برده داری و اسطوره های بنیانگزار

فیلم های داستانی تاریخی ، همواره ما را در برابر یک تناقض و مشکل پایه ای قرار می دهند: این پرسش که آیا فیلم به درستی «واقعیت» را بازنمایی کرده است یا نه. اما این پرسش را می توان با پرسش های بسیار دیگری که در فرایند اندیشه سینمایی و همراهی و همکاری آن با اندیشه اجتماعی در طول چند دهه اخیر مطرح شده است ، تکمیل کرد. در واقع، مسئله اصلی بیشتر از آنکه این باشد که آیا فیلم «واقعیت» را به درستی بازنمایی کرده است. در این است که آیا «واقعیت» اصولا به گونه ای که ما می اندیشیم وجود داشته است؟ آیا «واقعیت» به تعداد روایت های متفاوت، تنوع نداشته است و در نهایت آیا واقعیت در خط زمانی ، و با پیوستگی که نسبت به گذشته و آینده خود دارد، در «بخش» معنا داری انتخاب و به نمایش گذاشته شده است یا خیر. مثال بارزی از این مسئله را می توان در فیلم مل گیبسون با عنوان «آخر الزمان» (Apocalypso)(2006) مشاهده کرد که در یک معنا تصویری به شدت «دقیق» از گروهی از جوامع مایایی (امریکای پیش از کلمب ) ارائه می دهد، اما تصویری در عین حال به شدت جانبدارانه و ایدئولوژیک و بدون آنکه لزوما «واقعیت» را مستقیما نفی کرده باشد.

این امر در «نمایش» سینمایی، از خلال نمایش «بخش» ی از واقعیت به انجام می رسد که با استفاده از قدرت و فناوری های فیلم می تواند، نگاه ایدئولوژیک و پیام شخصی فیلم ساز را در قالب یک «امر عینی» به ما عرضه کند. این نگاهی است که کمابیش در «لینکلن» نیز با آن روبروئیم. فیلم اسپیلبرگ، به گواهی تاریخ شناسان معتبری چون هارولد هولتزر(Harolfd Holzer ) که نه سال نایب رئیس کمیسیون مراسم دویستمین سالگرد لینکلن(ALBC) بوده است و رونالد ث. وایت جونیور(Ronald C. White Junior) که کتاب سرگذشت لینکلن او در سال ۲۰۰۹ به یکی از پرفروش ترین کتب امریکا بدل شد، انطباق نسبتا کاملی با واقعیت ماه های آخر زندگی رئیس جمهور آمریکا دارد. به عبارت دیگر در بازنمایی شخصیت ها، روابط، نگاه ها و استدلال ها به گونه ای که در روایت تاریخی از این دوران منعکس شده است از میزان بالایی از وفاداری برخوردار است. به ویژه آنکه بازی خیره کننده و استثنایی دانیل دی لویس (Daniel Day-Lewis)(که موفق به کسب اسکار نیز شد) بیش از پیش ما را به «جهان بازسازی شده سینما» در حول این شخصیت، می کشاند. اما در عین حال نمی توان انکار کرد، که این فیلم در مجموع به یک «اسطوره» دامن می زند که در اعتبار آن می توان شک کرد. اینکه مسئله لغو بردگی، به شکلی تعیین کننده، کار و تاثیر لینکلن بوده است و او را باید وجدان بیدار جامعه امریکا به حساب آورد که حاضر نشد رویکرد روشنگری و روح موجود در اعلامیه حقوق بشر را فدای ملاحظات سیاسی کند؛ اسطوره ای که از جمله اسطوره های بنیانگزار جامعه آمریکا به حساب می آید و پوریتانیسم شدید این جامعه و اتوپیایی اندیشیدن آن را که در نهایت به بن بست کشیده شده است را نشان می دهد: بن بستی حاصل تقابل میان ابزارگرایی فناورانه و پولی شدن و گرایش های خشونت آمیز از یک سو و معنویت گرایی اخلاق گرایانه از سوی دیگر در این جامعه. تناقضی که در خود فیلم نیز در سخنرانی نهایی لینکلن جایی که آرزوی صلح و آرامشی پایدار را میان همه آمریکائیان و میان آنها و دیگرکشورها می کند، دیده می شود: ۱۵۰ سال پس از این سخنرانی، آمریکا بیشتر از هر زمانی ناچار به تحمل خشونتی کامل درون خود و جنگ تمام عیار با کل جهان است.

