هنر به مثابه مقاومت استراتژی‌های زنانه برای مرئی شدن و حضور

ناصر فکوهی

سخن گفتن در این مکان یعنی خانه‌ی هنرمندان، در نقش یک انسان‌شناس و جامعه‌شناس، ایجاب می‌کند تلاش کنم تا بحث خود را در چارچوب هنر پررنگ‌تر کرده و از منظر علوم اجتماعی به دو موضوع مورد بحث خود بپردازم. موضوع نخست هنر و به‌طور خاص، نقاشی است. از نگاه من در ایران، نقاشی یکی از هنرهایی است که قابلیت بررسی مناسبی در پیوند با جنسیت در چارچوب تحلیلی دارد. مایلم در این چارچوب بحثم را بر استراتژی هنری به‌مثابه‌ی ابزار مقاومت و مبارزه‌ی زنان زیر سلطه جامعه‌ای با ساختار مردسالارانه و زن‌ستیزانه اختصاص دهم.
نخست این پرسش مطرح می‌شود که: نقاشی چرا و با چه سازوکارهایی می‌تواند در استراتژی زنانه قرار بگیرد؟ پرسشی که حتی در جهان نسبتاً متأخر است و در جامعه ایران بسیار بیشتر. در جامعه‌ی ایران، نقاشی بر خلاف موسیقی پیشینه چندانی ندارد. استفاده از ابزار هنر در مقاومت و مبارزه لزوماً ارتباطی با عدم حضور ذات هنری یا رواج یک هنر ندارد، بدین معنا که این دو در تضاد با هم نیستند و بر این نکته تأکید می‌کنم تا از بحث در اینجا، چنین سوءبرداشتی نشود و بتوانیم موضوع تاریخچه یک هنر را از سازوکارهای بهره‌بردن اجتماعی از آن متمایز کنیم. بنابراین در یک سو جنبه‌ی زیبایی شناسی وجود دارد و در سوی دیگر بحث استراتژی مقاومت و مبارزه با فشار خشونت‌آمیز مردسالارانه و زن‌ستیزانه‌ای که در جامعه‌ی ما بر نیمی از انسان‌ها سنگینی می‌کند.
دومین موضوع، رویکرد عمومی حضور اجتماعی است که لزوماً به هنر ربطی ندارد. من در اینجا بحث خود را بر دو واژه متمرکز خواهم کرد و تلاش می‌کنم تفاوت آن دو را نشان داده و رابطه‌ی آن‌ها را با نقاشی نیز شرح دهم. یکی «دیده‌شدن» یا «مرئی‌شدن » زنان و رابطه این دو است و اینکه چطور این امر باید و می‌تواند از نقاشی فراتر رود. زنی که قادر به «دیدن» نیست، نمی‌تواند چیزی را هم از یک سیستم هنری که از اساس در قالب «نگاه» تعریف می‌شود، مانند نقاشی یا عکاسی، گذر دهد؛ از سوی دیگر خود زن هم دیده نمی‌شود و این رابطه به شکل چرخه‌ای ادامه می‌یابد.
موضوع دیگر «حضور » است. در نظرگاه حوزه‌ اجتماعی به هر دو موضوع می‌پردازم: مرئی‌شدن اجتماعی زن و حضور اجتماعی زن. استدلال خواهم کرد که به لحاظ تاریخی زنان از دیرباز همیشه از طریق رویکرد‌های متفاوت زنانه به‌گونه‌ای در نظام اجتماعی حضور داشته‌ و دارند. هر چند آن‌چه مورد توجه است صرفاً حضور نیست، بلکه شکل حضور و ساز‌وکارهای آن است. و برعکس، مرئی‌بودن در مورد زنان وجود نداشته یا بسیار کم بوده است. زنان به محض خروج از حوزه‌ای که آن را حوزه کودکی می‌نامیم، یعنی نقش کودک، وارد حوزه دیده‌نشدن (نامرئی شدن) می‌شده‌اند. همچنان در نظام اجتماعی ایران شاهدیم که بلوغ و سن ازدواج را برای زنان نه‌سالگی در نظر گرفته می‌شود و چرایی آن علاوه بر مسائل تاریخی که به منشاء آن برمی‌گردد، در این است که زن اصولاً در مرز این سن از موقعیت کودکی خارج می‌شود، شکل فیزیکی و کالبدی زن دیگر کودکانه نیست و او اکنون نه در موقعیت کودک که در موقعیت «زن» تعریف می‌شود.
جوامع انسانی از گذشته‌های بسیار دور رویکردهایی داشته‌اند که بر اساس آن‌ها به کودک که تصویری و ذهنیتی بدون جنسیت است، اجازه‌ی دیده‌شدن می‌دهد، ولی به زن چنین اجازه‌ای نمی‌دهد. در انسان‌شناسی مطالعات زیادی در این باره وجود دارد. همین که زن در موقعیت «زن‌بودگی» قرار می‌گیرد باید به درون خانه منتقل شود، باید در پشت شکل‌های مختلف پوششی که در حقیقت یکی از سازوکارهای اصلی‌اش از بین‌بردن مرئی‌بودن و «فردیت سوژه‌ی زنانه» است، پنهان شود. پیش‌تر به این موضوع پرداخته‌ام که نظام پوششی که در ایران مدام می‌گویند زنان باید از آن تبعیت کنند، همه چیز هست، جز آن چیزی که قرار است باشد. این سیستم نه تنها مرئی‌شدن را از بین نمی‌برد، بلکه مرئی‌شدن را مضاعف می‌کند، یعنی خلاف هدفی که از نخست بوده است. البته باید توجه داشته باشیم که این با موضوع «پوشیدگی» متفاوت است.
هدف پوشیدگی فرو کاست یا از بین‌بردن «مرئی‌شدن» یا «حضور» است. در نظام‌های پدرسالار و مردسالار بسیار قوی مانند برخی جوامع عرب شمال آفریقا، خاورمیانه یا حتی برخی نقاط جنوبی کشور خودمان، پوشش به معنای پوشش کامل است، در واقع یعنی تبدیل زنانگی به یک شیء نامرئی یا «شیئی‌کردن» زن از طریق تبدیل او به پوشش. به این معنا میان سوژه‌ی الف و ب تفاوتی وجود ندارد و آن‌چه می‌بینیم صرفاً کالبدی است که زیر پوشش قرار گرفته است. نمونه‌ی بارز این نوع پوشش را در افغانستان می‌بینیم. زنان افغان در لباس سنتی آبی‌رنگ دیده نمی‌شود بلکه کالبدهایی نامرئی هستند که به این دلیل که باید وارد سیستم اجتماعی شوند، پوشانده شده و به جامعه فرستاده می‌شوند. در واقع این به نوعی «بسته‌بندی» است.
در ایران و در چند دهه‌ی اخیر که پوشش به شکلی جدی‌تر و سختگیرانه‌تر مطرح شده است، نه تنها زنان به آن بسته‌های کالبدی و تشخیص‌ناپذیر تبدیل نشده‌اند، بلکه با رویکردهای زنانه به شکلی بسیار گسترده آن‌قدر بر این بسته‌ها کار کرده‌اند که هویت دوباره به شکل کامل برساخته شود. در واقع قرار بر این بود که لباس به‌قدری روی زن تأثیر بگذارد که او را نامرئی کند. اما زن ایرانی با رویکردهای زنانه لباس را جزو اندام خود کرد، آن را نامرئی و خودش را مرئی کرد. شاید فهم این موضوع حتی برای روشنفکران قدری دشوار به نظر برسد، طبیعی است که برای عموم به‌کل غیرممکن است. وقتی می‌گوییم لباس به بدن تبدیل شده است یعنی لباس جزئی از بدن می‌شود و در کشور ما این اتفاق بسیار بیشتر از آنچه در آمریکا یا اروپا شاهد آن هستیم افتاده است. در آن‌جا لباس تزیین بدن است نه بخشی از بدن. شاید گمان کنید این دو یک چیز هستند اما این‌طور نیست. در غرب کارکرد لباس تزیین بدن یا یکسان‌سازی بدن است، مانند لباس یک‌شکل پرستاران یا لباس‌هایی که برای رویکردهای میان‌کنشی به کار می‌رود و البته برهنگی که خود یک سیستم پوشش است. این که می‌گوییم برهنگی سیستم پوشش است موضوع پیچیده‌ای‌ست که به‌سادگی فهم‌پذیر نیست. برهنگی می‌تواند پوشش باشد و پوشش می‌تواند برهنگی باشد. امکان وجود برهنگی بدون اروتیسم و پوشش با اروتیسم هست. بوردیو در کتابش از قول نویسنده‌ای مشهور حکایتی را نقل می‌کند: زنی به‌عنوان مدل مقابل هنرآموزان نقاش در آتلیه برهنه می‌شد و هنرآموزان او را نقاشی می‌کردند. زن یک‌باره از پنجره متوجه نگاه مردی در دوردست می‌شود و در برابر چشمان حیرت‌زده‌ی هنرآموزان به‌سرعت بلند می‌شود، به طرف لباس‌هایش می‌دود و باشتاب تن خود را می‌پوشاند. بوردیو در کتاب این حرکت زن را تحلیل می‌کند و استدلال می‌کند که نگاه زیبایی‌شناختی چه تفاوتی با نگاه مردسالارانه دارد. به گفته‌ی او، ما دو شکل نگاه و دیده شدن مواجه هستیم. آن‌جا که زن در مقابل شاگردان نشسته است اروتیک مطرح نیست در حالیکه نگاه بیرونی کاملاً اروتیک است. این در مورد لباس و غیاب آن نیز قابل تحلیل است.
تاریخِ رابطه جنسیت‌بنیاد یا همان رابطه زن و مرد در ایران و در جهان بسیار قدیم است. به باور فرانسواز هریتیه ، که زمانی رئیس آزمایشگاه انسان‌شناسی اجتماعی کولژ دو فرانس فرانسه بوده است، این تفاوت رابطه‌ی زن و مرد و سلطه‌ی مردانه بر زنان به شروع انسان‌شدن انسان برمی‌گردد، یعنی حدود چهار میلیون سال پیش. یکی از اختلافات ما [انسان‌شناس‌ها] با فمینیست‌ها این است که آن‌ها به دورانی خیالی «زن‌سالاری» باور دارند که هرگز چنین دوره‌ای در هیچ اجتماعی وجود نداشته است، بلکه «زن‌تباری» یا «مادر‌تباری» وجود داشته است که به معنای شناسایی تبار افراد از طریق مادر است. فرانسواز هریتیه و دیگران چگونه تسلط مردان بر زنان را که در نظام زیستی شاهدش نیستم، تبیین می‌کنند؟ علت آن است که یک تقسیم کار اولیه یا یک انحراف فرهنی اتفاق می‌افتد.
به گفته‌ی بوردیو، این درون سلطه‌ی مردانه یا مذکر اتفاق می‌افتد. انحراف فرهنگی در تضاد بیولوژیک قرار ندارد و تفاوت بیولوژیک در سیستم بیولوژیک میان جانواران نیز وجود دارد. این به سلطه‌ی مردانه ربطی ندارد. بنیان سلطه‌ی مردانه در تقسیم کار فرهنگی است که با شغل و نقش انسان‌ها در بازتولید نظام اقتصادی در پیوند است. مرد شکارچی می‌شود و زن به دلایل عمدتاً بیولوژیک باید یک جانشین یا دچار کندی حرکت شود. زن مجبور است خودش را نگه دارد چون باید فرزندش را نگه دارد. انسان‌شناسان روی سیستم آناتومیک نیز بحث کرده‌اند. وقتی هومواروتوس یا انسان راست‌قامت درست می‌شود، دست‌های او آزاد می‌شود و از این دو دست برای محافظت از کودکش استفاده می‌کند و زن است که بیش از مرد این وظیفه را می‌پذیرد. اگر به میمون در حال حرکت نگاه کنید می‌بینید که بچه‌میمون مادر خود را بغل می‌کند، نه مادر بچه‌اش را. چون مادر از دو دست برای راه‌رفتن استفاده می‌کند. اما در انسان این مادر است که فرزند را در آغوش می‌گیرد. این مادر در مکان ثابت می‌شود و مرد شکارچی متحرک می‌شود. مرد شکارچی به مرد جنگجو تبدیل می‌شود. سلاح شکار به سلاح جنگ تبدیل می‌شود. خشونت به مثابه‌ی ساختار مردانگی تولید و بازتولید می‌شود. خشونتی که بعدتر تمام ابعاد زندگی انسان را در بر می‌گیرد. همین حالا صدای فریاد تماشاچیان فوتبال را که از بیرون این ساختمان می‌شنوید یک خشونت مردانه است، حتی اگر زنانی هم میان‌شان باشند، چون در حالت عادی زنان این‌گونه داد نمی‌زنند. این خشونت مردانه از پنجره‌ها عبور می‌کند و وارد این اتاق می‌شود که بیشتر زنان در آن حضور دارند.
همین که بیشتر حاضران در این جا زن هستند و بیشتر افرادی که در حال فریادکشیدن هستند مرد هستند تصادفی و بی‌دلیل نیست. از آن‌جا که من بیست سال است که دانشگاهی هستم می‌توانم بگویم سال‌هاست در کشور ما تقسیم کار جدیدی اتفاق افتاده است: مردها به دنبال پول و زن‌ها به دنبال اندیشه می‌روند. در نتیجه مردانی را می‌بینیم که موفقیت را پولدارشدن می‌دانند و زنانی که موفقیت را به تحقق رساندن خود می‌دانند. این یک رویکرد روشن زنانه است: اجازه دهید مردان کار کنند، پول به دست آورند، و دل‌خوش باشند که آن‌ها هستند که حکومت می‌کنند و در همان زمانی که آن‌ها صبح سر کار می‌روند ما [زنان] هم به نمایشگاه نقاشی یا به خانه‌ی هنرمندان می‌رویم و در جلسات مختلف شرکت می‌کنیم و یا خودمان نقاشی می‌کنیم. در یونان باستان هم به شکلی دیگر یعنی با حضور مردان همین اتفاق می‌افتاد. برده‌ها از صبح کار می‌کردند و آزادمردان یا ورزش می‌کردند یا در کلاس‌های فلسفه شرکت می‌کردند. به باور یونانی‌ها کار نه برای مرد آزاد بلکه برای بردگان است. مردانی که می‌خواستند مانند زنان رفتار کنند مجبور بودند شبیه زنان هم بشوند. برای همین یونانی‌ها هنگام ورزش بدن خود را می‌تراشیدند و مثل امروز ایران ورود خانم‌ها به استادیوم ممنوع بود. البته به دلیلی متفاوت، دلیل آن بود که مردان کاملاً برهنه بودند. در واقع، بدون مو شدن با زن‌شدن و برهنگی اروتیکی که وجود داشت، یک رابطه دیالکتیکی که در مورد آن بحث‌های زیادی شده است.
استراتژی زنانه لزوماً آگاهانه نیست و زنانه‌بودن این استراتژی‌ها لزوماً به این معنا نیست که وضعیت زنان بهتر شود. ما مدام درون نظام‌هایی هستیم که گویی پاسخ مسائل را به‌راحتی پیدا می‌کنیم اما چنین نیست. در متون زرتشتی شخصیتی را با نام «پتیاره بزرگ» می‌بینیم که دختر اهریمن است. اهریمن که از هوش می‌رود دختر بر پیشانی او بوسه می‌زند و او را بیدار می‌کند. این سرنمون شرارت زنانه است که در مفهوم گناه اولیه در متون دینی دیگر هم قابل مشاهده است. زن از جانب شیطان سیب را به مرد می‌دهد. این پرسش مطرح می‌شود که چرا چنین ایده‌ای در سیستم باور مذهبی شکل گرفته است؟
یک پاسخ این است که این واکنشِ مردانی است که قربانی استراتژی زنانه شده‌اند. اغلب گفته‌ام: مصیبت هر مردی این است که در امتداد یک زن است. مردان می‌توانند به همه زنان دشنام دهند، جز مادرشان. بسیاری انسان‌شناسان و روانکاوان مانند فرانسوا هریتیه بسیار در این زمینه مطالعه کرده‌اند. مردها هرگز نتوانسته‌اند این عقده را فراموش کنند. از این رو، این جمله را در ادبیات و هنر و زبان عامیانه می‌شنویم که «همه زنان فاحشه‌اند، جز مادر من!» ما این را ساختار مردانه خشونت می‌دانیم.
ساختار مردانه خشونت مرئی‌شدن را تخریب می‌کند، حضور را به حداقل ممکن می‌رساند، اما زنان از طریق مردان حضور دارند، به این دلیل روشن که مردان فرزندان خودشان هستند. در تاریخ نقش قدرتمند زنان را در ساختارهای سیاسی مشاهده می‌کنیم. اما پس از دوران مدرن، که البته به گمان من در ایران وجود ندارد، زنان به دلایل بیشتر کاری ـ اقتصادی وارد سیستم اجتماعی می‌شوند. مطالبات اولیه زنی که در دوره صنعتی‌شدن وارد اجتماع می‌شود کاملاً اقتصادی است. این زن حقوق برابر با مردان می‌خواهد. حتی بخشی از این مطالبات زنانه است. زن می‌خواهد به او این فرصت داده شود که به وظایف مادری خود را نیز انجام دهد.
بعد مطالبات افزایش می‌یابد تا امروز که زنان به دنبال برابری مطلق و تغییرات ساختاری در سطح کل جامعه هستند. زنان دیگر به دنبال حضور صرف نیستند، بلکه خواهان حضور فعال هستند، نه حضور منفعل و غیرمستقیم. حضور غیرمستقیم یعنی حضور زنانه در نظام مردانه از طریق نماینده‌هایش که پسر، همسر یا برادرش هستند. ولی حضور مستقیم یعنی زنی که جایگزین پسر، همسر یا برادرش می‌شود. او درون سیستم به سوژه شناسای زنانه تبدیل می‌شود که هویتش دیگر در نسبت با یک مرد تعریف نمی‌شود، بلکه بر مبنای خودش شناسایی و تعریف می‌شود.
طبیعتاً نظام مردانه‌ای که طی ملیون‌ها سال شکل گرفته است به سادگی پذیرای این تغییر نخواهد بود. به باور بوردیو زن‌ها امروز در حال پس‌دادن مجازات از سوی مردانی هستند که در «خانه» شکست خورده‌اند. پس از صنعتی‌شدن، مردان به‌ضرورت و اجبار نقش‌های تازه‌ای را در خانه به عهده گرفتند. دیگر نه مرد در نقش رئیس خانه است و نه زن در نقش خدمتکار. امروزه کار مرد در خانه عادی شده است. دیگر غریب نیست اگر زن به همسرش بگوید امشب تو در خانه بمان و از فرزندمان مراقبت کن تا من به خانه هنرمندان بروم. ولی پنجاه سال پیش چنین چیزی غریب می‌نمود. اگر زنی چنین می‌کرد از جانب زنان دیگر نیز مورد حمله قرار می‌گرفت.
حوزه نقاشی در ایران پدیده‌ای نوظهور است. علتش به عدم وجود «انسان‌گونه‌انگاری» در دین‌های زرتشت و سپس اسلام است. در این ادیان خدا بی‌شکل است و کشیدن شکل برای او مجاز نیست. بنابراین سیستم‌های ایرانی از پیش از اسلام و پس از آن در حوزه‌های غیرفیگوراتیو وارد می‌شوند. به همین علت است که در ایران گرافیسم قوی است، چون گرافیسم بی‌شکلی است. گرافیسم بازتولید حیات نیست. شکل در این هنر انتزاعی است که با موجود جاندار ارتباطی ندارد. اگر به معماری، هنر فرش، ترکیب فضا و شعر ایران هم نگاه کنید این موضوع قابل مشاهده است. در جهان شاعری مانند مولوی نمی‌بینیم. ابهام شعر فارسی همان لایه‌های گرافیستی معنایی است که ساختمان و معنای شعر را ایجاد می‌کند.
حتی زمانی که ایرانیان وارد حوزه‌ی نقاشی می‌شوند مینیاتور را به وجود می‌آورند که در آن انسان کوچک شده است، پرسپکتیو وجود ندارد و دیگر ویژگی‌هایی که در اینجا مجال بحث درباره‌شان وجود ندارد. در چنین شرایطی هنر بدون از دست دادن جنبه‌های زیبایی‌شناسی‌اش به ابزاری تازه برای حضور تبدیل می‌شود. مایلم به مستند طرقه ساخته‌ی محمد حسن دامن‌زن اشاره کنم. فیلم از چند زن روستایی می‌گوید که از کودکی به موسیقی علاقه داشته‌اند اما با مخالفت والدین‌شان مواجه می‌شدند. این زنان مخفیانه ساززدن و خواندن را می‌آموزند. می‌دانیم زنان در خانواده‌های ایرانی از پیش از دوره مشروطه در خفا به ساز و آواز می‌پرداختند.
پرسش بنیادی این است: آیا زنان به دلایلی چون ذوق، تمایل و استعداد به سمت هنر می‌روند یا به دلیل استراتژی. پاسخ من این است که به هر دو دلیل. این‌ها از هم جداشدنی نیستند. زنی نوازنده و آوازخوان صدای موسیقی و آوازی را می‌شنود که از بدن خودش خارج می‌شود. بنابراین این زن در تولید هنری خودش را بازتولید می‌کند و به اثبات می‌رساند، و حضور خود را در شعاعی نسبتاً طولانی می‌گستراند. به همین علت است که در روزگار گذشته متعصبان می‌گفتند زن هنگام صحبت کردن انگشت خود را در دهان بگذارد. این زن دیگر سوژه نیست و این صدا دیگر صدای او نیست.
زن در نقاشی «دیده‌شدن» را برمی‌سازد و از این طریق وارد سیستم اجتماعی می‌شود. نقاشیِ زن بر دیواری آویزان می‌شود، این دیوار زنانه می‌شود و در یک رابطه چرخه‌ای و زنانه سیستم‌های مردانه را مورد حمله قرار می‌دهد. این جنگ بر سر زنان و مردان نیست، بلکه بر سر دو مفهوم است. یک مفهوم بیولوژیک است. زندگی و حیاتی که زنان در گذر میلیون‌ها سال حامل آن بوده‌اند. مفهوم دیگر مرگ و درد است. مرگ و دردی که در پیوند با زندگی نیست بلکه در پیوند با ساختارهای مردانه به وجود آمده‌اند و آن را انحراف فرهنگی و بیولوژیک می‌دانیم.
به آشپزی توجه کنیم. آشپزی موقعیت بیولوژیک انسان را زیر سؤال برده است، چون در موقعیت بیولوژیک بدون آشپزی نمی‌توانیم چیزهای بسیاری را بخوریم. ما گوشتخوار نیستیم، از این‌رو بایدگوشت را بپزیم و درواقع ترکیب اولیه‌اش را از بین ببریم. این یک انحراف بیولوژیک و فرهنگی بوده است. زنان مجبور بوده‌اند طی چند ملیون سال نه لزوماً بر اساس اراده‌ی خود بلکه بر مبنای اراده حیات، حامل آن جنبه‌های روح انسانی باشند که انسان را همچنان به طبیعت پیوند می‌دهد.
شاید از یک انسان‌شناس انتظار نمی‌رود که بر علیه انسان سخن بگوید. اما باید بگویم از آنجا که اصل حیات بر نابودی گونه‌ها بوده است و بیش از هشتاد درصد گونه‌ها از میان رفته‌اند، تصور محو گونه انسانی نیز محال نیست. دلایل بسیاری برای این هشدار مهم وجود دارد. انسان در چهار میلیون سال حضور خود در جهان زیستی و به خصوص در چهار هزار سال اخیر، طبیعت را به حدی تخریب کرده است که هیچ گونه‌ای در کل تاریخ حیات نکرده است. انسان گونه خطرناکی است که برای طبیعت و دیگر گونه‌ها و حتی برای خودش تهدیدگر است. از کشتارگاه‌های بسیاری که انسان برای پرورش گونه‌های حیوانی برای خوراک ساخته است نمی‌گویم. از نابودی انسان به دست انسان سخن می‌گویم. در قرن بیست انسان سیصد میلیون هم‌نوع خود را کشته است. در تاریخ بیولوژی چنین کشتار درون‌گونه‌ای بی‌سابقه است. بنابراین حتی به لحاظ اخلاقی و برای نجات طبیعت می‌توان حکم به خودکشی جمعی انسان‌ها داد.
اما از منظر یک انسان‌شناس مایلم از امید هم بگویم. در حال حاضر نه تنها در ایران بل در تمام دنیا، تنها شانسی که برای نجات انسان وجود دارد زنانه شدن جهان است. حدود ده سال پیش، گفت‌وگویی مفصل با عنوان «زنانه‌شدن جهان، بدیلی برای خشونت مردانه» داشته‌ام. در آنجا نیز اشاره کرده‌ام که زنانه شدن جهان به معنای کنارگذاشتن یک جنس به نفع جنس دیگر نیست، بلکه به معنای بازگشت انسان به موقعیتی است که بیولوژی در چرخه‌های طبیعی خودش برایش قائل شده است. یعنی موجودی که در زندگی و نه در مرگ خود را تعریف کند. موجودی که لذت را در لذت جست‌وجو کند، نه در درد.

انتشار در ویژه نامه جنسیت در انسان‌شناسی و فرهنگ
وبراستار: فاطمه نوروزی

فایل صوتی سخنرانی در یوتیوب ناصر فکوهی