دوراهی فرهنگ و سیاست: داریوش آشوری و آواری که بر سر زبان ما فرود آمده

ناصر فکوهی

در پی انتشار تصویری از داریوش آشوری، نویسند و مترجم ارزشمند تاریخ معاصر با رضا پهلوی، موجی از زشت‌ترین، کریه‌ترین و فرومایه‌ترین یورش‌ها- گاه تنها دشنام‌وار و گاه به ظاهر «تحلیلی»- با زبانی شلخته و شرم‌آور علیه وی و حتی کارنامه فرهنگی- فکری او، از یکسو، و در برابر آن، گفته و ناگفته، موجی کمابیش گسترده از برداشت‌های دلبخواهانه سیاسی از شخصیت ایشان به سود گروه سیاسی سلطنت‌طلب، بر شبکه‌های اجتماعی آغاز شد. البته روی سخنم اینجا، به اندک دوستانی که از سر «دلسوزی» و «احترام» به شخصیت آشوری، خود را در جایگاهی دانستند که درباره ایشان داوری و «درس‌آموزی سیاسی- اخلاقی» بکنند، نیست. اما اکثریت زیاده‌گویی‌ها از آن آدم‌هایی بود که در دو سوی این «یورش» و «تصاحب» متوهّم، قرار می‌گیرند. آن‌ها که غم فرهنگ و زبان ایران را دارند، می‌دانند که این امواج، جز گستره‌ای تازه از به سخره گرفتن زبان ما، در پهنه «سیاست» عوام‌گرایانه نبود. گستره‌ای به مثابه تنها بخشی کوچک از لجنزاری که ‌سال‌هاست بر شبکه‌های اینترنتی و رسانه‌های بی‌مایه داخلی و خارجی، رسمی و غیررسمی، شاهدش هستیم؛ و بسیاری را خواسته و ناخواسته درون گنداب خود کشیده و می‌کشد. و اینجاست که می‌توانم درد اساتیدی همچون آشوری را که بیش از شصت سال بدون هیچ چشم‌داشتی عُمرش را به این زبان و فرهنگ بخشیده است و پاداشی جز یک زندگی بسیار ساده و بی‌زرق و برق و به دور از مصرف‌گرایی، ندارد درک کنم. روشنفکرانی گرفتار بیمارترین بخش‌های جامعه‌ای از نفس‌افتاده و کم‌فرهنگ؛ روشنفکرانی که امروز باید شاهد باشند که هر کس و ناکسی به خود اجازه دهد درباره حال و روزگار و گذشته آن‌ها، داد سخن بلند و این‌گونه خودنمایی کند؛ هرچند اشاره کردم که برخی هم، هر یک شاید با فکری و توانی و جهانی به سهم خویش، تلاش کردند و می‌کنند در برابر این امواج بی‌مایه، از خود واکنش نشان دهند. آنچه در این یادداشت کوتاه می‌نویسم را می‌توان از جمله همین واکنش‌ها دانست. واکنش در اینجا ادای دین است به یک دوست و بیشتر به یک استاد که همواره خود را مدیون آموخته‌های شخصی‌ام از او و بیشتر از آن مدیون خدمات بزرگ و درازمدت و پایدار در تاریخ فرهنگ ایران می‌دانم. بدون آنکه اندکی نه تصوّر کنم شخصیت ایشان به دخالت فردی چون من نیازی داشته باشد و نه اصولا این دخالت را منشاء اثری در فضای عوام‌زده کنونی بخش بزرگی از جامعه ایران بدانم. برای من، این امری شخصی است.
بدین ترتیب، باید بر نکته مهمی انگشت بگذارم: تا امروز، نه پیش و نه پس از این «نا-واقعه» تصویری، سخنی و بحثی درباره آن، با داریوش آشوری نداشته‌ام: نه مقدمات آن را می‌دانم و نه تداوم‌اش را در ذهن و زبان و رفتار وی. ترجیح من آن بوده که پیش از هرگونه صحبتی با وی درباره آن «تصویر»، این یادداشت را بنویسم تا به گونه‌ای، این مقدمات و موخرات، هیچ یا تقریبا هیچ تاثیری بر یادداشت من نداشته باشند. اما پیش از هر چیز باید بر دو نکته به صورت کوتاه تاکید کنم: مواضع فرهنگی من در طول‌ سال‌ها کار و تدریس و نوشتارهای مطبوعاتی و دانشگاهی و زندگی در ایران و خارج از آن، همواره به صورت مستند در برابر نگاه هر خواننده متعارف و عادلی نشان می‌دهند که از نظر من، فرهنگ و سیاست (در معنای قدرت) دو راه جدای از هم هستند که به دو سوی متفاوت کشیده می‌شوند: قدرت‌ها، اغلب نه تنها به فرهنگ‌ها خدمتی نکرده و نمی‌کنند، بلکه فرهنگ‌ها را سرکوب و از میان می‌برند یا به ابتذال و به زوال می‌کشانند. انقلاب‌های خشونت‌آمیز و جنگ‌های خانمان برانداز دو نمونه از صدها نمونه‌ای هستند که قدرت‌ها فرهنگ‌ها و تمدن‌ها را درون بازی‌های خطرناک و مرگبار انداخته و دست‌آخر، همه نکات منفی را به حساب «هزینه‌های ناگزیر» (یعنی دست حادثه) گذاشته‌ و همه نکات مثبت را به حساب هدایت و رهبری هوشمندانه سیاسی‌ها و سیاست‌بازها. در ماجراهای اخیر نیز من جز بیانی تحلیلی از زاویه فرهنگ و علیه سیاست ( به ویژه آنجا که همچون سیاست امروز، با خشونت و قدرت ویرانگر آن پیوند می‌خورد) سخنی نگفته‌ام. از این رو، حق خود می‌دانم که نه به دنبال تمایلات سلطنت‌طلبانه و غیر‌دموکراتیک برای احیای کسانی باشم که سال‌ها پیش، درون فساد خویش غرق شده‌اند، نه به دنبال حفظ موقعیت کسانی دیگر که امروز در بُن‌بست فساد و زورگویی درمانده‌اند. دلیل اساسی مصیبت‌ها و فجایعی که مردم ما در شرایط کنونی با آن درگیرند، از غم و اندوه بزرگشان تا نداشتن راهی مطمئن برای برون رفت از این وضعیت، بدون شک، پیش و بیش از هر چیز در قرن‌ها استبداد و فسادی است که به صورتی پیوسه افزایش یافته‌اند. تاریخ‌دان ارزشمند، عباس امانت در گفتگوی همین چند روز پیش خود با شبکه بی‌بی‌سی، به درستی گفت که دلیل نبود بدیلی در شرایط امروز آن است که استبداد در کشور ما صد سال است هر بدیلی را از میان برداشته و یا حاشیه‌نشین و از دور خارج کرده است. اما فراتر از بدیلی در قالب یک شخصیت و گروه، راه گریز و نجات از این مصیبت‌ها، نه سیاستی سیاست‌بازانه، بلکه یک فرهنگ دموکراتیک نوین و هماهنگ با جهان جدید و جوان و زنانه‌ای است که امروز در پیش چشمانمان در حال زایش است. در یک کلام و در رابطه با «تصویر کذایی»، ذهنیتی که گروهی می‌خواهند با آن القا کنند را، من تمایل به یک بازگشت تاریخی ناممکن و ابلهانه اما بسیار پُرخطر می‌دانم. اما موضوع سخنم اینجا در مقام نخست نه این امر که در جاهایی دیگر بارها و به صورت مفصل به آن پرداخته‌ام، بلکه اشاره به شخصیت بزرگوار و ارزشمند استاد و دوست گرانقدرم، داریوش آشوری است.
زندگی و آثار و تجربه هرروزه بینش و روش آشوری، دست‌کم در سی سال گذشته، همواره هم‌دم و یار و یاور روزمره من در زندگی و کارهای فکری‌ام بوده‌اند. اما بیش از هر زمان دیگری در چند سال اخیر، شاهد شخصیت خصوصی و ساده‌زیستی مردی بودم که با وی در طول گفتگوهایم در چارچوب پروژه تاریخ فرهنگی ایران مدرن، صدها ساعت نشست و برخاست داشتم‌ و برایم از کودکی و جوانی‌اش، از غم‌ها و شادی‌هایش و از نقطه به نقطه اندیشه‌هایش، روایت کرد؛ تا امروز در حومه پاریس و در خانه‌ای ساده و کوچک که ساده‌زیستی و فروتنی و ارزش یک زندگی شادمانه اما اندوه‌بار در غم ایران را بروشنی می‌توانم ببینم. هنوز گفتگوهای طولانی‌مان در روزهای بی‌شمار و پذیرایی‌های او که اصرار داشت و دارد خودش شخصا با سینی چای و ظرف کوچکی با چند دانه میوه، پیش میهمان بگذارد، در نظرم هست و این مهربانی و این حرکات کوچک و پرمعنا و سخنان صمیمانه برای من ارزشی بسیار بالاتر از نقد و نظرها و نوشته‌ها و کتاب‌های عالمانه‌اش دارند که در بسیاری از شخصیت‌های دیگر معاصر و تاریخی ایرانی و غیرایرانی سراغ دارم، بی‌آنکه ذره‌ای از این اخلاق نیک و فروتنی را در خود نشان داده باشند. روشن است که آشوری نیازی به دفاع شخصیتی حاشیه‌ای چون من – که خود هزار مشکل و کاستی در وجودش دارد – ندارد، اما من نیاز به آن دارم که دربرابر این سخنان بی‌ارزش که امروز درباره وی از در و دیوار شنیده می‌شود و این امواج حُرمت‌شکنی چیزی بگویم وگرنه خود را نیز شریک آن بی‌اخلاقی‌ها خواهم دانست و تاب دیدن خویش را در آینه نخواهم داشت. آشوری در طول ده‌ها سال بنای بزرگی را با زندگی و آثار خود برای فرهنگ و زبان ایران بر پا کرده است که بدون شک و تردید هرگز زیانی از این یورش‌های عامیانه و بی‌خردانه نخواهد دید، اما خاموش ماندن دربرابر این کوته‌بینی‌ها برای شاگردانی چون من و هرکسی که از سفره دانش و اخلاق او بهره‌ای برده، برای خودمان ننگ‌آور است. آب فرهنگ و سیاست با هم هرگز از یک جوی نمی‌رود، و تنها سیاسیون و شاگردان کوچکشان از پس هرزگی سیاسیون دیگر و مریدانشان بر می‌آیند. وظیفه من آن نیست که مُریدی بشوم برای مُرادی به نام آشوری، وقتی همواره در زندگی خود با پیوندهای مُرید و مُرادی مبارزه‌کرده‌ام؛ وظیفه من آن نیست که از آشوری «قهرمان» بسازم در حالی که در تمام عُمر با نفس «قهرمان» و «قهرمان‌سازی» دشمنی فکری و عملی کرده‌ام. من خود را در مقام آن نمی‌بینیم که خواسته باشم درباره یک شخصیت با عُمر و دانش و پیشینه آشوری و یا هر شخصیت دیگری داوری کنم، زیرا باور ندارم که همه انسان‌ها حق به داوری درباره یکدیگر را داشته باشند، به خصوص انسان‌هایی که از استبداد می‌نالند و دعوی دموکراسی دارند. بنابراین دُشنام‌گویان و مدیحه‌سرایان را دو سوی یک سکه می‌دانم. دو گروهی که در تلاشند همچون همیشه در این سرزمین به خیال خودشان با سوء‌استفاده از نام و زندگی و رنج دیگران برای خویش، مشروعیتی نداشته را بسازند.
کلام آخر آنکه: امروز روشنفکران همچون همیشه و به ویژه همچون همه بزنگاه‌های تاریخی، در فرهنگ استبدادزده و استبداد‌پرور ما، مُرغ عروسی و عزای هر کسی و ناکسی بوده و هستند. امروز هر بی‌خبری و هر از کاروان‌ مانده و از راه رسیده‌ای خود را از آن حق و به خیال خود از آن توان و مشروعیت ناداشته، برخوردار می‌داند که عُمرهای بلند و سرشاری را در فرهنگ و تاریخ و تمدن ایران، به بهای این و آن حرف و حدیث و «تصویر» زیر پا بگذارد. امروز، استبداد سیاست، چنان بلایی بر سر فرهنگ غنی ما آورده است، که عوام، هر بلا و مصیبتی را که از زمین و زمان می‌رسد را حاصل نقش و نادانی «روشنفکران» و «دانشگاهیان» و «اندیشمندان» بدانند. سیاهی زمانه ما آن است که سلبریتی‌هایمان امروز میدان‌دار و حجله‌نشین مجلس فرهنگ و تاریخ و سیاست شده‌اند و گروهی از روشنفکران هم که جایشان روزگاری در فرهنگ بود، دست به دامن بازار مکاره سلبریتی‌ها. و در این شرایط عدم‌عقلانیت و هیجان و واکنش و دست‌پاچگی و بی‌دست‌و‌پایی و بی‌فرهنگی، به گمانم، قلم زدن باز هم بیشتر و شکستن چند کاسه وکوزه دیگر بر سر روشنفکری و اندیشه، نه هنری است و نه چندان نشانه‌ای از هوشمندی و کمتر از آن نشانه‌ای از صداقت دارد؛ روزگاری است که همگان، هر جا و از هر چه کم بیاورند، مجرم برایشان روشن و روسیاه است و او کسی نیست جز دانشگاهیان و تحصیلکرده‌ها و چپ‌ها و پنجاه‌و هفتی‌ها و … همه آن‌ها که «این بلا را بر سرمان آوردند» و همه آن‌ها که نمی‌گذارند زودتر «به افتخارات گذشته‌مان بازگردیم». و در این شرایط فکر می‌کنم بیش از هر زمان دیگری بر حق باشیم از این فکر دفاع کنیم و بر این دو فرازگفتار ویتگنشتاین پای بفشاریم: نخست آنکه: « مرزهای زبان من، مرزهای جهان من نیز هستند» و سپس: « آنجا که نمی‌توان سخنی گفت، باید سکوت کرد». به گمانم این دو سخن پُر بار تکلیف بسیاری از ما را روشن می‌کند.

ناصر فکوهی
هشتم اسفند ۱۴۰۴