اما آنچه در این فیلم به صورت کاملا قاطع و وسواس آلودی مشاهده می شود، تاکید بر شخصیبت لینکلن است و محوریت بخشیدن به ماجراهایی که در ماه های آخر عمر این رئیس جمهور که بدون تردید باید او را در کنار جرج واشنگتن و فرانکلین روزولت یکی از سه رئیس جمهور مهم و تاثیر گذار تاریخ این کشور دانست، جریان دارند. برشی که اسپیلبرگ بر آن تاکید دارد، به تصویب رساندن اصلاحیه سیزدهم قانون اساسی امریکا است که لینکلن تلاش می کند با تردستی سیاستمدارانه اش پیش از پایان جنگ داخلی و تسلیم جنوبی ها به انجام رساند تا مبادا پس از پایان جنگ، ایالات جنوبی حاضر به پذیرش آن نشوند.

واقعیت در اصل خود، یعنی در برشی که فیلم نمایش می دهد، غیر قابل انکار است؛ هر چند اهمیت لینکلن و مهارت سیاست او بیشتر از آنکه در لغو برده داری باشد، در مدیریت و به پایان رساندن جنگ داخلی بود. اما مشکل فیلم به نظر ما، در آن است که حتی به صورتی مختصر بسیاری از مسائل اساسی مربوط به برده داری در جامعه امریکا را تبیین ناشده، و به سود ایجاد هیجانی مصنوعی در ماجراهای سیاسی کنگره، رها می کند. البته تاکید کنیم که بحث ما در اینجا یک نقد سینمایی نیستو بیشتر بر آ« تاکید دارد که موضوع اساسی فیلم، یعنی لغو برده داری در امریکا، با دیدن این فیلم نمی تواند برای مخاطب روشن شود و مسئله برده داری به مجموعه ای از تردستی های قانونی و حواشی تصویب آن خلاصه شده تا به شخصیت لینکلن چهره ای اسطوره ای بدهد و یا حداقل در سطح آنها به صورت ذهنی تقلیل می بابد.

برای آنکه بحث خود را در این زمینه به بهانه این فیم و نه نقدی بر این فیلم روشن کنیم، ناچاریم، بعد «اسطوره ای» و شخصیت محور موضوع و تبلور یافتن آن در ساختار ساده پیروزی خیر بر شر را که فیلم به شدت از آن متاثر است، را به کنار گذاشته و بر مسئله بسیار پراهمیت برده داری در جامعه امریکا و روابط پیچیده ای که این امر با سرنوشت سیاهان پیش و پس از برده داری داشته و دارد، بپردازیم.

ابتدا، شاید لازم باشد نگاهی تاریخی به پدیده بیاندازیم: برده داری، به مثابه ابزاری برای تامین نیروی انسانی برای کار (به ویژه در یونان باستان و بعدها در امریکا)، برای جنگیدن و استفاده «جنسی»( به ویژه در پهنه کشورهای اسلامی و خاور میانه) و خدمات خانگی ، به صورت گسترده ای از قدیمی ترین ایام تجراتی پر سود را می ساخته است. برده داری، بر خلاف تصور در ابتدا امری نژادی و مربوط به سیاهان در افریقا نبود، و شامل همه مردمانی می شد که به گونه ای در جنگ ها و تنش ها به اسارت در می آمدند و در بازارهای بزرگ برده در مدیترانه و خاور میانه به فروش می رسیدند. بنا بر نظر تاریخ دانان، حتی تعداد بردگانی که از افریقا به آسیا برده شدند کمتر از رقمی که به امریکا منتقل شدند نبوده است اما به دلیل کشته شدن اغلب آنها در جنگ ها و یا ادغام نژادی شان، به ایجاد یک جماعت بزرگ و منفک همچون امریکا منجر نشدند.

اما آنچه نظام برده داری امریکا را توجیه و ایجاد می کند، در واقع مجموعه ای از فرایندها است که از قرن پانزده آغاز و تا قرن نوزده ادامه می یابد . منطقی که به گفته اریک ویلیامز(۱۹۱۱-۱۹۸۱)(Eric Williams) مورخ و نخست وزیر پیشین تزینیدادو توباگو، در کتاب معروفش «سرمایه داری و بردگی» (Capitalism and Slavery)(1944)، هم می توان به وجود آمدن نظام جدید برده داری به سوی امریکا به وسیله برده داران پرتغالی و بریتانیایی را به ما نشان دهد و هم لغو این بردگی را که بیشتر بر اساس فرایندهای منطقی تحول اقتصادی و اجتماعی جوامع انسانی قابل درک است تا نقش شخصیت های اسطوره ای. فرایند برده داری جدید، ابتدا همراه با «فتح» امریکا، از میان رفتن گسترده جمعیت بومی این قاره به خصوص در شمال آن، به دلیل عدم مصونیت طبیعی بومیان در برابر بیماری های اروپائیان و به وجود آمدن کمبود شدید نیروی انسانی برای کار در معادن (برای استخراج طلا و نقره امریکا) و سپس به خصوص برای کار کشاورزی در تولید شکر و تنباکو، ابتدا در منطقه کارائیب و سپس در امریکای جنوبی (برزیل) و در نهایت در امریکای شمالی (به ویژه مناطقی چون ویرجینیا و کارولینا) شروع می شد و به انباشت سرمایه ای بدل می شود که در اروپا یکی از شرایط لازم برای انقلاب صنعتی را به وجود می آورد.

بنا بر تحقیقات مرکز داده های مربوط به تجارت برده از طریق اقیانوس اطلس، در دانشگاه هاروارد (Harvar University Transatlantic Slave Trade Data base) در ۱۹۹۹ که بر اساس تحلیل ۲۷۲۳۳ سفر حمل برده، انجام گرفته و تقریبا اکثریت قریب به اتفاق این سفرها را شامل می شود، در فاصله سال های ۱۵۱۹ و ۱۸۶۷ ، یازده میلیون و و شصت و سه هزار برده سیاه، که ۵۵ در صد از آنها بین سال های ۱۷۰۰ و ۱۷۹۹، ۲۹.۵ درصد بین ۱۸۰۰ و ۱۸۴۹ و ۳۰ در صد از آنها پس از لغو تجارت برده منتقل شده اند. میزان مرگ و میر در میان این بردگان به دلیل خطرات و شرایط نامناسب راه در حدود ۳۰ تا ۴۰ درصد برآورد شده است. از این تعداد حدود ۲.۵ درصد یعنی ۲۸۰ هزار نفر به امریکای شمالی منتقل شدند. به امریکای شمالی وارد می شوند و به کاری سخت غیر انسانی و شکنجه بار در مزارع کشاورزی وادار می شوند؛ کاری که متخصصان اجتماعی معتقدند به دلیل شرایط اقلیمی (گرمای کشنده) جز با فشار و زور برده داران، امکان اجرایی و ایجاد انباشت سرمایه نداشت.

این یک واقعیت است که رژیم برده داری از ابتدا در تضاد با ایدئولوژی روشنگری قرار داشت و توماس جفرسن از پدران بنیانگزار امریکا در سال ۱۷۸۴ (Notes on the State of Virginia) آن را در تضاد با روح اعلامیه حقوق بشر می پنداشت و هم از این رو ، چه در اروپا و چه در امریکا، لغو برده داری عملا به ابتدای قرن نوزدهم باز می گردد. افزون بر این شورش گسترده بردگان و انقلاب در سال ۱۷۹۱ (دو سال پس از انقلاب فرانسه و هشت سال پس از انقلاب امریکا) در هائیتی، تشکیل نخستین دولت سیاه پوست امریکا در سال ۱۸۰۳، و خشونت هایی که این شوش به همراه داشت، تاثیر روانی شدیدی در امریکا ایجاد کرد. در همین روند، تجارت برده در بریتانیا در سال ۱۸۳۳ لغو می شود، و در امریکا نیز در سال ۱۸۲۰، کنگره برده داری را در شمال مرز میسوری ممنوع کرد. بدین ترتیب ورود برده ممنوع و بسیاری از ایالات شمالی آن را لغو می کنند. آنچه در نهایت به ماجرای جنگ داخلی در امریکا منجر می شود، منطقی است که باید در تقابل اقتصاد صنعتی شمالی در برابر اتقصاد کشاورزی جنوبی، مشاهده کرد. اقتصاد جنوب تا حد زیادی بر پایه کار بردگان شکل گرفته است و همانگونه که در فیلم نیز اشاره کوتاهی به ای مسئله می شود، برای جنوبی ها لغو بردگان بیشتر از آنکه مسئله ای انسانی و یا غیر انسانی باشد، مسئله ای اقتصادی بود. همان طور که شمال نیز، این امر را برای خود حیاتی می پنداشت، زیرا، آزاد شدن نیروی کار بردگان، یک ارتش ذهیره کار به وجود می آورد که بهای نیروی کار صنعتی در بازار را به شدت کاهش می داد. ویلیام دو بووا (W :E :B : Du Bois)(1868-1963) جامعه شناس سیاه پوست امریکایی در تحلیل برجسته خود در کتابش «بازسازی سیاه» (Black Reconstruction)(1935) به خوبی بر این نکته تاکید می کند که آزادی سیاهان، چگونه نفرتی جدید از سوی سفید پوستان را علیه آنها بر می انگیزد زیرا از جمله سبب می شود که دستمزدهای پرداخت شده کاهش یابد. به یک معنا لغو بردگی در امریکا آغاز دوران تبعیض نژادی را در این کشور رقم می زند که این امر خود یکی از پیچیدگی های موضوع را می سازد. ورود سیاهان به شهرهای امریکایی برای آنها در فاصله اواخر قرن نوزده تا نیمه قرن بیستم با فجایع بی شماری همراه است که گروه بزرگی از داستان ها و فیلم های امریکایی این امر را به نمایش در آورده اند: از این جمله شاید بتوان به یکی از فیلم های خود اسپیلبرگ به نام «رنگ ارغوان» (The Color Purple)(1985) و همچنین فیلم ارزشمند میلوش فورمن ، «رگتایم»(Ragtime)(1981) اشاره کرد که فشار خرد کننده بر ساهان را پس از آزادی در سال های آغازین قرن بیستم ، نخستین فیم در کارولینا و دیگری در نیویورک به نمایش می گذارند.

در نهایت، لغو بردگی در امریکا، همچون لغو آن در نظام های استعماری اروپایی را هر چند نمی توان یدون رابطه با تضادی بنیادین میان گفتمان روشنگری برابری میان انسان ها با فرایند برده داری دانست، اما دلایل اصلی را باید در ما به ازاهای اجتماعی و اقتصادی برده داری جستجو کرد. کما اینکه تا دهه ۱۹۶۰، مبارزات سیاهان برای حقوق مدنی خود در امریکا و پس از آن به اجرا در آمدن مقررات و قوانین «تبعیض مثبت» (Positive Discrimination) که به شکل گیری یک بورژوازی جدید سیاه منجر می شود، نمی توانیم شاهد تغییری اساسی در وضعیت سیاهان در این کشور شویم. تغییری که برغم به قدرت رسیدن یک رئیس جمهور سیاه پوست در نخستین دهه هزاره جدید، و برغم شوک روانی و مثبت این امر، بسیار زودتر از آنچه تصور می شد، نشان داد که بورژوازی سیاه که الگوهای ذهنی و رفتاری خود را در زمینه سیاسی به طور کامل از نظام یانکی ( سفید پوستان پروتستان اروپایی تبار) می گیرد، در نهایت نمی تواند جز مرهمی بسیار نسبی و کوچک بر نابرابری های عمیق جامعه آمریکا و تبعیضی که از هر لحاظ سیاهان هنوز پس از گذشت نزدیک به دو قرن از بردگی از آن رنج می برند، داشته باشد. سیاهان امریکا، هنوز شکننده ترین گروه جمعیتی را در امریکا تشکیل می دهند و هنوز از بالاترین حد از تبعیض ها ی اجتماعی، حرفه ای و حقوقی رنج می برند که هر چند گاه یک بار، خود را به وضوع در سیستم نشان می دهد. نفرت از اوباما و تبلیغاتی که در دور نخست و دور دوم انتخابات علیه او به انجام رسید، خود شاهدی کامل از این بی رحمی تاریخی است، که حتی نمی تواند نمایدگان بورژوازی دست پرورده خود در نظام های سیاسی و آموزشی سفید پوستان یانکی پذیرد.

امروز همچون دوران لینکلن و آغاز آزادی سیاهان در امریکا با اوج گیری صنعت امریکای قرن بیستمی، «جهان نو» هنوز نتوانسته است تضاد میان پوریتانیسم نظری و بنیادین پدران بنیانگزار خود و نظام های کنش بی رحمانه اجتماعی، سیاسی، اقتصادی خویش در سطح امریکا و در سطح روابطش با جهان، را پشت سر گذارد. آیا چنین تضاد و چنین گره کوری در وجدان یک کشور، هرگز قابل گره گشایی خواهد بود؟

ستون مشترک انسان شسی و فرهنگ و روزنامه بهار. این مطلب در ۲ اردیبهشت ۱۳۹۲ منتشر شده است.

لینک در روزنامه
http://www.baharnewspaper.com/News/92/02/02/9398.html