اندیشه ایرانی: یک قرن کشمکش میان نخبگان و جامعه

گفتگوی مجله آزما با ناصر فکوهی / ادیبهشت 1405

بحث جریان‌های فکری در ایران و اوج‌گیری و افول آن‌ها را می‌توان با سه مبدا مختلف مطرح کرد: ۱- دوره انقلاب مشروطه و پهلوی اول؛ ۲- دوره پهلوی دوم و ۳- دوره انقلاب اسلامی. اگر خواسته باشیم سال‌ها را مبنا بگیریم، به صورت نسبی می‌توانیم این سه دوره را بین ۱۳۰۰ تا ۱۳۳۲، ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ و ۱۳۵۷ تا امروز تقسیم‌بندی کنیم. قابل ذکر است که فاصله بین شهریور ۱۳۲۰ تا کودتای ۱۳۳۲ را باید دوره‌ای استثنایی به حساب آورد که در آن فروپاشی استبداد رضا شاهی همراه با یک دموکراسی ضعیف به رهبری نهضت ملی و دکتر مصدق موقعیتی خاص و ناپایدار را ساخته و آن را تنها می‌توان استثنایی بر دوره پیش و پس از خودش دانست و بنابراین در تحلیل دراز مدت و پیوسته جریان‌های فکری ایران قرار نمی‌گیرد؛ هرچند این دوره نشان داد که ظرفیت‌های رشد فکری و شکل‌گیری جریان‌های سیاسی گوناگون ولو با نقصان‌هایی چون خشونت و درگیری‌ها حتی در آن زمان در ایران وجود داشت و دخالت بیرونی (کودتا) بود که ضربه اساسی را به این موقعیت نیمه دموکراتیک شکننده وارد کرد. از این رو، ما این دوره را در تداوم دوره پهلوی نخست قرار داده‌ایم.
اما آنچه پیش از هرگونه بحثی باید مطرح کرد این است: «جریان‌های فکری» به صورتی که در پرسش آغازین مطرح شده، بیش و پیش از هر‌چیز در چارچوب ِ گونه‌ای «تاریخ روشنفکری» ایران معاصر جای می‌گیرد – که کتاب‌های متعددی درباره آن در ایران و خارج از کشور درباره آن نوشته شده‌ است- و نه لزوما در قالب ِ تاریخ فرهنگی ما. به سخنی دیگر باید میان آنچه در فرهنگ و تعاملات ذهنی و رفتاری در نزد «نخبگان» فکری و اجتماعی جامعه مشاهده می‌کنیم و آنچه در فرهنگ عمومی مردم شاهدش هستیم، تفکیک قائل شویم. هرچند این دو به یکدیگر مرتبط هستند اما نه کنشگران، نه چارچوب‌های شناختی و زبان‌شناختی و نمادین و نه سازوکارهای درونی و برونی و اشکال بروزشان یکی نیستند. این نکته را هم بیافزاییم که منظور ما از نخبگان (élite) نه در معنای تبارشناسی این واژه یعنی کسانی که در یک گروه یا جامعه، «دستچین» و «منتخب» و «برگزیده» شده‌اند که معنایی بیشتر عمومی از آن است، بلکه تعریفی است بر اساس نظریه «سرمایه‌ها»ی پیر بوردیو، جامعه‌شناس فرانسوی. در نظر بوردیویی، کنشگران ِ هر گروه یا هر جامعه‌ای بر سر امتیازات مادی و غیرمادی با یکدیگر رقابت دارند و آنچه ابزار اصلی ِ قابل استفاده برای هر کنشگر یا گروهی از کنشگران است سرمایه‌ها یا اشکال انباشت اقتصادی (ثروت) ، فرهنگی (تحصیلات و سطح دانش)، نفوذ اجتماعی (میزان روابط قابل بهره‌برداری) و نمادین (کاریزما) است. روشن است که جمع این سرمایه‌ها که سرمایه کل هر فرد یا گروه را می‌سازد بسیار متفاوت است. اما در بحثی که ما در اینجا داریم و بر اساس هنجارهای کنونی در جهان نخبگانی که با جریان‌های فکری جامعه سرکار دارند روشنفکران، تحصیلکردگان و متخصصانی هستند که برغم سرمایه فرهنگی بالای خود لزوما از سرمایه‌های دیگر برخوردار نیستند. برعکس نخبگانی که در سه گروه دیگرسرمایه قرار می‌گیرند، برغم نفوذ و قدرتشان در تاثیرگذاری بر جامعه لزوما نمی‌توانند نه بر جریان‌های فکری روشنفکرانه و علمی تاثیر معنادار و پایدار بگذارند و نه بر افکار عمومی. روشن است که تاثیرگذاری آن‌ها به دلیل در دست داشتن اسباب قدرت و تصمیم‌گیری (برای مثال از طریق پروپاگاند، نظام‌های سانسور، مجوز، قوانین آموزشی و اجتماعی، نظام‌های تنبیهی و سرکوب و غیره) بر پایه اجتماعی بسیار زیاد اما بر شرایط مادی زندگی نخبگان فکری نیز زیاد است، اما فاقد پایداری است.
با توجه به نکته‌ نظری که بر آن تاکید کردیم و با نگاهی به سیر جامعه ایران در طول صد سال اخیر در دو دوره نخست با ضعف بسیار شدید سرمایه فرهنگی روبرو بوده‌ایم (میزان افرد باسواد، میزان محصولات فرهنگی، میزان دموکراتیزه شدن فرهنگ) و در همان حال استبداد اصل اساسی حاکم بر جامعه بوده است که یک قشر کوچک الیگارشیک را در صدر جامعه می‌نشانده است و البته از ابتدای قرن تا زمان انقلاب، و به ویژه پس بالا رفتن درآمد نفتی و توزیع گسترده ثروت به اقشار فرودست، ما شاهد تغییرات مهمی حتی فراتر از توان جامعه برای هضم آن‌ها بودیم که خود از دلایل وقوع انقلاب ۱۳۵۷ نیز به شمار می‌آمد، اما پرانتز ِ دهه چهل یعنی در حقیقت فاصله زمانی ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۴ (از شروع به کار تلویزیون ملی و سازمان‌های تابع آن و فعال شدن برخی از نهادهای مهم در وزارت فرهنگ تا شروع حرکات انقلابی) را باید بیشتر از یک قاعده یک استثنا به حساب آورد که با یک فروپاشی پایان می یابد. اما بهر رو چه جریان‌های فکری دوره مشروطه و رضا شاه و چه جریان‌های فکری دوره محمد‌رضا‌ شاه، بیشتر از آنکه در «جریان» بودن و در «پایدار» بودن و «سازمان» و «نهاد» داشتن، تعریف شوند، در کُنش‌ها و سرنوشت‌های فردی تعریف می‌شده‌اند و اگر از حزب توده بگذریم که مدل نهادینه شدن و سازمان‌یافتگی جریان خود را از شوروی اخذ کرده بود، سایر جریان‌ها، و حتی نهادهای فرهنگی، روشنفکرانه و حتی از این هم بیشتر، سبک‌های ادبی و هنری و سینمایی و هنرهای تجسمی، در هر مورد بیشتر قائم بر ذات یا فرد بوده‌اند تا قائم بر تفکر و نهاد سازمان‌یافتگی فکر و تعریف شده. وقتی از ادبیات دهه چهل، یا سینما یا نقاشی آن صحبت می‌کنیم، بیشتر از آنکه بتوانیم از یک جریان فکری – معنایی روشن سخن بگوییم باید از این و آن هنرمند و نقاش و نویسنده و فیلمساز سخن به میان آوریم.
این امر در کنار خود سنت دیرینه چرخش فکری و فرهنگی در جامعه ایران و دقیق‌تر بگوییم در خرده‌فرهنگ‌های بی‌شمار سرزمین ایران را نیز به همراه داشته است. اقلیت انگشت‌شمار شهرنشینان (در حدود ده درصد) پیش از سال‌های ۱۳۰۰ در ایران، درون خود اقلیتی بازهم کوچکتر از افراد باسواد داشت و چرخش آنچه دانش مردمی (ethno science) نامیده می‌شود تقریبا به طور کامل از خلال تربیت سینه به سینه و نسل به نسل و از راه فرهنگ شفاهی مبتنی بر سنت‌های محلی (قومی)، اسطوره‌ها و مناسک و مراسم و باورها و روایت‌های دینی یا عرفی (از شاهنامه‌خوانی و سفره‌خوانی تا مراسم سوگواری و جشن‌های دینی و فرهنگی، باورها و زبانزدها و…) اساس این فرهنگ را می‌ساخته‌اند که اصل همیشگی در آن محلی‌گرایی (localism) بود
البته با مشروطه و رضا شاه، مدل اروپایی ملت‌سازی (nation building) و دولت‌سازی(state building) در ایران نیز آغاز شد و دست‌کم در شکل‌های بیرونی شاهد بر پا شدن مباحث و جریان‌های فکری بودیم که به اروپا شباهت داشتند. همانگونه که کشور ِ نیمه‌روستایی نیمه‌عشایری ما نیز از صد سال پیش شروع به رشد بسیار آرامی به سوی شهرنشینی کرده بود. اما در طول دوره رضا شاه و محمد‌رضا شاه و تا انقلاب ۱۳۵۷ هنوز شهرنشینی در حداکثر بیست تا سی درصد کل جمعیت و سطح سواد حتی صرفا برای خواندن نوشتن در بین ده تا بیست درصد در نوسان بود. جریان‌های فکری در این میان بیشتر امری درون نخبگان فکری و سیاسی و اجتماعی به شمار می‌آمد و هم از این رو نیز اهمیت تهران و تبدیل شدن آن به مدل اصلی شهرستان‌ها برای «پیشرفت» به وجود آمد. در نتیجه در کل این دو دوره هرچند شخصیت‌های بسیار درخشانی در همه زمینه‌ها داشتیم، تقریبا اثری از «جریان» فکری و به خصوص «سازمان‌یافتگی» فکری، وجود نداشت. به همین دلیل نیز ما گاه ناچاریم برخی از نهادها مثل کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، سینمای جوان، نشریاتی چون نشریه «نگین» (۱۳۴۴-۱۳۵۹ با مدیریت محمود عنایت) و انتشاراتی چون «امیرکبیر» )تاسیس در ۱۳۲۸ و اوج کاری در دهه چهل در دوره مدیریت درخشان عبدالرحیم جعفری تا سال ۱۳۵۷) و برخی از سبک‌های هنری مثل «سقاخانه» را همچون یک «جریان» فکری در نظر بگیریم. افزون بر این ما به هیچ رو با شکلی از اراده به دموکراتیزاسیون فرهنگی نه سوی دولت و نه از سوی جریان‌های مردمی روبرو نمی‌شویم. البته شاید گروهی دموکراتیزسیون در همان موسساتی مثل «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» (۱۳۴۷ تا امروز) یا برنامه‌های چون «جشن هنر شیراز» (۱۳۴۶-۱۳۵۶) و «جشن توس» (۱۳۴۶-۱۳۵۷)، ببینند که در آن‌ها نیز یک دموکراتیزاسیون پیش‌پا افتاده و دست‌و‌پا‌شکسته همراه با یک اسنوبیسمی قدرتمند، خودنمایی می‌کرد و حتی تمایلی از یک «جهش فرهنگی» ادعایی به سوی مدرنیسم که همان‌گونه که دیدیم در بسیاری موارد با شکست روبرو شد. از سوی کنشگران فرهنگی و هنری نیز بهانه آوردن سانسور بدون آنکه بتوان آن را نفی کرد بیشتر یک بهانه است و واقعیت در آن بود که نویسندگان و هنرمندان نیز خود را به نوعی در «جهش فرهنگی» ادعایی باز می‌یافتند، مگر گروهی از نخبگان چپ که در برابر بعضی از برنامه‌های جشن هنر موضع‌گیری می‌کردند اما خود از همکاران نزدیک تلویزیون و برنامه‌های متعدد آن بودند. جمعیت دانشجویی ایران نیز بنا بر آمار وزارت علوم در ابتدای انقلاب بین ۱۵۰ تا ۱۷۵ هزار نفر و از میان آن‌ها شمار محدودی اصولا توجه چندانی به مسائل فکر و اندیشه و هنر داشتند و علاقمندی در نزد گروه اقلیتی صرفا تحت تاثیر جوّ دهه ۱۹۷۰ میلادی به اندیشه‌های چپ انقلابی مشاهده می‌شد و نه به فرهنگ و دموکراتیزاسیون فرهنگی.
انقلاب ۱۳۵۷، به دلیل عمده آزادیخواهی و عدالت طلبی، در جامعه‌ای که با ورود سرمایه‌های اقتصادی بیشتر به فرهنگ علاقمند شده بود و درک بهتر و بیشتری از اختلافات طبقاتی و نابرابری‌های اجتماعی می یافت روی داد. هر چند دخالت‌های خارجی و آشوب‌های داخلی و جنگ سبب شد که انقلاب راهی را پیش بگیرد که لزوما نتواند خواسته‌های اساسی جامعه جوان و رو به رشد درون خود را پاسخ دهد اما مانع اساسی بر سر راه دموکراتیزه شدن فرهنگ از سر راه برداشته شد. نقد عملکرد حاکمیت در طول سال‌های پس از انقلاب که بارها آن را در قالب نقد‌هایی رادیکال بر سیاست‌های فرهنگی حاکمیت به مطرح کره‌ایم، نباید مانع از آن باشد که درک کنیم وقوع ِ انقلاب در جامعه‌ای فاسد و به بن‌بست رسیده، همچون ایران در اواخر دهه ۱۳۵۰، امری ناگزیر به شمار می‌آمد.
از همین رو، دست‌آوردهای پنج دهه پس از انقلاب را که حاصل کار مردم و فرهنگیان و دانشگاهیانی است که در سخت‌ترین شرایط تلاش کردند شعارهای انقلاب به تحقق برسند، نباید به دلیل خطاهای مسئولانی که زمام امور را به دست گرفتند، نادیده انگاشت. این پیشرفت‌های واقعی از دموکراتیزه شدن سواد تا رشد علم و شهرنشینی و زیرساخت‌ها و مراکز فرهنگی و محصولات گسترده فرهنگی که در دوره سوم شاهد آن بوده‌ایم، برای نخستین بار در تاریخ معاصر ایران راه را بر دموکراتیزه شدن فرهنگ گشودند و این اصلی‌ترین دلیل نارضایتی جوانانی است که هم‌اکنون و سال‌هاست که به وضع موجود اعتراض می‌کنند، زیرا به این درک رسیده‌اند که باید بتوانند ثروت ملی، را در کنار استقلال و برخورداری از حاکمیتی سالم داشته باشند. این جوانان که بخش بزرگی از آن‌ها از درون میلیون‌ها نفر دانشجویان امروز کشور بیرون آمده‌اند (جمعیت پنج میلیونی دانشجو و میلیون‌ها دانشجوی فارغ‌التحصیل) ایران را به یکی از تحصیلکرده‌ترین کشورهای دنیا تبدیل کرده است و این امر کمی نیست و در آینده کشور بسیار تاثیرگذار است. استراتژی کوتاه و دراز مدت در جریان‌سازی سیاسی و فرهنگی امروز بیش از هر زمان دیگری، می‌تواند به شکل غیرمتمرکز از لحاظ جغرافیایی و زمانی دنبال شود و این امر بر اساس قائل شدن برتری برای رشد فرهنگی نسبت به رشد سیاسی و فناورانه می‌تواند تحقق یابد. جوانان ایرانی که معیت اکثریت و اصلی کشور را انجام می‌دهند در تربیت و تحصیل شانس بزرگ دموکراتیزاسیون فرهنگی برای ایران هستند که نه از روند نخبه‌گرایی بلکه از روند نهادسازی و جریان‌سازی دموکراتیک در حوزه فرهنگ و رسانه (از جمله شبکه‌های اجتماعی) می‌تواند به افزایش روند عقلانیت در آن کمک کند.
در این میان دو جریان به نظر من به صورت موازی قابل مشاهده هستند که شاید شنیدن آن بسیاری از روشنفکران و نخبگان فکری جامعه را خوش نیاید. از یک سو شکست این نخبگان که خود را در شکست اپوزیسیون سیاسی نشان می‌دهد که حتی در طول این سال‌ها نتوانسته است ولو در خارج از ایران کمترین فکر و برنامه‌ای برای مدیریت جامعه‌ای تحصیلکرده و پیچیده چون ایران جوان، ارائه دهد. و از سوی دیگر زنده بودن و شکوفایی هر چه بیشتر جوانانی که برغم همه سختی‌ها ، برغم فشار بی‌پایان و پیوسته نظا‌م‌های قدرت و ثروت جهانی و فشار درونی نظام‌ سیاسی و قدرت و ثروت رانت‌خوار از انقلاب، راه خود را پیش گرفته و در هر مرحله از کشور دفاع کردند. واقعیت در آن است که میان نوجوانان و جوانانی که انقلاب کردند، آن‌هایی که در جنگ هشت ساله (۱۳۵۹/۱۳۶۷ – ۱۹۸۰/۱۹۸۸) از کشور حفاظت کردند، و آن‌ها که در جنگ دوازده روزه تن به دشمن ندادند و سرانجام جوانان و میان‌سالانی که امروز در خیابان‌های ایران برای آزادی و عدالت و اعتراض به بی‌کفایتی نخبگان سیاسی و اقتصادی فریاد می‌کشند، یک پیوستگی معنایی وجود دارد که امید به آینده در شرایط بی‌نهایت سخت جهان کنونی را زنده نگه می‌دارد.
آنچه در جریان‌های فکری دوره سوم شاهدهش بوده‌ایم، بیشتر از آنکه با شکوفایی اجتماعی پایه نزدیک باشد، با تبعیت از سنت‌ روشنفکران محفلی دوره پهلوی دوم نزدیک بوده است و اگر می‌بینیم که چند دستگی و تشتت در میان این روشنفکران و نخبگان فکری تا به این اندازه گسترده است، دقیقا به همین موضوع بر می‌گردد که فرهنگ دموکراتیک را درک نکرده و نمی‌خواهند درک کنند. منظور ما از فرهنگ دموکراتیک، درک این نکته است که بدون دموکراتیزاسیون فرهنگی، هیچ گونه دموکراتیزاسیون سیاسی ممکن نیست. حتی دموراتیزاسیون اقتصادی و فناورانه یعنی برخورداری مردم ایران از موقعیتی که در تناسب با ثروت ملی و طبیعی‌ آن‌ها باشد، نیاز به رشد فرهنگی و دموکراتیزاسیون فرهنگی دارد که نخبگاه و روشنفکران ما عموما نسبت به آن به دلایل مختلف بی‌اعتنا بوده‌اند. وقتی کارنامه بسیاری از روشنفکران ایرانی را از پیش روی می‌گذایم، متاسفانه شاهد آن هستیم که بیشتر به فکر خودنمایی برای شهرت و ثروت در کشور و یا در سطح بین‌المللی و در این و آن جشنواره بوده‌اند. به جای باور داشتن به اینکه باید فرهنگ و توسعه، سواد علمی و رسانه‌ای و درک جهان پیچیده کنونی را تا دورترین نقاط این کشور به پیش راند و در هر شرایطی تنها به فکر آن بود که فرهنگ و سرمایه‌های فرهنگی به بیشترین حد ممکن انباشت و افزایش یابند تا بتوان حاکمیت سیاسی و نخبگان اقتصادی و سیاسی را واداشت تا خود را با جامعه هماهنگ کنند، متاسفانه شاهد آن بوده‌ایم که این روشنفکران و هنرمندان از یک سو به فکر بازاریابی و به فروش رساندن «رویای آزادی» به افکار عمومی با شعارهای تند بوده‌اند و از سوی دیگر به ویژه در دغدغه جهانی‌شدن به فکر در فرو‌رفتن در قالب «نماینده مردم مظلوم» ایران. اگزوتیسم هولناکی که در جهان ثروتمند نسبت به جهان سوم وجود دارد تا در آن واحد از آن یک قربانی قابل دلسوزی و یک هیولای تروریست بساز، در بسیاری از موارد از همین روشنفکران و هنرمندان «نماینده مردم مظلوم» سیراب شده و از مشکلات درونی جوامع خود گره‌گشایی کرده است. البته روشن است اینجا اشاره ما به همه روشنفکران‌، هنرمندان و اهل فرهنگ نیست، بلکه آن گروهی مورد نظرند که رفتارهای فرصت‌طلبانه مشابه (هر چند به ظاهر مخالف) شخصیت‌ها و نهادها و جریان‌های قدرت داشته‌اند و البته پنهان و آشکار دست در دست قدرت تا زمانی که بحرانی ظاهر می‌شده است پیش آمده‌اند.
از این رو، اینکه امروز بگوییم جریان‌های فکری روشنفکرانه، رو به سکوت رفته‌اند را گزاره‌ای چندان درست نمی‌دانم بلکه معتقدم اغلب جریان‌های فکری و نه تمام آن‌ها، برخلاف دوره های پیش از انقلاب ۱۳۵۷، به جای همراهی و کمک خود به نیازهای اساسی مردم، یعنی دموکراتیزاسیون فرهنگی، تنها دغدغه منافع شخصی خود، یعنی شهرت و ثروت را داشته‌اند و در اغلب موارد نیز خواسته‌های مردم و جوانان محروم را بهانه‌ای برای صعود خود به قله‌های این خواسته‌ها قرار داده‌اند. در این شرایط نباید شگفت‌زده شد که چرا امروز مردم و جوان ما در خیابان‌ها چنین تنهایند و نخبگان فکری نه تاثیری مثبت در جریانات و سیر حوادث دارند و نه منفی. روشن است که این وضعیتی خوشایند نیست، اما بیش از هرچیز یک ورشکستگی فکری را نشان می‌دهد که دو دلیل عمده داشته است: زورگویی قدرت سیاسی از بالا و فرصت طلبی و کم یا بی‌فرهنگی روشنفکری از پایین.
نتیجه همه این جریانات در آن است که می‌بینیم گفتمان غالب در میان جوانان نسل جدید بی‌اعتمادی نه فقط به قدرت سیاسی بلکه بی‌اعتمادی به کل روشنفکران و اندیشمندان و حتی به جراین های آزادیخواه دموکراتیک و پیشرو از جمله به چپ دموکراتیک و عدالت‌طلبی است و در عوض اسطوره‌زدگی بسیاری از آن‌ها و نه خوشبختانه‌ همه‌شان‌، نسبت به «گذشته‌ای طلایی» که گمان می‌برند زمانی در این خاک و بوم وجود داشته است. اگر این جوانان چنین نسبت به آن گذشته طلایی، محسورند، به نظر من گناهکار عمده در کنار اقتدارگرایی سیاسی حکومت‌ها، نخبگه‌گرایی بخش بزرگی از اندیشمندان جامعه ما هستند که گمان بردند به جای گسترش فرهنگ در محورهای پایه‌ای جامعه باید آن را در جمع خودشان و البته با فرصت‌‌طلبی و تقریبا همیشه دست در دست قدرت سیاسی، «بالا» (در معنای نزدیکی بیشترش با قدرت‌های جهانی و اگزوتیسم ) بکشند. آنچه می‌گوییم به هیچ عنوان سر سوزنی از مسئولیت قدرت سیاسی در این امر به دلیل زورگویی، عدم پاسخگویی، فساد و بی‌کفایتی‌اش کم نمی‌کند. ذات قدرت همواره چنین بوده و خواهد بود، آن‌ها که باید قدرت سیاسی را تنظیم و کنترل و هدایت کنند و در یک معنا اخلاق مسئول روشنگرانه است که با شکست خود در استراتژی نادرستی که پیش گرفت، باید به آن اذعان کرده و برای آینده جهت‌گیری و هدف‌گذاری خود را اصلاح کند وگرنه انتظار داشتن از قدرت سیاسی، هر چه باشد، و انتظار اینکه با تغییر قدرت سیاسی، این و آن شخصیت، این و آن دولت، و حتی این و آن قانون و روند قضایی و حقوقی مسائل و مشکلات به خودی خود بدون توجه به فرهنگ حاکم و اصلاح جامعه و دموکراتیزه و درونی شدن دموکراسی، حل شوند، انتظاری بیهوده و پوچ است.

دی ماه ۱۴۰۴
مجله آزما شماره ۱۹۸ اردیبهشت ۱۴۰۵