در ماههای اخیر، برخورد با کافهها، دستفروشها و برخی پاتوقهای شهری در تهران، دوباره بحث درباره شیوه مواجهه مدیریت شهری با فضاهای گردهمآیی و زیست اجتماعی جوانان را مطرح کرده است. آیا میتوان این رویدادها را بخشی از دگرگونیهای بزرگتر در «زیست شهری» تهران دانست؟ اساساً محدود شدن چنین فضاهایی چه اثری بر روابط اجتماعی و امکان معاشرت گروههای مختلف دارد؟
نخستین نکتهای که باید به آن توجه کنیم این است که رویدادهای یادشده در مقطع کنونی بخشی از یک سیاست مدیریت بحران (با توجه به جنگ و تحریم و فشار اقتصادی) است. بنابراین باید آن را از مدیریت متعارف شهری که در سالهای پیشین دیدهایم و یا آنچه ممکن است در چشماندازی کوتاه یا میانمدت پس از گذار از دوره بحران کنونی مشاهده کنیم، تفکیک و به صورت جداگانه به آن بپردازیم. این البته بدان معنی نیست که لزوما شاهد تغییری شدید در این رویکرد بوده یا خواهیم بود، اما تحلیل روابط و مسائل اجتماعی در شرایط خاص و شتابیافته در رویدادهایی بحرانی چون جنگ و انقلاب و ناآرامیهای اجتماعی و سیاسی و اقتصادی، با موقعیتهای پیش و پس از آن متفاوت و گاه کاملا متضاد است. به همین دلیل ابتدا اشارهای به این دو موقعیت ِ رایج و به معنایی «متعارف» میکنم تا به بحث بحران بازگردم. در بحثی که در اینجا مطرح میکنم همچنین به موضوع کافه و کافهنشینی به طورعام و در ایران معاصر از پیش تا پس از انقلاب نمیپردازم زیرا این بحثها را در چندین گفتگو و مقاله نسبتا مفصل پیش از این انجام دادهام که علاقمندان میتوانند به آنها مراجعه کنند(نگاه کنید به منابع این گفتگو).
برخورد و سختگیری نسبت به کافهها و مکانهای گردهمآیی متعارف و نه لزوما سیاسی، پیشینهای طولانی در سالهای ابتدای انقلاب ۱۳۵۷ داشت و با فرود و فرازهایی همیشه به چشم میخورد. آنچه مورد انتقاد و سختگیری بود نه نفس ِ «کافه» و مکانهایی مشابه که در ادبیات شهرسازی به آنها فضاهای اوقات فراغت گفته میشود، بلکه عدم سازگاری و انطباق شکل و محتواهای این فضاها با یک رویکرد «تربیتی» حاکم و بهتر است بگوییم خطمشیهای ایدئولوژیک غالب بود. این رویکردها البته با شمار بزرگی از رفتارهای اجتماعی متعارف مردم مشکل داشتند و هنوز هم دارند. حتی از این هم فراتر این تضاد شامل بخشهای بزرگی از رفتارها و فضاهای خصوصی نیز میشد (برای نمونه شیوه برگذاری مهمانیها، نوع پوشش و مصرف غذاها و نوشابهها، کنشرت و موسیقی، سینما و نمایش، تماشای ویدیو و کانالهای تلویزیونی ماهوارهای و غیره). رویکرد مزبور خود بر اساس یک سیاست فرهنگی ایدئولوژیک بسیار سختگیرانه برای رسیدن به یک «جامعه آرمانی و اخلاقی»، به وجود آمده بود و چندین دهه تداوم یافته بود. البته اکثریت جامعهشناسان بارها و بارها نسبت به خطرات آن در برانگیختن واکنشهای اجتماعی هشدار داده بودند و پیشبینی کرده بودند که نه تنها نتیجهای بر اساس ادعاهای موجود نخواهد داشت، بلکه به شدت تاثیر معکوس خواهد گذاشت. این همان وضعیتی است که در طول سالهای گذشته هم در قالب اعتراضها و ناآرامیهای اجتماعی و هم نفوذ سودجویانه مخالفان بیرونی سیستم دیدهایم و اخیرا هم شاهدش هستیم. از نفوذ قدرتمند کانالهای ماهوارهای و هدایت شده از خارج از کشور تا تغییر رفتارهای مردم و تمایل آنها به رفتارهای به شدت هنجارشکنانه نسبت به همه آموزشهایی که سالهای سال در مدارس و محیط های رسمی و دانشگاهها و رسانههای عمومی تبلیغ میشدند، از جمله این واکنشها هستند. میزان شکست این برنامههای فرهنگی که با هزینههای سنگین مالی و اتلاف بودجههای بزرگ مالی (و تبعا فساد) نیز همراه بود به حدی است که امروز شاهد آن هستیم که رسانههای دولتی و یا نزدیک به آنها در فضای مجازی ظاهرا برای تشویق و توجیه سیاستهای خود، گاه دست به نمایش افرادی میزنند که با شکل و شمایل «غیر متعارف» مثلا بدون پوشش حجاب در برابر دوربینهای تلویزیون ظاهر میشوند و از سیاستهای رسمی دفاع میکنند. این روشها البته کاملا بدون تاثیر و حتی با تاثیر منفی هستند اما نشاندهنده شکست در برنامههای فرهنگی رسمی در سالهای پیش هستند.
