چرا بحران‌های اقتصادی ما را به زندگی اشتراکی مجبور کرد؟/ چرا جوانان دوباره به خانه پدری برمی‌گردند؟

گفتگو با ناصر فکوهی / وبگاه فرارو / ملیکا قراگوزلو

*زندگی اشتراکی در شرایط معاصر در چه بستری از فشارهای ساختاری شکل می‌گیرد؟ نقش متغیرهایی نظیر وضعیت اقتصادی، پیامدهای جنگ، مهاجرت، بیکاری و تورم بازار مسکن در تکوین این پدیده چگونه قابل تبیین است؟ همچنین، این نوع زیست تا چه حد می‌تواند به‌عنوان یک انتخاب آگاهانه در مقابل یک وضعیت تحمیلی و مبتنی بر اجبار تحلیل شود و چه تفاوت‌هایی میان این الگو و اشکال تاریخی هم‌خانگی وجود دارد؟

همزیستی مسکونی (Residential coexistence) موضوع جدیدی در تاریخ شهرنشینی مدرن، دستکم از ابتدای قرن بیستم، نیست اما در شرایط بحرانی نظیر جنگ، فراز و فرود‌های شدید اقتصادی و تنش‌های اجتماعی، بیشتر دیده شده است. و امروز در شرایطی که جهان از ابتدای هزاره سوم یعنی سال‌های ۲۰۰۰ وارد زنجیره‌ای ظاهرا بی‌پایان از بحران‌های سیاسی و اقتصادی و اجتماعی شده است، این موضوع بار دیگر به یکی از بحث‌های روز در میان سیاستمداران شهری، شهرسازان و جامعه‌شناسان بدل شده. برای اینکه تصویری ابتدایی از ریشه این پدیده داشته باشیم ابتدا باید یک نگاه تاریخی بسیار دور دست آغاز کنیم. سپس به شرایط قرن بیستم بپردازیم و در نهایت بر چند دهه اخیر و موقعیت حاضر و کشور خود تمرکز کنیم.
انسان بنا بر طبیعت خود موجودی اجتماعی است؛ امروز اکثر مطالعات چه در علوم طبیعی و چه در علوم انسانی نشان می‌دهند که موجود انسانی برای سلامت، طول عمر و زیست سالم و احساس خوشبختی خود به شدت وابسته به «روابط اجتماعی» البته از نوع «سالم» آن است. منظور آنکه اگر روابط اجتماعی و پیرامونی ما آلوده و سخت و آزاردهنده باشند بروشنی درگیر شدن بیشتر به آن‌ها از سلامت ما می‌کاهد . اما من بیشتر می خواهم از موقعیتی واقع‌بینانه و نه اتوپیایی یا دیستوپیایی ، در آغاز، صحبت کنم، یعنی برای انسان همواره به رغم آنکه روابط اجتماعی و از جمله و به خصوص نزدیکی فیزیکی‌اش در یک محیط زیست (مسکن) با فراز و نشیب‌ها و با موقعیت‌های بسیار متفاوت از بهترین تا بدترین همراه بوده، اصل همیشه در آن بوده است که انسان را باید با «مبادله» اجتماعی تعریف کنیم. انسان‌ها ذاتا باید در جمع زندگی کنند و انسان‌ها در طول تاریخ خود رفته‌رفته این امکان را می یابند که در روابط اجتماعی خود از یک حداقل (یک دسته چند نفره) به زیست در شکل روستا (با چند صد نفر) و سپس شهر ( باهزاران و سپس میلیون‌ها نفر) برسند. این امر هم در زیست مسکونی انسان و ساختار فیزیکی آن صادق است و هم در اشکال کار و استراحت او.
این میزان از تراکم در طول زمان به صورت پیوسته برای انسان‌ها افزایش یافته و پس از انقلاب صنعتی و گسترش شهرنشینی مثابه شیوه زندگی رایج انسان‌ها، به اوج خود می‌رسد. بنابراین به گونه‌ای می‌توان ادعا کرد که «فرهنگی شدن ِ طبیعت انسانی» به معنای افزایش کمّی انسان‌ها، پراکندگی آن‌ها بر سطح کرده زمین و سپس تراکم یافتن آن‌ها با تحولات فناورانه (ساختن آتش، شکار، تمدن) بوده است. اما همانگونه که ادوارد هال، انسان‌شناس برجسته آمریکایی در کتاب «بّعد پنهان» (۱۹۶۶) خود نشان می‌دهد میزان این تراکم نمی‌توانسته و نمی‌تواند از حدی بیشتر شود و زیست انسان در شرایط نسبی از «رفاه» به توانایی برخورداری از «فاصله» نسبت به انسان‌های دیگر بستگی دارد. این همان مفهومی است که در ادبیات مدرن علوم‌اجتماعی در مباحثی همچون «حریم خصوصی/ حریم عمومی» و نیاز انسان‌ها به برخورداری از فضایی شخصی مطرح شده است. امیل دورکیم در «تقسیم کار اجتماعی (۱۸۹۸) و گئورگ زیمل در «فلسفه پول» (۱۹۰۰) و «کلانشهر و زندگی ذهنی» (۱۹۰۳) از نخستین جامعه‌شناسانی بودند که این بحث را در ابتدای قرن بیستم مطرح کردند اما بحث تا امروز و از خلال نظریه پردازان مهمی چون میشل فوکو در «نظارت و تنبیه» (۱۹۷۵) که موضوع را به نیاز انسان به آزادی بدن و برعکس نیاز حاکمیت به کنترل بر بدن، برای اعمال سیاست و حاکمیت خود، وجود دارد کشاندند.
در نتیجه در شکل منفی ما به خصوص در طول دویست سال اخیر از آغاز شروع انقلاب صنعتی شاهد فشار تراکم بر انسان‌ها و تخریب زندگی آن‌ها بوده‌ایم. فریدریش انگلس در سال ۱۸۴۵ کتاب معروف خود «وضعیت طبقه کارگر در انگلستان» را منتشر کرد که محور اصلی آن وضعیت نامطلوب خانوارهای کارگری مهاجر بود که در مسکن‌های بدون کیفیت و کوچک انباشته و بدترین وضعیت فقر شهری را تجربه می‌‌کردند. در فاصله دو جنگ جهانی نیز مکتب جامعه‌شناسی شیکاگو (تامس، اسمال، پارک) بر این تراکم دردناک در شهرهای آمریکایی مهاجر‌پذیر مطالعه کردند. کتاب معروف «دهقان لهستانی» اثر ویلیام تامس و فلوریان زنانیسکی (۱۹۱۸) یک ترسیم بسیار درخشان مردم‌نگارانه از فقر اجتماعی، فرهنگی و فضایی کارگران مهاجر که از روستاهای فقرزده لهستان به محله‌های قومی شیکاگو پرتاب شده بودند ترسیم می‌کرد. در همین دوران دو جنگ و در طول جنگ جهانی دوم اشکال بحرانی و حاد انباشتگی جمعیتی را «اردوگاه‌های کار اجباری» یا «اردوگاه‌های مرگ» (گولاگ) در شوروی انقلابی در طول سال‌های ۱۹۳۰ تا ۱۹۵۰ و آلمان هیتلری (از ۱۹۳۵ تا ۱۹۴۵) می‌بینیم و در طول جنگ در آمریکا نیز شاهد پدید آمدن اردوگاه‌های حصر و کنترل مهاجران ژاپنی هستیم (۱۹۴۲ تا ۱۹۴۵). مفهومی بسیار نزدیک و مدرن‌تر از این موقعیت فضایی متراکم را نیز در گتوهای شهری، ابتدا برای تجمیع یهودیان در لهستان(۱۹۴۰-۱۹۴۳)، بعدها به صورت‌های دیگر در گتوهای سیاهان در محله‌های شهری آمریکا (۱۹۵۰-۱۹۹۰)، گتوها و شهر- گتوهای آپارتایدی آفریقای جنوبی (۱۹۵۰-۱۹۸۰) و سرانجام محله های فقیر نشین حومه در شهاری اروپایی کنونی به ویژه در فرانسه شاهدیم. در تعریفی دیگر زندان‌های بزرگ و با شرایط سخت را از دهه ۱۹۵۰ تا امروز در بیشتر نقاط جهان سوم به ویژه آمریکای لاتین و آسیای جنوب شرقی ولی حتی در آمریکا مشاهده می‌کنیم. در همه این موارد مسئله سخت بودن و به نوعی شکنجه آزار دادن انسان‌ها با قرار دادنشان در شرایط مشکل همزیستی در فاصله کم با یکدیگر و همه فساد و جرائمی است که در این شرایط به وجود می‌آید.
بنابراین اصولا همزیستی به معنای هم‌خانگی اگر از سطح خانواده گسترده ( تا دوران مدرن) و خانواده هسته‌ای از قرن بیستم به این سو، در نظر گرفته نشود، گونه‌ای موقعیت سخت و بحرانی و آزار‌دهنده است. در طول قرن بیستم و به خصوص از پس از جنگ جهانی دوم، داشتن فضای تقسیم شده و خصوصی در یک واحد زیستی، خود بدل به نوعی «حداقل» شد که در اشکال پیشین زندگی (روستایی) وجود نداشت. در نتیجه ابعاد حداقلی برای زیستن را بر اساس میزان فضایی که هر فرد درون یک واحد باید از آن برخوردار باشد، تخمین می‌زنند و به آن فضاهای جمعی را نیز اضافه می‌کنند. مثلا امروز در اروپای غربی این میزان برای یک خانوار چهار نفره بین ۵۰ تا ۶۰ متر است. این رقم در شهرهای بزرگ آمریکا (نیویورک) و ژاپن (توکیو) بسیار کمتر است. همین منطق نیز به صورتی دیگر در فضاهای مسکونی مشاهده می شود که سرمایه‌داران مایل به کاهش آن به حداقل و از میان بردن کامل حریم خصوصی (مثلا با پارتیشن‌بندی کاملا باز) و کارکنان مایل به افزایش حداکثری آن و فضای خصوصی دستکم به صورت موقت (در ساعات خاصی از روز) هستند.
پس در یک دید کلی باید بدانیم که هم‌خانگی و هم‌نشینی مسکونی یک امر روستایی و سنتی است که هر اندازه به سوی صنعتی شدن و مدرن شدن آمده‌ایم کاهش یافته و جای خود را در سطح زیستی به کوچک شدن متراژ عمومی و تفکیک و تقسیم درونی فضا داده و برعکس بر سطح و کارکردهای عمومی و قابل استفاده افراد در خارج از نقاط مسکونی یعنی محیط‌های اجتماعی شدن افزوده است. اما با بروز بحران های طبیعی (زلزله، سیل، آتشفشان، طوفان) یا سیاسی (جنگ، کودتا، خشونت‌های گسترده داخلی) این محاسبات به هم خورده و افراد تمایل دارند و یا ناچار می‌شوند به یکدیگر نزدیک شوند تا بتوانند امکانات مجدد اقتصادی و فناورانه را بین یکدیگر تقسیم کنند. این وضعیت هم‌اکنون سال‌هاست در شهرهای بزرگ اروپایی و آمریکا وجود دارد که افراد برای کاهش هزینه مسکن با یکدیگر همخانه می‌شوند. این هم‌خانگی ابتدا بیشتر بین کسانی با شرایط گذرا همچون دانشجویان اتفاق می‌افتاد، اما در بحران‌های جدید پس از دهه ۱۹۹۰ شاهد بازگشت فرزندان بزرگ به زندگی در خانواده پدران و مادران خود، همخانگی بدون ازدواج بین افراد و حتی بین زوج‌ها نیز هستیم. اما اکثریت جامعه‌شناسان و شهرسازان به همخانگی به عنوان یک موقعیت مطلوب و قابل گسترش زیاد نگاه نمی‌کنند، بلکه به تغییر ابعاد و کارکردهای واحد مسکونی و افزایش محیط های اجتماعی کردن برای ایجاد امکان زیست در فضاهای کوچکتر می‌اندیشند.

*مفهوم خانه در ایران چطور تعریف می‌شود؟ در مقایسه در سطح جهان این تعریف چه تفاوت‌هایی دارد؟ آیا این شیوه از همخوانگی محصول مراودات فرهنگی است؟ آیا استانداردهای هم‌خانگی، قوانین و فرهنگ این مفهوم برای ایران بازتعریف شده؟ آیا هم‌خوانگی به شیوه مطروحه، تاثیری بر مفهوم خانواده خواهد گذاشت؟ آسیب‌های اجتماعی در این زمینه چطور تعبیر می‌شود؟

ایران را نمی‌توان و نباید از سایر نقاط جهان جدا کرد و شرایط آن را باید درون منطقه (خاور میانه) و جهان بررسی کرد. در ابعاد گسترده ایران تا ابتدای قرن بیست تقریبا یک جامعه کاملا روستایی عشایری بوده است که چیزی در حد ده درصد مردمش در شرایط شهری زندگی می‌کردند. تعریف خانه نیز در روستا و عشایر ربطی به خانه در شهر ندارد. در روستا و عشایر، هر دو محور اصلی خانه، خانواده گسترده بوده است یعنی چند نسل از یک خانواده که با یکدیگر زندگی می‌کرده‌اند و این عموما ( نه همیشه) بر اساس آنچه انسان‌شناسان پدرمکانی (Partrilocality) می‌نامند یعنی اقامت عروسان خانواده به همراه پسران با خانواده پدری و ترک خانه پدری به طرف خانه همسر در دختران. در روستاها، بدین ترتیب خانه اصلی پس از بزرگ شدن خانواده با یک یا چند اتاق بزرگ‌تر می شد. ولی تقسیم درونی در هر خانه اتفاق نمی‌افتاد و فضاها اغلب چند کارکردی بودند. در عشایر نیز به همین صورت با این تفاوت که اصل بر چادر نشینی به جای ساخت اتاق ثابت بود.
اما پس از گسترش شهرنشینی معنای خانواده شروع به تغییر می‌کند زیرا فرایند ماجرت روستا شهری لزوما بر مهاجرت کل خانوار و به یکباره انجام نمی‌شد و بدین معنا که عموما فرزندان پسر به شهرها و به جستجوی کار می‌رفتند و حتی ساکن شهر نمی‌شدند و بعد از مدتی باز می‌گشتند اما سپس در شهر ماندگار می‌شدند و نسل‌های بعدی را نیز با خود نگه می‌داشتند و گاه نیز پدران و مادران خود را به شهر نزد خودشان می‌آوردند. بدین ترتیب بود که در فاصله سال‌های ۱۳۲۰ تا ۱۳۵۰ خانواده‌های گسترده شهری در ایران، پااهر می‌شود که شکل آن عموما یک حیاط مرکزی و به گرد آن، اتاق‌هایی برای هر یک از زوج ها (پدر و مادر و فرزندان پسر و همسرانشان) بود. البته این شکل از خانواده نیز به تدریج در شهرها از میان می‌رود. زیرا نسل‌های جدیدتر شهری لزوما علاقه‌ای به زندگی با برادران و خواهران و پدر و مادر خود ندارند و با تغییر تدریجی وضعیت زنان و بالا رفتن موقعیت اجتماعی‌شان آن‌ها نیز لزوما پدرمکانی را نمی‌پذیرند و حتی اگر به سوی مادر مکانی (Matrilocality) یعنی اقامت زوج در خانه یا نزدیک به خانواده زن نروند‌، ترجیح می‌دهند در خانه‌ای مستقل زندگی کنند. اما ساختارهای فضایی ک به این ترتیب به وجود آمده بودند تا دهه ۱۳۵۰ و گاه حتی ۱۳۶۰ باقی می مانند اما جای خود را به همخانگی یک «صاحبخانه» با مستاجرانش می‌دهد. صاحبخانه‌ای که گاه خود هم از آن خانه می‌رود و همخانگی بین مستاجران اتفاق می‌افتد با تمام سنت‌ها و حوادث تلخ و شیرینی که از این همزیستی می‌شناسیم و وارد دنیای ادبیات و سینما هم می‌شوند (نگاه کنید به سریال محبوب سال های ۱۳۴۸-۱۳۵۰ «خانه قمر خانم» و سریال محبوب سال ۱۳۵۵ «دایی جان ناپلئون») . تدام این وضعیت پس از دهه ۱۳۶۰ در شهرهای بزرگ، بسیار نادر بود، زیرا قیمت زمین دائما گران می‌شد و آپارتمان‌نشینی جای خانه‌نشینی را می‌گرفت، اما ما حتی در سال‌هایی بسیار نزدیکتر نمونه‌ای از طنز اجتماعی چون سریال «پدر‌سالار» (۱۳۷۲-۱۳۷۴) را داریم که در آن تجمیع در یک بنای آپارتمانی را می‌بینیم که یک خانواده گسترده را گردهم آورده . موضوع همسایگی و تغییرات خانواده از لحاظ مسکونی و مهاجرتی یا حتی حرفه‌ای را نیز به مثابه یک آسیب اجتماعی جدید که با آپارتمان‌نشینی ظاهر و رشد می‌کند را ما هم در سینما و تلویزیون ( فیلم «اجاره‌نشین‌ها»ی داریوش مهرجویی، ۱۳۶۶ ؛ سریال‌های «همسایه‌ها» ۱۳۷۹-۸۰ ؛ «بزنگاه» ۱۳۸۷-۸۸ و به خصوص «پایتخت» ۱۳۹۰ تا امروز که بسیار با استقبال روبرو شدند) البته امروز موضوع همزیستی فضایی با موضوع خانواده گسترده تقریبا بی‌معنا شده زیرا در شرایطی هستیم شبیه به بحران‌های اقتصادی اجتماعی اروپا و آمریکا که مشکل بحران‌های اجتماعی و تغییرات سریع اشکال خانواده و تحول آن است: گسترش تجرد مطلق، زندگی فردی در واحدهای منفک و گاه خاص در پیرامونی بسیار متفاوت و اگزوتیک؛ پرهیز از ازدواج؛ اشکال ازدواج و یا همخانگی موقت؛ شرایط دانشجویی؛ یا بیکاری، بازگشت به خانه پدر و مادری (حتی در روستا)؛ اجاره مشترک و غیره که همه این موارد را در همه جای دنیا دستکم کشورهایی که دارای اقتصاد آزاد و نه کمونیستی و سوسیالیستی و برنامه ریزی شده هستند (چین، کوبا، کره شمالی ..) شاهدیم. آنچه به نظر ما در سال های اخیر به دلیل تحریم، فروپاشی و سقوط اقتصادی، و سرانجام جنگ و تبعات آن شاهدش هستیم شرایطی هستند حاد و لزوما ناپایدار اما تغییر سبک زندگی و تغییر فضاهای مسکونی و تقسیم بندی‌های آن‌ها در سطح مسکونی، شهری، کاری و تفریحی لزوما اتفاق خواهند افتاد، کما‌اینکه حتی در کشورهای کمونیستی نیز ناچار شده‌‌اند با انعطاف بسیار بیشتری در این زمینه‌ها عمل کنند. تغییر فضاهای مسکونی ناشی از تغییر شکل خانواده، همسرگزینی، رفتارهای بین‌نسلی و درون زوج نیزمربوط می‌شود که تحولات بسیار گسترده ای را تنها در ده بیست سال اخیر شاهد بوده‌اند. بنابراین سخن گفتن از «آسیب اجتماعی» را در رابطه با این تغییرات چندان دقیق نمی‌دانم. ما در سال‌های بحران اقتصادی شدید در اروپا (در دهه ۱۹۹۰) شاهد گسترش بازگشت زوج ها و فرزاندن به خانه‌های پدر و مادرهایشان بودیم اما این وضعیت پس از بهبود اوضاع اقتصادی کاهش یافت. برعکس آنچه امروز تبلیغ می‌شود و شرایطش هرچه بیشتر فراهم می‌شود هم‌خانگی داوطلبانه برای کاهش هزینه‌ها برای افرادی است که لزوما با یکدیگر همبستگی زناشویی یا خانوادگی ندارند و از این هم بیشتر اشکالی از هم‌خانگی بین افراد مُسنی که برای داشتن یک همراه جوان می‌توانند در خانه خود باشرایطی مناسب‌تر از بازار اتاقی را در اختیار یک همخانه جوان بگذارند و در برابرش گروهی از خدمات را دریافت کنند، بدون آنکه شکل یک پرستار خانگی را داشته باشند.


*زندگی اشتراکی در شرایطی که افراد ناگزیر به هم‌زیستی با چند هم‌خانه، گاه کاملاً غریبه، هستند، چه پیامدهای روانی و اجتماعی به همراه دارد؟ در این زمینه، سازوکارهای شکل‌گیری تعارضات میان‌فردی، میزان احتمال بروز سوءاستفاده‌های اقتصادی یا عاطفی، و نیز تأثیر این شرایط بر احساس امنیت، مرزهای اخلاقی و هنجاری، سطح اضطراب و میزان استقلال فردی چگونه قابل بررسی است؟

هم‌خانگی در شرایط بحران به ویژه اگر از سر ناچاری باشد و به همان میزان که این اجبار بیشتر و ناعادلانه‌تر احساس شود، منشاء تنش‌های عصبی و درگیری میان کنشگران اجتماعی است. برای آنکه در نمونه‌ای گویا و روشن برای هر کسی، این را بفهمیم می‌توانیم به جای خانه (مکان سکونت)، اداره یا شرکت (مکان کار) و سالن نمایش (مکان تفریح) یا هر فضای دیگری را در نظر بگیریم. در هر فضایی اولا ما «حضور» افراد را ممکن است از روی تمایل و خواست خودشان داشته باشیم و یا از سر اجبار. این اجبار گاه کاملا روشن است همچون فضاهای امنیتی و تنبیهی ( زندان، پادگان و گاه حتی مدرسه). رابطه تمایل / اجبار نیز همیشه (مثل زندان) یک رابطه مطلق نیست بلکه نسبی است: افراد ممکن است تمایل اندکی به کار در یک فضای کاری در زمان و موقعیت خاصی داشته باشند و با همراهی افرادی با موقعیت‌هایی مشخص، اما همین افراد ممکن است اگر فضا تغییر مکان داده، ساعات تغییر کنند و یا افراد متفاوت باشند تمایل بیشتری پیدا کنند. بنابراین ما اغلب با موقعیت های قابل مدیریت روبرو هستیم و نه قطعی و غیر‌قابل انعطاف. اما اگر به هر دلیلی همچون بحران‌های سیاسی و اجتماعی و نظامی و زیست‌محیطی، قابلیت انعطاف و انتخاب کمتر شده و اجبار بالا بگیرد وارد شرایطی می‌شویم که تنش دائما بیشتر خواهد شد. نکته‌ای را که هال مطرح کرد را هم فراموش نکنیم حتی در شرایطی که اجبار وجود نداشته باشد و افراد به مکان و نوع کار و زندگی خود علاقمندان باشند، نبود «فاصله» کافی یعنی نبود تراکم بیش از حد قابل زیست «مناسب» ایجاد تنش می‌کند. حال جامعه‌ای را در نظر بگیرید مثل جامعه ما که در شرایط سال‌های اخیر در حال تجربه کردن یکی از سخت‌ترین بحران‌های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی خود است. بحث من اصولا این نیست که منشاء این بحران‌ها کجاست، بحثم این است که در این شرایط بدون شک هر فضایی تبدیل به فضایی تنش‌زا می‌شود زیرا اصولا کنش‌ها و میان‌کنش‌های اجتماعی بنا بر تعریف و از ابتدا دارای بار‌های سخت عصبی و پرخاش‌جویانه هستند. معنای این آن نیست که این وضعیت دائمی است اما باید بدون شک به سوی مدیریت آن رفت. نکته مهم در آن است که هر شرایطی حتی حادترین شرایط و نومیدانه‌ترین موقعیت‌ها قابل مدیریت هستند. منتها با این شرط که توهم «تغییر رادیکال» و «سریع» و «یکباره» و «ساده» را از سر بیرون کنیم. مسئله فقط داشتن یک محل زندگی مناسب و بدون تنش، یا یک محیط کار و تفریح مناسب و بدون تنش و در نگاه کلی یک جامعه سالم و با تنش‌های اندک نیست که مسلما در آن‌ها همه خوشبخت‌ترند. مسئله آن است که این‌ها موقعیت‌هایی عموما اتوپیایی در ذهن ما هستند و واقعیت‌ها به دلایل بی‌شمار نمی‌توانند بر چنین ذهنیت‌هایی که در افراد و گروه‌های اجتماعی نیز بسیار با یکدیگر متفاوت است، انطباق بیابند. بنابراین راه حل تنها در پذیرش دیگری به صورت نسبی و تلاش و برای بیرون راندن تفکر «حذف» و «نفی» دیگری و تفاوت‌ها است. در این صورت ما باید برخی از رویکردهای بسیار منفی نظیر خشونت و پرخاش‌جویی را با مدیریت آن‌ها و با درک و تحلیل و کار روی ذهنیت و رفتار خود به طور کامل تغییر دهیم. آنچه گفتم هم برای زیست بهتر در یک خانه صدق می کند هم و برای هر فضای بزرگ‌تری از یک موسسه کاری گرفته تا یک شهر و یک کشور. و البته در شرایط بحرانی و بنا بر نوع و مدتی که یک بحران ادامه یافته، مدیریت و رسیدن به موقعیت مطلوب سخت‌تر اما همواره ممکن است.

*آیا تجربه زیسته زنان و مردان در چنین فضاهایی تفاوت معناداری دارد؟ در چارچوب فرهنگی جامعه ایران، این نوع زیست چه نوع معانی، محدودیت‌ها و ریسک‌های متفاوتی برای هر یک از جنسیت‌ها ایجاد می‌کند؟

صد در صد. مطالعات جدید جنسیت نشان می‌دهند که بسیاری از باورهای ما در تقابل با اندیشه‌های زن‌ستیزانه باستان که آن‌ها را در امواج نخست فمینیسم از اواخر قرن نوزده و ابتدای قرن بیستم به دست آوردیم نادرست بوده‌اند. زمانی که جریان‌های دفاع از حقوق زنان با ورود زنان به جامعه به شکل گسترده از نیمه قرن نوزدهم آغاز شد، تاصد سال تصور آن بود که برای مقابله با پیش‌داوری‌ها و سلطه زن‌ستیزانه قرون پیشین باید به سوی یک «برابری مطلق» زنان و مردان رفت که کمابیش نوعی خروج از «جامعه جنسیتی» را معنا می‌داد، یعنی نفی زنانگی و مردانگی و جایگزین کردن «جنسیت صفر» اما به تدریج مشخص شد که تفاوت‌های زنانگی و مردانگی هم تفاوت‌های بیولوژیک و هم تفاوت‌های فرهنگی‌ای هستند که لزوما حاصل تربیت زن‌ستیزانه به حساب نمی‌آیند و باید در این زمینه تحلیلی‌تر و عمیق‌تر فکر کرد. بنابراین برابری حقوقی زنان و مردان و همه افراد یک جامعه امری بسیار درست و مناسب است اما در کنار آن باید به رسمیت شناختن تفاوت میان زنان و مردان نیز به رسمیت شناخته شود و تشخیص این امر را باید به سازمان‌های مدنی دموکراتیک واگذار کرد. امروز چه در مسکن و چه در محیط های کاری و تفریحی، فضا‌ها به گونه‌ای باید طراحی و مورد استفاده قرار بگیرند که اکثریت زنان و مردان در آن احساس راحتی بکنند. در همان حال که اقلیت‌ها(رفتاری، ذهنی و…) نیز احساس سرکوب شدن نکنند چرا که این امر نیز تبعات سخت خود را برای کل جامعه خواهد داشت. در جامعه ایرانی به دلیل قدمت تمدنی آن از یک سو و به دلیل تنوع جغرافیایی و قومی و محلی فرهنگ‌هایش از سوی دیگر روابط جنسیتی با فضا و زمان بسیار متفاوت است و این باید در ساخت و مدیریت فضا در نظر گرفته شود. مثلا دو منطقه حاشیه دریای خزر در شمال و حاشیه خلیج فارس و دریای عمان در جنوب، هر چند هر دو شامل فرهنگ‌های دریایی به حساب می‌آیند بی نهایت از لخاظ فرهنگی جنسیت‌ها و رابطه با فضا و زمان متفاوت هستند و باید با هوشمندی بسیار بالایی در طراحی و آمایش اداره شوند. تمایل به هر شکلی برای اعمال فشار و زور و یکسان‌سازی‌های ایدئولوژیک، بازار سرمایه و یا هر گونه دیگری تقلیل رفتارها و کنش‌های انسانی به فرهنگ‌ها نه تنها نتیجه‌ای در جهت مورد خواست ندارد بلکه عموما به واکنش ضد خود تبدیل می‌شوند.

*با توجه به اهمیت نهاد خانواده و مفهوم حریم خصوصی در فرهنگ ایرانی، زندگی اشتراکی چه نوع تنش‌ها یا هم‌پوشانی‌هایی با الگوهای سنتی ایجاد می‌کند؟ آیا می‌توان این پدیده را در تعارض با ارزش‌های فرهنگی موجود دانست یا باید آن را بخشی از فرآیند بازتعریف این ارزش‌ها تلقی کرد؟

نهاد خانواده همچون همه نهادهای دیگر جوامع انسانی در فرهنگ‌های مختلف، در شرایط زمانی و مکانی متفاوت، یکسان نیست و به صورت یکسانی نیز تحول نمی‌یابد. این نکته ای است که کمتر به آن توجه می‌شود. متاسفانه جهانی شدن با توهمی که با مفهوم نادرست و انحرافی «دهکده جهانی» به وجود آورده این ذهنیت را تقویت می‌کند که همه جوامع انسانی امروز شبیه به یکدیگر هستند و در نهایت ما یک مدل زیستی داریم که در همه جا باید یک شکل باشد. این امر که ریشه در اندیشه های استعماری و پسا استعماری دارد، در جهانی شدن و به ویژه با سلطه بازار اقتصادی نولیبرالی و رسانه‌هایی که بدون توجه به تنوع هویت‌ها و ارزش هویت‌ها برای تداوم نظام‌های تمدنی تنها به سود مصرف‌گرایی جهانی کار می‌کنند، سبب شده است که تنش‌های بسیار زیادی میان کنشگران پیرامونی به وجود بیاید و حتی در خود کشورهای مرکزی (مثلا در اروپا و آمریکا) نیز این امر امروز بحران های بزرگ اجتماعی و فرهنگی را به وجود آورده است که هر چه بیشتر می بینیم از مفهوم «جنگ داخلی» در زمینه ناتوانی و تحمل ناپذیری ساکنان این کشورها برای یکدیگر صحبت می‌شود. اما حریم خصوص و رابطه آن سیستم عمومی در فرهنگ‌های ایرانی با تفاوت‌هایی که گفتم به صورت گسترده در فرهنگ‌های ایرانی وجود دارند و با تحولی که خود کنشگران اجتماعی بهتر از هر کسی آن را درک می‌کنند، برای مردم مشخص است و به گمان من آنچه در کشور ما بیش از هر چیز به سیستم اجتماعی ضربه زده است تمایل ایدئولوژیک به تاثیرگذاری و تغییر در جهت اراده گروه‌های اقلیتی است که اکثریت آن را نمی‌پذیرند و تا زمانی که این اراده ایدئولوژیک که امروز با منافع فساد مالی و سیستمی نیز تقویت کامل می‌شود، ادامه داشته باشد جامعه ما نمی‌تواند روی خوش و صلح اجتماعی نسبتا مناسبی را تجربه کند.

*این نوع زیست در سطح افکار عمومی چگونه بازنمایی و ادراک می‌شود؟ آیا همچنان با نوعی انگ اجتماعی (stigma) همراه است یا در مسیر عادی‌سازی قرار گرفته است؟ همچنین، نگرش نسل‌های مختلف نسبت به این پدیده چه تفاوت‌هایی دارد؟

در ابتدا و آغاز گسترش هر سبک زندگی خاص در فضا مکان‌های غیر متعارف هم انگ اجتماعی وجود دارد و هم تنش‌های گاه شدید. در ابتدای دهه ۱۳۵۰ در اقشار متوسط رو به بالای شهری تشخص و حرکت به طرف بالا در «خانه‌دار» شدن بود و اصطلاح «چهاردیواری اختیاری» بسیار رایج بود در حالی که به کسانی که آپارتمان می‌خریدند طعنه زده می‌شد که «توی هوا» یا وسط «آسمون» خانه خریده‌اند. آپارتمان‌نشینی خود در برابر خانه‌نشینی نوعی حقارت داشت و به همین دلیل نیز بود که در سیاست‌گزای مسکن آپارتمان های «شیک» و «بالای شهری» در مناطقی چون شهرک غرب و نخستین برج های لوکس مسکونی تهران در اوخر دهه ۱۳۴۰ و اوایل دهه ۱۳۵۰ ساخته شد (بهجت‌آباد، ساعی، اسکان، آ. اس. پ.، برج‌های شهرک غرب) و به آپارتمان‌نشینی وجهه اجتماعی بالاتری نسبت به قبل داد.
بنابراین اگر منظور زیست‌ها و اشکال متفاوت همزیستی در محیط‌ها ی فضایی / زمانی جدید است، به نظر من همواره خطر استیگما وجود دارد اما اگر تضادی ریشه‌ای وجود نداشته باشد و اگر در تجربه این اشکال جدید به صورتی افراطی و شتابزده و بدون آمادگی فرهنگی برای جامعه عمل نشود، لزوما ما با مشکل زیادی روبرو نخواهیم شد. مشکل ما در آن است که مسئولان به دلایل مختلف اعتماد کافی به مردم ندارند و این سبب شده که مردم نیز هر چه بیشتر اعتماد خود را نسبت به مسئولان از دست بدهند. در نتیجه شکافی میان حوزه عمومی و حوزه دولتی ایجاد شده که همه کسانی که سر دشمنی با این فرهنگ دارند آن را تقویت می‌کنند. این کار از طریق دامن زدن به آتش تفرقه، «دیگری سازی» ، چند‌قطبی کردن جامعه و به جان هم انداختن قطب‌ها علیه یکدیگر است. همچنان که از طریق تقدس دادن به خشونت و ابزارهای زور که به همراهشان تقدس دادن به ثروت و امتیازات آن نیز آمده و کار را به فساد گسترده به مثابه یک آسیب عمومی و خطرناک کشانده است که بسیار فراتر از آسیب‌های خاص و محدودی همون استیگما و کلیشه‌‌سازی‌های رایج در جوامع مختلف می‌ رود.

*آیا می‌توان نمونه‌های مشابهی از این پدیده را در سایر کشورها، به‌ویژه در دوره‌های پس از بحران‌های اقتصادی، اجتماعی یا سیاسی، مشاهده کرد؟ در این میان، تفاوت‌های ساختاری و فرهنگی جامعه ایران با سایر جوامع در مواجهه با این پدیده چیست؟

بله بسیار زیاد، تقریبا هر جایی در جهان که ما با بحران‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و نظامی روبرو شده‌ایم اشکال مختلفی از این گونه آسیب‌ها نیز به وجود آمده‌اند. مسئله این است که وقتی یک بحران یا یک مشکل کمابیش بزرگ بروز می‌کند مثلا یک بحران اقتصادی که فقر گسترده‌ای ایجاد می‌کند یا یک مشکل سیاسی که به استبداد گسترده‌ای می‌انجامد. برخی از افراد و گروه‌ها، چه از روی ناآگاهی و چه عامدانه به مثابه ماموریت به سود منافع این آن، راه حل‌های عامه‌گرایانه، پوپولیستی، ساده‌انگارانه و تقلیل‌گرا و عموما خشونت آمیز را مطرح می‌کنند که پایه و اساسشان بر حدف «دیگری» یا چند «دیگری» است که بدین ترتیب به سادگی وضعیت به موقعیت مناسب برخواهد گشت. در حالی که بدون ریشه‌شناسی عمیق آنکه چرا جامعه به چنان بحرانی رسیده و چه راه حل‌هایی اساسی که همیشه سخت و طولانی مدت هستند باید برای حل مشکلات پیش روی خود گذاشت، هرگز نمی‌توان به نتیجه رسید. در ایران مشخص است که ما سال‌های سال است که دچار بحران هستیم اما این بحران دلایل بی‌شماری دارد که به ورود کشور ما از ابتدای قرن بیستم به مدرنیته ناشی می‌شود. حال به جای تحلیل و عمیق شدن در ریشه‌ها و یافتن راه‌حل های اساسی که بدون شک سخت و پیچیده و دراز مدت هستند، گروه هایی در یک جهت یا در جهت مخالف، تلاش می‌کنند مسائل را با رویکرد پوپولیستی به این خلاصه کنند که باید این و آن را حذف کرد و این و آن کار را اجباری کرد، ممنوع کرد، یا تشویق کرد و غیره؛ شعارهایی هر چه گسترده تر به وش می رسند و سیاست‌های بی پشتوانه و زودگذر که روشن است کار به جایی نمی‌برند.

*آیا این شکل از زندگی قابلیت تبدیل شدن به یک الگوی پایدار را دارد یا باید آن را پدیده‌ای موقتی و وابسته به شرایط اقتصادی و اجتماعی خاص تلقی کرد؟

اگر منظورتان از این شکل از زندگی، اشکال جدید همزیستی مسکونی، کاری یا تفریحی است، پاسخ به آن بستگی دارد که همان طور که گفتم آیا ما با پدیده هایی عمیق روبرو هستیم که حاصل تغییر جدی و ریشه ای جامعه هستند و یا با پدیده‌هایی که با زور و از سر ناچاری جا افتاده به نظر می‌رسند. ببینید، ممکن است یک موقعیت، یک شکل، یک رفتار، سال‌های سال در جامعه‌ای مشاهده شود، اما چون ریشه‌ای ندارد و یا چون به تدریج ریشه‌های خود را از دست می‌دهد، پوک شده و از میان برود. نهادهای اجتماعی نیز چنین چیزی هستند. امروز خانواده گسترده، دیگر تقریبا هیچ کجا حتی در روستاهای ما چندان گسترده و قدرتمند، دیده نمی‌شود. معنای این مسئله آن نیست که خانواده و روابط خانوادگی وجود ندارد، اما تقریبا هیچ خانواده‌ای دیگر روابط مسکونی و کاری و تفریحی خود را بر اساس اینکه نسل پیشین و نسل بعدی چه سلیقه‌ای دارند و یا نسل کنونی در شکل افقی چه فکر می‌کنند، تنطیم نمی‌کند. اینکه خواهران و برادران من چه کاری می‌کنند و کجا زندگی می‌کنند نیست که مثل خانواده گسترده، من را ناگزیر کند کار خاصی بکنم یا جای خاصی زندگی کنم هر چند در این تاثیر دارد. پس هر شکلی را در نظر می‌گیرید دو سئوال باید از خود بپرسیم اول اینکه میزان اجبار و اضطرار در آن تا چه حد است و دو اینکه آیا حاصل یک تغییر ریشه‌ای در جامعه بوده است و یا یک شرایط حاد مقطعی و این دو عامل پاسخ ما را خواهند داد که آیا این وضعیت، پایدار خواهد ماند یا نه.


*چه نوع مداخلات سیاستی یا اجتماعی می‌تواند در کاهش پیامدهای منفی و آسیب‌های احتمالی این پدیده مؤثر باشد؟ همچنین، آیا لازم است این شکل از زیست به رسمیت شناخته شده و در چارچوب‌های حقوقی و اجتماعی تنظیم و نهادینه شود؟

دخالت‌های دولتی باید محدود و در سطح سیاست‌های عمومی کلان باشند و تنها در صورتی معنا و اثری دارند که دولت دموکراتیک باشد و بازتاب ذهنیت و رویکرد عمومی جامعه را نشان دهد. دولت باید تضمینی برای آن باشد که جامعه مدنی بتواند کار کند اما اگر خود عامل تخریب جامعه مدنی باشد روشن است که سیاست‌های چنین دولتی (اقتدارگرا) تاثیر معکوس دارند و خود ویرانگرند و به هر شکلی عمل کند، در نهایت به تخریب خود و فروپاشی خواهد رسید. اما جامعه مدنی پاسخ درستی است که در این زمینه وجود دارد. هر اندازه جامعه مدنی در اثر ثبات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی افزیش کمی و کیفی بیشتری پیدا کند به همان نسبت نیز ما می‌توانیم تغییرات اجتماعی و فرهنگی را دیگر نه به مثابه «آسیب» بلکه به مثابه راه‌های خروج از بحران و درمان جامعه و رسیدن به صلح و سلامت اجتماعی ببینیم.

*در صورت ارائه یک تعریف موجز، این پدیده چگونه قابل صورت‌بندی است؟ از منظر تحلیلی، مهم‌ترین مزیت‌ها و در عین حال اصلی‌ترین مخاطرات این سبک زندگی چیست؟

اگر منظورتان از این «پدیده» ، پدیده همزیستی اجباری و انباشت ناخواسته افراد در فضا/ زمان‌های خاص است، این را باید یک آسیب اجتماعی نسبتا جدی به حساب آورد که بی‌شک نتیجه بحرانی بیرونی است و باید برای مقابله با آن به سوی حل بحران مزبور رفت وگرنه خود این پدیده راه‌حلی درون خویش ندارد که بتواند آن را درمان کند. البته هر جامعه‌ای همچون هر بدنی گروهی از سیستم‌های خودایمنی نیز دارد و از خود دفاع می‌کند و تلاش خواهد کرد راهی بیابد اما جامعه‌ای همچون جامعه ما که با بحران‌های پی در پی و طولانی مدت روبرو بوده است، سیستم‌های ایمنی بسیار تضعیف شده‌ای پیدا کرده و اینکه انتطار داشته باشیم بدون عاملیت کنشگران اجتماعی تغییری به وجود بیاید، بعید به نظر می‌رسد. و خطر اساسی کهنه شدن این آسیب‌ها به مثابه یک زخم اجتماعی است که پی‌آمدهای منفی خود را حتی در صورت بهبود بعدی خواهد داشت.

وبگاه فرارو / ۱۵ خرداد ۱۴۰۵

https://fararu.com/fa/news/975965/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A8%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF