پاره‌ای از یک کتاب (۱۹۲):اتوپیا یا رویای جهان بهتر

ناصر فکوهی، علی اکبری، کتابکده کسری،۱۴۰۳، وزیری 223 صفحه

زمینه‌های تاریخی، تغییر تصور از جهان
لازم است پیش از ورود به بحث اتوپیای فوریه، مروری بر رخدادهای مهم از ابتدای قرن شانزده تا ابتدای قرن نوزده داشته باشیم. بخشی از اتفاقات عمده درست پیش از انقلاب فرانسه و انقلاب آمریکا اتفاق می‌افتد. در آمریکا جنگ ضد استعماری با پیروزی بومیان اروپایی آمریکا یعنی یانکی‌ها در سال ۱۷۷۶ میلادی به نتیجه می‌رسد و ایالات‌متحده آمریکا شکل می‌گیرد. همچنین به سال ۱۷۸۹ در فرانسه انقلاب رخ می‌دهد و در نتیجه قانون اساسی در هر دو کشور به وجود می‌آید. از دیگر نتایج این دو انقلاب، مطرح‌شدن مفهوم حقوق بشر و به‌ وجود آمدن اعلامیه حقوق بشر، دین آزاد، برابری انسان‌ها با یکدیگر، جدایی کلیسا از دولت و خیلی از مفاهیم دیگر است که مدرنیته را می‌سازند.
اما پیش‌ازاین دو انقلاب، از اتوپیای مور تا این نقطه،‌ سه قرن فاصله وجود دارد. در این سه قرن تحقق یافتن پروژه‌های اتوپیایی حتی به‌صورت خیلی جزئی، تخیل محض است. از این لحاظ می‌توانیم بگوییم که پروژه‌های اتوپیایی از قرن نوزده وارد موقعیت‌های قابل تحقق، دست‌کم به‌صورت جزئی، می‌شوند؛ یعنی می‌توانند به پروژه‌های عملی تبدیل شوند که شاید شکست بخورند اما به‌هرحال، از شکل صرفاً تخیلی خارج شده و شروع به کار می‌کنند. پیش‌ازاین، اتوپیای مور یا شهر خورشید کامپانلا یا پروژه‌های دیگر ازاین‌دست، همگی خیالی‌ و بیشتر به پروژه‌های تخیلی یونان باستان و آنچه در آرای افلاطون قابل‌مشاهده است، نزدیک بودند.
تحول اساسی که منجر به ایجاد زمینه تحقق پروژه‌های اتوپیایی می‌شود، به وجود آمدن مفهوم «جهان»‌ است. جهان به معنایی که امروز می‌شناسیم حاصل همین چند قرن است. جهان در قرون پیش‌ازاین به‌کلی معنای دیگری را به ذهن افراد متبادر می‌ساخت. از قرن نوزده به بعد، مفهوم جهان در ذهن انسان‌ها مترداف با مجموعه‌ای از فرهنگ‌هاست که عمدتاً فرهنگ‌های ملی هستند؛ یعنی جهان تبدیل می‌شود به مجموعه‌ای از کشورها. سیاره‌ای که از کشورهای مختلف در بستر عناصر طبیعی تشکیل شده است، معنای جهان مدرن را می‌سازد. در این معنا، تصور مردم از جهان، فیزیکال نیست یعنی ربطی به ماهیت فیزیکی کره زمین ندارد. در تصور فیزیکال از جهان، کره زمین به‌صورت نقشه‌ای از کشورهای مختلف به آن ‌شکل که از آسمان دیده می‌شود، معنا می‌یابد؛ اما در تصور غیرفیزیکال،‌ جهان نوعی تصور اسطوره‌ای است که انسان‌ها در ذهن خود دارند و این امر مهم‌تر از واقعیت فیزیکی زمین است. ماهیت فیزیکی زمین، همان واقعیت‌های کالبدی اعم از ساختمان‌ها، کوچه‌ها، خیابان‌ها، شهرها و عناصر طبیعی است که در بستر آن‌ها زندگی می‌کنیم. البته تأسف‌بار است که انسان‌ها در طول عمر خود نمی‌توانند در جهان فیزیکی بیش‌تر از چند موقعیت محدود سفر کنند و اکثر مدت عمرشان را در موقعیت‌های ثابت به سر می‌برند، اما تصور یک جهان غیرفیزیکی می‌تواند همان موقعیت سرکوب‌شده را برای انسان‌ها تحمل‌پذیر کند. همین تصور می‌تواند از شورش‌های حاصل از عدم پذیرش موقعیت‌های تخیلی جلوگیری کند. شورش برای به دست آوردن همین امروز آنچه قرار است در آینده محقق شود، تنها می‌تواند از طریق تصور آن آینده خنثی شود. برای مثال یکی از شعارهایی که در جنبش می ۱۹۶۸ مطرح شد این بود که به مردم می‌گفتند اگر سنگ‌فرش‌ها را بردارید، زیرش پلاژ است! پلاژ سنبل کنار دریا رفتن و خوابیدن زیر آفتاب و تفریح و استراحت است. با توجه به اینکه همه استطاعت مالی ندارند که به کنار دریا سفر کنند، راه‌حل جایگزین کندن سنگ‌فرش‌ها و شکستن شیشه بانک‌ها با آن‌ها و دراز کشیدن روی ماسه‌های زیر سنگ‌فرش‌هاست!
مشکلی که در تمام پروژه‌های اتوپیایی وجود دارد، این است که تحقق آن‌ها با نوعی ریسک و خطر همراه است. ورود به هر انقلاب اتوپیایی همیشه به‌قصد بهبود وضع موجود انجام می‌شود اما پیشرفت شرایط و نتیجه آن به‌هیچ‌وجه قابل پیش‌بینی نیست. قطعاً ورود به هر اتوپی آگاهانه است اما سرنوشت آن دقیقاً همان چیزی نخواهد بود که از قبل برنامه‌ریزی شده است؛ اما چون ورود به اجرای طرح‌های اتوپی گاهی ضروری به نظر می‌رسد، همواره دنبال شده است.
تئوریزاسیون مفهوم دولت مدرن یکی دیگر از مهم‌ترین اتفاقاتی است که طی این سه قرن رخ می‌دهد. باید تأکید کرد که این امر خود نوعی پروژه اتوپیایی است هرچند با این دید نگاه نمی‌شود. حتی قرارداد اجتماعی روسو، یا شکل‌گیری سه قوه و تفکیک قوا برای نظم‌دهی به جامعه در سیستم اجتماعی منتسکیو نیز به‌نوعی پروژه‌های اتوپیایی هستند اما نه با عنوان امر خیالی بلکه به‌عنوان پروژه‌های واقع‌بینانه، عقلانی و خردمندانه مطرح می‌شوند تا انسان‌ها بتوانند به وضعیت بهتری برسند. این پروژه‌ها از موقعیت‌های دوردست صحبت نمی‌کردند، از سرزمین‌های خیالی داستان نمی‌گفتند بلکه از موقعیت‌های عملی و در دسترس حرکت می‌کردند. لازمه این اتفاق، تغییر سیستم تخیل جهان بود. جهانی که قبل از قرن شانزده وجود داشت جهانی بود که تخیل فضایی و تخیل زمانی در آن بسیار محدود و ارتباط با جهان بیرونی به‌مراتب کم بود. اگر امروز افراد به‌راحتی با دستگاه‌های تخیلی مثل رمان، داستان تخیلی، روایت، تئاتر، سینما و … آشنا هستند، نتیجه همان تحول در ساختار تخیلی انسان است. چند قرن پیش، این مفاهیم فقط در ساختارهای اسطوره‌ای درک می‌شد. تخیل محدود بود و درنتیجه جهان بیرون هم محدود بود. مرزهای واقعیت پشت مرزهای تخیل متوقف می‌شد؛ بنابراین ازآنجاکه افراد نمی‌توانند موقعیت‌های دوردست را تصور کنند، به سمت آن‌هم حرکت نمی‌کنند. امر دوردست، وجود خارجی ندارد چون در محدوده تخیل نمی‌گنجد.
ازاین‌رو افرادی که می‌توانستند فراتر از مرزهای تخیل حرکت کنند تبدیل به نوابغ جامعه می‌شدند. مثلاً داوینچی می‌تواند چیزهایی را در ذهنش ببیند که دیگران نمی‌توانستند. مثلاً داوینچی در قرن پانزده اولین هلی‌کوپتر را ترسیم می‌کند، چیزی که پنج قرن بعد ساخته می‌شود. اگر به نقاشی او نگاه کنید می‌بینید که شباهت زیادی با هلی‌کوپترهای اولیه دارد. این امر قدرت تخیل او را نشان می‌دهد. ازاین‌رو رابطه‌ بین تخیل و واقعیت در بحث ما آن‌چنان اهمیت می‌یابد که تخریب تخیل را می‌توانیم به نوعی دیستوپیا تعبیر کنیم. بعداً این موضوع را در بحث کتاب ۱۹۸۴ جرج اورول خواهیم دید. آدمی که تخیلش را از دست می‌دهد، به‌نوعی روح خودش را از دست داده است. به همین دلیل در سیستم‌های استعماری روی این موضوع تأکید می‌شد که برای تخریب هر فرهنگ بهترین کار این است که زبان آنان از بین برود تا قابلیت و توان تخیل‌شان از آنان گرفته شود. زبان در اینجا به‌مثابه ابزار ارتباطی نیست بلکه عامل امکان تخیل است. مثلاً فضای ناموجود نخست از طریق زبان، تشریح، توصیف و تصویر و سپس در واقعیت بیرونی ساخته می‌شود. از طریق زبان می‌توانیم مفهوم برابری را بفهمیم. مفهوم آزادی و خوشبختی را تصور کنیم و بعد، برابری، خوشبختی و آزادی را بسازیم؛ اما موقعیتی را تصور کنید که مفهوم برابری در زبان وجود نداشته باشد، در آن صورت برابری به‌عنوان یک خواست نمی‌تواند مطرح شود.
بین قرون شانزده تا نوزده ساختار تخیل جهان به‌موازات ساختار واقعی جهان به نحوی تغییر می‌کند که عملاً محقق شدن پروژه‌های اتوپیایی را ممکن می‌سازد. جهان در این دوران، جهان تجاری است. مبنای تغییر جهان، شهرهای تجاری است که اغلب بندرها هستند. ارتباط بندرها باهم زیاد می‌شود و روابط تجاری افزایش و گسترش می‌یابد و انسان به موقعیتی می‌رسد که می‌توان از آن به تاریخ جهانی اشیا یاد کرد. شاید بهتر از هر کسی آرجون آپدورای، انسان‌شناس هندی-آمریکایی، در کتاب زندگی اجتماعی اشیا این مفهوم را مطرح کرده است. اینکه چطور اشیا که به‌طور گسترده‌ای در جهان به گردش درمی‌آیند، تخیل جدید را به‌ وجود می‌آورند و انسان‌ها را به هم پیوند می‌دهند. هرچند این پیوند، واقعی نیست و تخیلی است اما همین تخیل ارزشمند است. در مثالی که ابتدا آورده شد، کره زمین به‌مثابه یک سیاره در عالم را شاید اغلب انسان‌های ساکن بر آن هیچ‌گاه به‌مثابه یک امر بیرونی تجربه نکنند، اما مهم این نیست،‌ مهم آن است که همه بتوانند چنین جهانی را تصور کنند. همین تصور می‌تواند تغییرات عظیمی ایجاد کند. کما اینکه می‌بینیم امروز نوعی وجدان سیاره‌ای به وجود آمده و دفاع از محیط‌زیست و اقلیم برای بسیاری از افراد واجد اهمیت است. این رویداد مدیون همان سه قرن و ایجاد تحول در ساختار تخیل انسان است. البته این تخیل جدید تبعات منفی هم دارد و آن نقطه دید جهان از اروپای غربی است؛ یعنی جهانی به وجود می‌آید که از منظر اروپای غربی فهم می‌شود و این سرآغاز یوروسنتریسم است؛ خلق جهان اروپامحور. طبیعتاً جهان اروپامحور همه‌چیز را با نگاه خودش، بر اساس نیازهای خودش، بر اساس درک خودش و مبتنی بر زبان خودش می‌سازد و همه مجبورند شبیه به او باشند. نوعی فرایند یکسان‌سازی بزرگ در جهان اتفاق می‌افتد. فرایند یکسان‌سازی، سیستم‌های مختلف را وامی‌دارد تا در هر موقعیتی که هستند تلاش کنند شبیه به سیستم مرکزی شوند. طبیعتاً چنین تلاشی همواره موفق نیست و منجر به آسیب‌های ذهنی و فکری به سایر مردم جهان می‌شود. جهانی که می‌کوشد شبیه به سیستم مرکزی شود و نمی‌تواند، هم به موقعیت جدید نرسیده است و هم موقعیت اولیه خود را از دست می‌دهد. نتیجه این امر، چیزی جز فراموشی تاریخی، بی‌هویتی و تعلیق نبوده است.
در پایان این سه قرن، زمانی که جرقه دولت ملی و انقلاب سیاسی زده می‌شود، همچنان دیدگاه کلی مبنی بر اینکه آینده بهتر از گذشته خواهد بود،‌ ناشی از باورهای گذشته، جاری بود. حتی تاریخ‌گرایی هگل در قرن هجده، بر اساس نوعی دیدگاه خوشبینانه متأثر از نگرش‌های مسیحایی و ابراهیمی، مطرح می‌شود. بر اساس آن، هراندازه وضع بشر بد باشد به همان اندازه انسان در حال رسیدن به وضعیت بهتر و نیل به خداوند است؛ اما در ادامه خواهیم دید که اولین شوک اتفاق می‌افتد: انقلاب کبیر فرانسه که از درون آن اندیشه‌های واقع‌گرای اتوپیایی و در اینجا، اندیشه فوریه، بیرون می‌آید.

انقلاب فرانسه و پیامدهای آن
وقتی انقلاب فرانسه اتفاق می‌افتد در ابتدا امیدهای فراوانی در دل همه زنده می‌کند. همه امیدوار بودند که انقلاب نتیجه ذهنیت‌های بسیار شکوفا، عادلانه و انسانی باشد که در اندیشه‌های افرادی مثل روسو یا دنی دیدرو مشاهده می‌شد؛ اما انقلاب در شخصیت‌های مثل روبسپیر ظاهر می‌شود. خشونت به مهم‌ترین ویژگی انقلاب فرانسه تبدیل می‌شود. اگر بخواهیم انقلاب را در کنار زیباسازی‌هایی که در اطرافش اتفاق می‌افتد در یک شئ خلاصه کنیم، بدون شک آن شئ گیوتین است. دکتر گیوتین با ابداع این وسیله کشتار، ویژگی منحصربه‌فردش را در احساس سردی و خنکایی تعریف می‌کرد که فرد در آخرین لحظه زندگی احتمالاً پشت گردنش احساس می‌کند. البته اظهار داشت که دراین‌باره خیلی مطمئن نیست چون آن را خودش آزمایش نکرده است و همان‌طور که می‌دانید نهایتاً خود او را با گیوتین کشتند. به‌هر‌حال خشونت پس از انقلاب شوک بسیار بزرگی ایجاد کرد که صرفاً به گیوتین ختم نمی‌شود بلکه به کشتارهای زیادی به‌ویژه در شرق فرانسه برای یکدست‌سازی فرهنگی موردادعای انقلاب منجر می‌شود. انقلاب فرانسه با فاصله کمی به تجدید سلطنت می‌انجامد و تقریباً پنجاه سال بعد از انقلاب، لوئی بناپارت با کودتا بر تخت پادشاهی می‌نشیند و حکومت مستبدانه و وحشتناکی را پیاده می‌کند. شوکی که به متفکران وارد می‌شود، همین موضوع است. چه شد که از درون یک دیدگاه اتوپیایی، نوعی دیستوپیا زاده شد؟ سؤال اساسی که اذهان را به خود مشغول کرده بود، این بود که چرا انقلاب به این سمت رفت و چه باید کرد که دیگر چنین اتفاقی رخ ندهد. اندیشه‌های فوریه حاصل همین تفکرات است.
در اینجا دو گرایش اساسی ظاهر می‌شود که البته هرکدام به شاخه‌های متعددی تقسیم می‌شود. ازیک‌طرف، نوعی گرایش کاملاً رادیکال به وجود می‌آید که در انترناسیونال اول، اتحادیه بزرگ کارگری، ظاهر می‌شود. در خود این گرایش، دو گرایش بزرگ دیگر به وجود آمد که هر دو انقلابی بودند و راه‌حل پیشنهادی‌شان‌ این بود که انقلاب اول باید با انقلاب دیگری تکمیل شود یعنی انقلاب بورژوازی باید با یک انقلاب آناسوسیالیستی یا انقلاب ضد سرمایه‌داری تکمیل شود. در اینجا نیز دو گرایش وجود داشت، یکی گرایش مارکس و انگلس بود که در یک جناح انترناسیونال بودند و دیگری، گرایش آنارشیستی یاکوبین و دیگر اعضای حزبش بود که در جناح دیگر آن بودند.
تفاوت دیدگاه این دو گروه، در رادیکالیسم‌شان نبود، هر دو معتقد بودند که حکومت باید به شکل رادیکال ساقط شود و نوع دیگری از ساخت سیاسی ایجاد شود. آنارشیست‌ها معتقد بودند هر نوعی از حکومت، سرکوبگر خواهد بود بنابراین اصولاً نباید حکومت ایجاد بشود بلکه باید سیستم‌های شورایی به وجود بیاید که در سطح خرد با سیستم‌های خودکفا اداره شود. آنارشیست‌ها هرگز نتوانستند چنین پروژه‌ای را به اجرا برسانند جز در دوره کوتاهی در ایتالیا که شوراهای کارگری تشکیل شد و دوره کوتاهی در اسپانیا که آنارشیست‌ها در جنگ داخلی وارد ساختار حکومت شدند و البته شکست خوردند و فرانکو پیروز شد. البته آنارشیست‌ها در انقلاب روسیه گروه بزرگی را شکل داده بودند که بعدازآنکه لنین قدرت را به دست گرفت، آنان را سرکوب کرد و نظریه آنارشیستی، به‌خصوص نظریه آنارشیستی رادیکال در غرب اروپا به رهبری یاکوبین و در روسیه به رهبری کروپوتکین به‌کلی تخریب شد. اما نظریه مارکسیستی بر اساس طرح مطروحه در بیان‌نامه حزب کمونیست، موفق به تشکیل حکومت سوسیالیستی شد که در فصل چهار به‌طور مفصل به آن خواهیم پرداخت.
از طرف دیگر، در کنار گرایش‌های رادیکال، گرایش‌های دیگری به وجود می‌آید که به بیشتر به ‌اصطلاح امروزی ماهیت اصلاح‌طلبی یا رفرمیستی دارند. این‌ها معتقد بودند اشکال اساسی که انقلاب فرانسه را به انحراف کشاند و سرانجام به خشونت منتهی شد، رادیکالیسم موجود در خود انقلاب بود و باید کاملاً از این رادیکالیسم فاصله گرفت. پیشنهاد آنان این بود که جنگ، تنش و تقابل آدم‌ها باهم باید جای خود را به هماهنگی میان آدم‌ها بدهد. هرچند آنان معتقد بودند که نابرابری موتور خشونت اجتماعی و یکی از دلایل مهمی است که ساختار را تخریب می‌کند اما پذیرفتند که نابرابری را نمی‌توان با زور و اراده از بالا ترمیم کرد. نابرابری باید به‌صورت داوطلبانه از بین برود. تفکری که در اینجا شکل می‌گیرد آینده بسیار خوبی دارد و از دل آن اندیشه‌های اتوپیایی بیرون می‌آید. از جمله آن‌ها، تفکر تعاون‌گرا به معنای کمک به یکدیگر و همبستگی با یکدیگر برای رسیدن به موقعیت بهتر است که بعدها به بخشی از زندگی مردم تبدیل می‌شود و تا امروز هم ادامه پیدا کرده است. امروز تفکر تعاونی، در همه کشورها توسعه پیدا کرده و از درون آن ساختارهای بزرگ قانونی و حتی دولتی مثل بیمه بازنشستگی شکل گرفته است. همان‌طور که اشاره شد همه این ساختارهای تعاون‌گرا به‌صورت داوطلبانه انجام می‌شود که این اصل بسیار مهم در نظریات اندیشمند بزرگی به نام رابرت اوون تئوریزه می‌شود که در فصل بعد به آن خواهیم پرداخت.