اما اگر بحران کنونی و نیاز کشور به همآوایی و وحدت برگردیم، هزینه و خطر این رویکرد آشکارتر میشود. بدین ترتیب میبینیم این سیاستها به صورت همزمان با سختگیریهای بسیار شدید در سایر بخشهای جامعه، اِعمال میشوند و تصویری بیرونی و بسیار قابل سوءاستفاده به تمام کسانی میدهد که مایلند فشار را در شرایط بحرانی کنونی بر کشور افزایش دهند. درون خود دستگاههای دولتی نیز منتقدان بسیاری نسبت به این شرایط تا بالاترین سطوح تصمیمگیری وجود دارد که از این امر در شرایط کنونی با عبارت «تامین مواد خام برای دستگاههای رسانهای متخاصم و ضدایرانی» سخن میگویند. اما همانطور که گفتم برخورد با شیوههای رفتاری و تداوم دهها ساله آن در محیطهای عمومی امری تازه نیست و گویای شکست در رفتارهای تربیتی و آموزشی و فرهنگی است که سرانجام صرفا به رفتارهای جزایی و جرمانگاری بسیاری از رفتارهای عادی زندگی روزمره منجر شده که دستگاههای بالادست از تغییر آن ناتوان بودهاند. و این در حالی است که اصولا اگر اصراری چنین سخت در تغییر رفتارهای متعارف در افراد متعارف جامعه انجام نمیگرفت، شرایط نفوذ شکل و شمایل غربی و رفتارهایی از آن نوع که حاکمیت نمیپسندد، بدون شک بسار کمتر از آن چیزی بود که مشاهده می کنیم. شاهد این امر نه فقط کشورهای اسلامی دیگر هستند بلکه حتی میتوان به کشورهای اروپایی و آمریکایی نیز اشاره کرد که در آنها چنین عطشی برای به نمایش گذاشتن خود و آرایش و پیرایش و دستکاری بدن دستکم در میان اقشار فرهنگی و تحصیلکرده دیده نمیشود.
درباره آنکه آینده این برخوردها نیز چه خواهد بود نمیتوانیم اظهار نظر دقیقی و یا پیشگویی انجام دهیم. اما یک امر روشن و تقریبا غیر قابل انکار است و آن اینکه اگر بیش از چهل سال سیاست فرهنگی سختگیرانه نتوانست هیچ کدام از این رفتارها را تغییر دهد، بدون شک در آینده نیز این رفتارها با این روشها تغییر نخواهند کرد. نتیجه همان است که همیشه بر آن تاکید داشتهایم: هر نوع ممنوعیتی در یک رفتار اجتماعی و از آن بدتر در رفتارهای حوزه خصوصی، به دلیل واکنش طبیعی کنشگران اجتماعی به تشویق آن منجر میشود. دلیل، آنکه امروز بسیاری از مردم (اگر نگوئیم اکثریت) چشمان و حواسشان به شبکههای خارجی یا اشکال شبیهسازیشده آنها در قالب شبکههای خانگی ایرانی است، در به انحصار درآوردن شبکههای دیداری شنیداری و برنامههای به شدت ایدئولوژیک و به دور از واقعیتی است که شبکههای داخلی پخش میکنند.
حال اگر به موضوع کافهها برگردیم باید بگوییم اگر بیشترین تمرکز امروز بر مکانهای گردهمآیی تفریحی برای نمونه بر کافههاست، این تجمع از جمله به دلیل گران شدن و کنترل شدید و سختگیرانه شکل و محتوای همه تفریحهای دیگر و روشهای اوقات فراغت است، وگرنه اوقات فراغت در هیچ کشوری صرفا به کافه محدود نمیشود: هزاران مکان تفریحی و گذران اوقات فراغت وجود دارد که میتوان در آنها شاهد ارتباطات اجتماعی بود که برای هر جامعهای حیاتی هستند. در یک کلام نبود، گرانی و در دسترس نبودن و یا آسیبزدگی ایدئولوژیک و اقتصادی و سیاسی مکانهای فراغتی است که سبب تمرکز جوانان در بخشی از این مکانها شده و سایرین را حاشیهای برده و یا به تعطیل کشانده است.
در همین حال رابطه فضاهای فراغتی در برابر فضاهای مسکونی (خانوادگی) و کاری (اداری، تجاری) یک تقسیم بندی جهانشمول در شهر مدرن است که در همه دنیا وجود دارد و میتوان با سیاستهای درست فرهنگی آنها را با یکدیگر کاملا هماهنگ کرد و سبب شد که باعث رشد و سالم سازی یکدیگر شوند. برعکس دخالت دولت به معنی تصدیگری و یا از آن بدتر دخالت ایدئولوژیک و اقتصادی (که بدون تردید به فساد کشیده شده و دولت را از ساختارهای سالمش خارج میکند) کمترین تاثیر مثبتی در رشد موزون و پایدار و سالم این فضاها ندارد. در حالی که دخالت هوشمندانه، عقلانی و حمایتگرانه دولت از جامعه مدنی در سامان دادن به این فضاها سبب بهتر شدن وضعیت عمومی جامعه میشود. بنابراین پس از بحران نیز ما بر اساس سیاستهای پیش گرفته شده در حالت متعارف شاهد یا تشدید وضعیت نامساعد این فضاها خواهیم بود و یا شاهد بهبود و هماهنگی بیشتر و بهتر آنها.
در آنچه به شرایط بحران و جنگ مربوط میشود، باید بیافزاییم هر کسی کمترین عقلانیتی نسبت به این موقعیتها و خطرناک بودن آنها داشته باشد، میداند که در طول این بحرانها همه دولتها و حکمرانیها نیاز به بالاترین میزان پشتیبانی مردمی را دارند. بارها گفته شده است و باز هم تاکید میکنیم قویترین لشکرهای جهان و قدرتمندترین تسلیحات جهان، نیز نمیتوانند دولت و حاکمیتی را که از ایجاد رضایت در مردم خود ناتوان باشد، حفظ کنند. مثال ها در این مورد آنقدرزیاد است که شاید مثال زدن بیهوده باشد اما تنها در چند دهه اخیر نگاه کنید به وضعیت ابرقدرتی مثل شوروی که سقوط کرد در حالی که در راس یکی از بزرگترین قدرتهای نظامی امنیتی جهان قرار داشت. همین را درباره تمام کشورهای آمریکای لاتین در دهه ۱۹۷۰ میتوان گفت که برغم حاکمیت خشنترین و امنیتیترین ژنرالهای نظامی، یکی پس از دیگری از دهه ۱۹۸۰ سقوط کردند و به خاطره و ننگی در تاریخ این کشورها تبدیل شدند. بزرگترین قدرت هر کشوری، قویترین «بمب اتمی» و قدرتمندترین توان بازدارندگیاش، هماهنگ بودن قدرت حاکم با فرهنگ و مردم یک کشور هستند. خوشبختانه در بحران جنگی و یورش غیرقانونی و جنایتکارانه رژیم آپارتایدی اسرائیل و رژیم غارتگر آمریکا تا امروز، مردم و فرهنگ بهترین مقاومت را از خود نشان دادهاند و به نظر من حد توان و مقاومتشان بسیار بیشتر از آن چیزی است که هر کسی ممکن است، تصور کند زیرا پشتشان به تاریخ و فرهنگی چند هزار ساله گرم است که حکومتها در آن دورههای گذرا و ناپایداری بیش نیستند. به همین دلیل من نیز همچون اکثر قریب به اتفاق پژوهشگران و تحلیلگران مستقل ایرانی و غیرایرانی معتقدم که فشارها و سختگیری در هر زمینهای هرچند همیشه سیاستی نادرست هستند، اما در دوران وجود یک تهدید بزرگ خارجی که قصدش از میان بردن ایران و نه لزوما یک حاکمیت در آن است، آگاهانه یا ناخودآگاهانه بازی در زمین دشمن و ریختن آب به آسیاب اوست. این موضوع آنقدر روشن است و آنقدر مثال در تاریخ معاصر و گذشته ایران و جهان دارد که فکر نمیکنم نیاز به تاکید بیشتری در اینجا وجود داشته باشد. اگر حاکمیت مایل باشد یک بازدارندگی حتی مطمئنتر از تمام سیسم دفاعی خود داشته باشد (سیستمی که البته لازم است) کافی است سیاستهای سختگیرانه خود را کنار بگذارد و به هر قیمتی شده، مبارزه با فساد را تشدید و توزیع عمومی ثروت را افزایش و دست از بهانهجویی و سرکردن در زندگی مردم بردارد. در شرایط کنونی که مردم در برابر تهدید خارجی و فشار اقتصادی چنین شرافت و نجابتی از خود نشان میدهند، تامین بیشترین آزادیهای ممکن سیاسی و اجتماعی و رفاه اقتصادی برایشان، یک سیاست واقعی بازدارندگی دشمنان است و نه آنکه با سختگیریهای بیشتر و افزایش فشارهای سیاسی و اجتماعی، همانگونه که بسیاری از مسئولان خود نیز میگویند خوراک و بهانه لازم را برای دشمنان وطرفداران حملات وحشیانه بعدی به ایران تامین شود.
گروهی کافه را مصداق «مکان سوم» میدانند و این مفهوم را در تقابل با خانواده و فلسفه ازدواج قرار میدهند. در حالی که در نظریه ری اولدنبرگ، «مکان سوم» به فضاهایی میان خانه و محل کار گفته میشود که افراد در آنها امکان معاشرت، گفتوگو و شکلدادن به روابط اجتماعی دارند. از منظر انسانشناسی شهری، این برداشت از مفهوم «مکان سوم» تا چه اندازه با معنای اصلی آن همخوان است؟ آیا کافه و پاتوق را میتوان رقیب خانواده دانست یا آنها بخشی از زیرساخت اجتماعی شهر هستند؟
نیازی نیست که ما بر خود این اصطلاح تاکید کنیم و به سرعت به اولدنبرگ و دیگران برسیم که آن را توضیح دادهاند. چه او و چه دیگران، با اندکی تغییرات، در این «مکان سوم» همان نقطهای را بیینند که از ابتدای جامعهشناسی با زیمل، وبر و دورکیم و دیگران و در تداوم آن همواره بر تقسیم سهگانه فضاهای شهری به مسکونی، کاری و فراغتی تاکید میشد. بنابراین اصولا اینکه ما کافه را از سایر مکانهای فراغتی جدا کنیم به خودی خود توجیهی ندارد. اینکه کافه در ایران امروز مرکزی برای بسیاری از میانکنشهای اجتماعی با تبعات مثبت و منفی شده، بیشتر یک مسئله ناشی از محدودیتها در ایران است و نه اینکه در ذات خود کافه باشد. اما از همه سطحیتر و نادرستتر آن است که مشکلات و آسیبهای سختی را که ازدواج و خانواده به درستی در چند دهه اخیر بر خود شاهد بودهاند را ناشی از کافه بدانیم. این مثل آن است که دلیل گسترش مصرف الکل و مواد مخدر یا فحشا را در ایران در آن بدانیم که پارکها و فضاهای خلوت زیادی در شهر وجود دارند! مشکل خانواده و ازدواج و شکنندگی آنها (ازدواج دیرهنگام، نبود فرزند و یا تک فرزندی، نرخ بالای خشونت خانوادگی و طلاق و غیره) به دوگروه از دلایل برمیگردد که به سادگی میتوان آنها را در منابع موجود یافت. یکی دلایل پیرامونی و جهانی و دیگری دلایل داخلی. از لحاظ جهانی همه این مشکلات وجود دارند و بنابر کشور یا پهنه ای که از آن صحبت میکنیم، شدت و ضعفشان متفاوتند. این جهانشمولی نیز دلایل روشنی دارد که برخی اجتناب ناپذیرند و اصولا آسیب به شمار نمیآیند مثلا کاهش مرگ و میر کودکان نوزاد که سبب کاهش زاد و ولد شده است و یا بهبود شرایط زنان و اجتماعی و شاغل شدن و همچنین تغییر ساختارهای پیش از ازدواج که ازدواج جوانان را به سنین بالاتر کشانده و طلاق را افزایش داده است. گروهی نیز دلایل آسیبزا بودهاند نظیر فراگیر شدن یک فردگرایی و مصرفزده و زیادهخواهانه که افراد خوشبختی را هر چه بیشتر در بیشتر و بیشتر داشتن و آزادی فردی را بر هر گونه آزادی دیگر ترجیح میدهند. و یا چشماندازهای نومیدانهای که سلطه سرمایهداری نولیبرالی بر علیه سرمایهداری اجتماعی در جهان به آن رسیده که سبب ایجاد چشماندازی سیاه برای آینده زندگی و نسلهای آتی در اکثر مردم جهان شده است. گروهی از دلایل هم درونیاند: گسترش فقر، نابرابری اجتماعی، فساد، بیثباتی، سختگیریهای اجتماعی و سیاسی و نبود چشمانداز برای آینده و غیره. بنابراین اینکه کافه ها را ببندند و فضاها را تنگتر کنند نه تنها راه چاره نبوده و نیست بلکه خود سبب تشدید فساد نیز خواهد شد و اولویت را برای گذران اوقات فراعت به جای انجام آنها در محیطهای مجازی و سازمانیافته و زیر چشم عموم به سوی فضاهای بسته و غیرمجاز و تبعا پرخطرتر خواهد داد. کنترل و سختگیری در اینجا نیز به جای آنکه وضعیت را بهتر کند به شدت به آن آسیبب میزند و وضعیت را به بحران مطلق میکشاند. بگذریم که به نظر من در دوران بحران، همان طور که گفتم و به دلیل اهمیتش تکرار میکنم، این گونه برخوردها و هر گونه برخورد شدید حاکمیت با مردم در واقع کمک به بازی دشمنان ایران است که می خواهند از این کشور یک پهنه خشونت و ضدیت با مردم را نشان دهند.
یکی از مفاهیم دیگری که مطرح شده، «پاتوقزدایی» از جوانان است؛ یعنی محدود شدن فضاهایی که جوانان در آنها امکان نشستن، معاشرت و شکل دادن به روابط اجتماعی خود را دارند. شما پیشتر درباره خطر «محفلی شدن» جامعه و اهمیت فضای عمومی برای جلوگیری از شکلگیری حبابهای اجتماعی صحبت کردهاید. آیا حذف یا محدود شدن پاتوقها ممکن است برخلاف هدف اولیه، جامعه را بیشتر به سمت فضاهای بسته، خصوصی و گروههای همگون سوق دهد؟
این گونه عبارتها و اندیشهها گویای نوعی تعمد ناآگاهانه و یا آگاهانه به همراهی با دشمنان متخاصم ایران میدهد که نمیدانم چگونه باید آن را درک و تعریف کرد. بهرحال جای بحث آنها نه در پهنه علمی است و نه در عقل سلیم اجتماعی. شاید این وظیفه درست و تعریف شده مسئولان امنیت و ضدجاسوسی کشور باشد که ریشههای چنین اظهارنظرهایی را که به نظر من جنگ روانی در خدمت جنگ نظامی است را بیابند. شکی ندارم که در شرایط کنونی هر سخن و رفتاری سخت، انقباضی، سرکوبگرانه، مخالف آزادی بیان و تهدیدآمیز، پرخاشجویانه و خشونتآمیز نسبت مردم به طور عام و خصوص جوانان انجام میگیرد و به ویژه هر رفتار و سخنی برای در مقابل هم قراردادن و دوقطبی یا چند قطبی کردن بیشتر مردم ایران و یا دامن زدن به تقابلی خشونتآمیز میان مردم و دولت (در معنای عام این واژهها) باشد، خواسته یا ناخواسته ولی بیشتر خواسته تا ناخواسته، ادامه جنگ نظامی به شکل جنگ روانی و آب به آسیاب دشمنان ریختن است. بنابراین وظیفه این نهادها است که ببینند ریشه چنین سخنان و رفتارهایی را کجا باید جُست و چرا و چگونه در این شرایط بحرانی و کشور زیر خطر این گونه روشها به دشمن خدمت میکنند. اما درباره غیرعلمی و حتی غیرعقلسلیم بودن این ادعاها کافی است بیاندیشیم که کشور ما یک کشور به شدت جوان است. وقتی ما از جوانان صحبت میکنیم از یک گروه کوچک اجتماعی نیست که بخواهیم گردهمآییهایشان را «پاتوقزُدایی» کنیم. اکثریت مردم ایران جوان هستند و بنابراین هرجا تجمعی میبینیم به احتمال بسیار زیاد یک تجمع از جوانان است. اما اگر در یک نگاه ایدئولوژیک یا مدعی طرفداری از اخلاق و دین، ادعا شود که به فرض جوانان صرفا باید در تجمعات سیاسی جنگی علیه دشمنان یا در مساجد و مراسم عزا و سوگواری یا اعیاد مذهبی شرکت کنند، اما نه در جایی دیگر، باید بگوییم اولا این مشارکتها در جای خودش انجام میگیرند و اگر کاهش یافته باشند، دقیقا به دلیل سیاستهای سختگیرانه، دخالتها و تصدیگیری دولت است وگرنه اکثریت جوانان ما به اعتقادات خود احترام میگذارند و جشن و سوگواری و مناسبتها را رعایت و در آنها مشارکت میکنند. اما این ربطی به آن ندارد که اگر کسی کافه برود یا نمایشگاه برود دیگر مسجد و مراسم دینی نخواهد رفت، یا در طرف دشمنان و تهاجمگران به کشور قرار دارد. این دوگانهگراییها بسیار سطحی و فاقد سرچشمههای علمی و میدانی است. برعکس همانطور که گفت نفهمیدن فرهنگ است که اوضاع را رو به وخامت میبرد. همان طور که همین واژه «پاتوق» را که گویی نوعی «جرم» است، نباید به این شکل مصرف کرد، ، پاتوقها همانگونه که دوست و استاد گرامیام دکترعلی بلوکباشی در این باره تحقیقات زیادی کرده است و بر همین اساس هم طرح بازسازی و تقویت قهوهخانههای سنتی در تهران و ایران داده شد، پاتوق یک رسم ایرانی بسیار سنتی قدیمی است و هیچ اشکالی ندارد که پاتوق و محلی برای تجمع بین گروههایی که مایلند در شهر جود داشته باشد چون سبب افزایش شادی و شادابی و پویایی جامعه میشود. این گونه دیدگاه های سطحی است که بیشترین آب را به آسیب دشمنان این کشور و رسانههای ضد ایران ریخته و همچنان می ریزد. و از این بابت باید متاسف بود که چرا مسئولان فرهنگی کشور آنقدر تلاش دارند اعتقادات و باورهای دینی و سنتی را مخالف و دشمن باورهای مدرن و به روز در جهان نشان دهند. کدام الگوی بینالمللی در این زمینه دنبال میشود؟ و میتوانند به آن استناد کنند؟ زیرا ما در هیچ یک از کشورهای اسلامی که مردمانشان در بسیاری موارد از برخی از مردم ما هم دیندارتر هستند، این تضاد را نمیبینیم. نگاهی به کشورهایی چون ترکیه، لبنان، مالزی، مصر، مراکش، الجزایر، تونس و غیره، گویای کامل این قضیه است که این تقابل، یک تقابل خیالین و صرفا کلیشهای بوده است که در تمام این سالها بهانه به دشمنان ایران داده است تا بتوانند با ساختن تصویری منفی و جهنمی از ایران و برای زیر فشار گذاشتن، تحریم و سرانجام حمله به ایران بهانهتراشی کنند.
در تهران گاهی به جای مواجهه با یک مسئله اجتماعی، خودِ فضای بروز آن مسئله تغییر داده یا محدود میشود؛ از محصور شدن برخی فضاهای فرهنگی تا جمعآوری امکانات نشستن و ساماندهی گروههای مختلف از فضای عمومی. از منظر انسانشناسی شهری، مرز میان «ساماندهی فضای شهری» و «حذف یک گروه از فضای شهری» کجاست؟ و چه زمانی یک فضای عمومی به قلمرو یک گروه اجتماعی تبدیل میشود؟
دیدگاهها و رفتارهای حذفی در شهر و جامعه مدرن، خطرناکترین و آسیبزاترین رویکردها هستند. امروز قانونگذران در سراسر جهان به این نکته رسیدهاند که چنین دیدگاههایی هستند که سبب غالب شدن گفتمان و اندیشه جرمزایی حداکثری میشوند. یعنی هرآنچه گروهی از مردم و یا حداکثر در دموکراسیها اکثریت نسبی آنها درست یا نادرست ، شایسته یا ناشایسته میدانند به قوانین بدل کرده و بدین ترتیب نظرات و رفتارهایی را که با رفتار و نظر خودشان انطباق ندارد بدل به «جرم» کنند. این تفکر به اشتباه میاندازد که با جرمزایی و حتی اگر آن کار را هم نکند با فشار رسانههای حاکم و ایجاد جو فشار و بستن فضای اجتماعی و فشار به جامعه مدنی میتواند رفتارها و اندیشههایی را که دوست ندارد از لحاظ فیزیکی در سطح جامعه «حذف» کند. در حالی که کل ساختار شهر تنها بر اساس آزادی و کاهش فشار به حداکثر ممکن، میتواند به حیات خود ادامه بدهد. شهر همچون یک بافت زنده میان تقسیمبندیهای سهگانهای که به دهها و صدها تقسیمبندی و فضاهای جدید و بسیار پویا تبدیل میشوند، دامن میزند. میان این فضاها رابطهای زنده و پویا وجود دارد چیزی شبیه به قانون ظروف مرتبطه. بنابراین به محض فشار آوردن به یک فضا رفتاری که آن فضا را ساخته خود را به فضای دیگری منتقل میکند به محض آنکه رفتاری متعارف و رایج جرمآمیز اعلام میشود، خود را در قالب رفتاری دیگر بروز می دهد و یا شرایط و فضای بروز خود را (مثلا از فضای عمومی به فضای خصوصی) تغییر میدهد. بنابراین کار مدیریت یک شهر و جامعه مدرن و متنوع و متکثر در دنیای امروز کاری بسیار تخصصی و بسیار پیچیده است و با شعار و اعمال فشارهای نظامی و امنیتی و پروپاگاندای رسانهای نه تنها پیشرفتی نسبت به اهداف مورد نظر گروه دارای سلطه ایجاد نمیکند، بلکه موقعیت بحرانی برای کل جامعه ولی به ویژه برای همان گروه را در جهت فروپاشیاش افزایش میدهد. متاسفانه سالهاست همه اندیشمندان علوم انسانی در حال تشریح آن هستند که جامعه یا همان مردم در گفتار عمومی، عاملیتی به شدت قدرتمندتر از هرگونه دستگاه سرکوب، هرگونه تسلیحات و هرگونه دستگاههای عریض و طویل تبلیغاتی دارند. دلیلی که اما هنوز این دستگاهها به کار خود باور دارند، یکی به دلیل شبکه فساد و سود مادی حاصل از آن است و دیگری به دلیل آنکه اندیشههای حامل این گفتمان و رفتارها در عصری پیش مدرن شکل گرفته و هنوز در آن زندگی میکنند و تبعا نمیتوانند دگرگونیهای خارقالعادهای را انقلابهای فناورانه جدید در رفتار و اندیشهها به وجود آورده درک و براساس یک استراتژی هوشمند برنامهریزی نمایند.
اگر از سطح کافهها و اتفاقات مقطعی فراتر برویم، آیا یکی از مسائل تهران این است که شهر بیش از آنکه برای «ماندن، مکث کردن و با هم بودن» طراحی و مدیریت شود، برای عبور، مصرف و جابهجایی مدیریت میشود؟ با توجه به تجربه شهرهای اروپایی که شما اکنون از نزدیک با آنها مواجه هستید، تفاوت نگاه مدیریت شهری به مکانهای سوم، پاتوقهای جوانان و سبکهای متفاوت زندگی چیست؟ و در نهایت، محدود شدن این فضاها چه اثری بر سرمایه اجتماعی، احساس تعلق به شهر و رابطه نسل جوان با جامعه خواهد گذاشت؟
دقیقا همین طور است اگر بخواهم به یک نظریهپرداز مشخص در این باره اشاره کنم هانری لوفبور را مطرح میکنم که معتقد بود مدرنیته در مرحله نخست خود را به انقلاب صنعتی بسنده کرد حاصل این انقلاب، شهر مدرن بود که صرفا باید در خدمت شیوه تولید جدید یعنی سرمایهداری صنعتی در میآمد و برای آن نظام لازم و حیاتی به شمار میآمد و میآید. اما لوفبور معتقد بود جامعه مدرن شهری نیاز به یک انقلاب شهری نیز دارد که در آن «حق به شهر» برای انسانها به رسمیت شمرده شود. معنای حق به شهر که بارها درباره آن در جلسات و نوشتههای مختلف توضیح دادهایم، آن است که شهر باید سبب آزادی هرچه بیشتری برای سعادت و به تحقق درآودن خلاقیت و زیست پایدار و همساز انسانها با یکدیگر و با طبیعت شود و در غیر این صورت، شهر به یک جهنم واقعی بدل خواهد شد. پس میبینیم مسئله تنها برای ما مطرح نیست و چارچوبی جهانی دارد. اما در اینجا هم اگر در کشورهای توسعهیافته دموکراتیک و حتی غیردموکراتیک (نظیر چین) به این نکات توجه و برنامهریزیهایی کمابیش قابل توجه انجام شده بدون آنکه آرمانی باشند، در کشورهای جهان سوم و از جمله در کشور ما هنوز به موضوع از دریچه دید یک شهر پیش مدرن نگاه میشود که در آن گروه غالب در راس جامعه تصور میکند میتواند به میل و خواست خود هرگونه مایل است فضاهای شهری و عاملیت اجتماعی را کنترل و نظارت و تنبیه کند بدون آنکه انتظار هیچ واکنشی را داشته باشد. در حالی که سالهاست واکنشها پیش چشم همه ما است و میبینیم که چگونه فرصتهایی پدید آورده شدهاند که تصویر بیرونی این پهنه ارزشمند تاریخی و فرهنگی تخریب شود. از این رو شکی نداشته باشیم که باز هم تکرار میکنم بهترین دفاعی که میتوانیم از خود بکنیم از خلال ِ حداکثری کردن موقعیتهای آزادی، رفاه، قدرت جامعه مدنی و شهروندی و ایجاد وحدت میان مردم و میان مردم و دولت بر اساس پلترفرمهایی از این نکات مورد تایید اکثریت قاطع مردم است که این جز از طریق مبارزه با فساد و دروغ و سختگیری و فشارهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی ممکن نیست.
همچنین نگاه کنید به این منابع:
فکوهی، ناصر، کافه و کافهنشینی، گفتگو با محسن آزموده، دنیای اقتصاد، آبان ۱۳۹۱.
فکوهی، ناصر، کافهای که نبود، خیابانی که بود، آنگاه، شماره یک، آذر ۱۳۹۵.
فکوهی، ناصر، تغییر نقش فرهنگی کافهها، گفتگو با آیدین پورخامنه، وبگاه انسانشناسی و فرهنگ، بهمن ۱۳۹۸.
فکوهی، ناصر، از کافه نواندیشان تا کافه نوکیسگان، وبگاه ناصر فکوهی، ۱۴۰۰
فکوهی، ناصر، اطهاری، کمال، میزگرد: نظریات هانری لوفبور درباره شهر و شهرنشینی، وبگاه انسانشناسی و فرهنگ، آبان ۱۴۰۲
گفتگوی ناصر فکوهی با ملیکا قراگزلو/ فرارو/ ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
https://fararu.com/fa/news/998814/%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AD%D9%84-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%82-%D9%87%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%84-%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A2%D8%A8-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%88%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%B4-%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF