این یادداشت در شرایطی نوشته میشود که همه رسانهها درباره جنگ قریبالوقوع در همین آخر هفته (شنبه و یکشنبه اول و دوم اسفند ِ ۱۴۰۴ برابر ۲۰ و ۲۱ فوریه ۲۰۲۶) سخن میگویند. آمریکا همه تجهیزات یک جنگ تمامعیار و نسبتا طولانی (چند هفته یا چند ماه) را به میدان آورده و جمهوری اسلامی نیز از آمادگی کامل خود برای رودررویی با آمریکا و البته اسرائیل سخن میگوید. یک جنگ رسانهای و روانی نیز مدتهاست بر روی شبکه اینترنت آغاز شده و ادامه دارد. آنچه در این یادداشت مینویسیم یک پیشبینی نیست و اصولا گمان نمیکنیم به دلایل بسیار زیاد سیاسی و ژئوپلیتیک و حتی بازیگران درگیر در این تنشها، بتوان پیشبینی حتی نسبتا دقیقی کرد و یا اینکه چنین پیشبینیای اصولا مفید باشد. آنچه در این یادداشت در پی دو یادداشت دیگرمان (۱) به آن میپردازم تحلیلی از وضعیت موجود سیاسی و چشماندازهای ممکن و محتمل در ماههای آتی است. اهمیت این کار به نظر ما، در آن است که در حد توان خویش، به همبستگی و انسجام میان ایرانیان، کاهش توهمات و افزایش آگاهی نسبت به سرنوشت آتی کشور و فرهنگمان یاری رسانیم. بنابراین در اینجا به هیچرو در پی دفاع یا حمله به این یا آن گروه از مردم و عقاید، نیستیم به خصوص که در ماهها و سالهای گذشته همواره بر این نکته پای فشردهایم که آنچه شاهدش هستیم، قربانی شدن ِ فرهنگ و تمدن به دست کنشگران ِ در پی ِ قدرت و ثروت و امتیازات است.
سخن نخست
ابتدا پیشفرضهای خود را مطرح میکنیم: قدرتها و دولتها را باید از فرهنگها و تمدنها، چه از لحاظ ذهنی و چه از لحاظ عملی، تفکیک کرد. قدرت، و به طور دقیقتر قدرت سیاسی حاصل کنشها و واکنشهایی در طول زمان و مکانهای بیشمار است که خود از خلال تاریخ یک پهنه فرهنگی، تمدنی، تاریخ و موقعیتهای جهانی و منطقهای در زمان/ مکان خاصی به وجود آمده است. به عبارت دیگر هر قدرت و حکومتی برخاسته از فرهنگ و تمدن ِ مردمانی است که در آن پهنه میزیسهاند و جهانی که در آن وجود داشته است. اما این بدان معنا نیست که آن زمان/ مکان پس از پدیدار شدن آن قدرت، به همان صورت پیشین تداوم یابند. به همین دلیل ما از تحول تاریخی سخن میگوییم. و باز به همان دلیل است که مشروعیت یک قدرت سیاسی و توانایی آن در مدیریت یک سیستم اجتماعی نمیتواند تنها بر مشروعیت آن، در لحظه یا برهه به وجود آمدنش تکیه زند، بلکه حاصل مجموعه کُنشهای آن در طول زمان خواهد بود. قدرت سیاسی بدین ترتیب میتواند مشروعیت خود را تا حد زیادی یا به طور کامل از دست بدهد. میزان فرسایش مشروعیت را چه در شرایط دموکراتیک و چه حتی غیردموکراتیک در هر پهنهای، با معیارهای گوناگون اما به خصوص با آرامش درونی از یکسو و تعامل بالای بیرونی از سوی دیگر، میسنجند. هر یک از این دو شرط دیگری است. بنابراین بدون آرامش و ثبات درونی تعامل بیرونی ممکن نیست و برعکس. از این لحاظ میتوان گفت که قدرت سیاسی در ایران چه پیش از انقلاب و چه پس از آن در یک دوره تاریخی به فرسایشی جدی در مشروعیت خود رسیدهاند. این فرسایش در پیش از جمهوری اسلامی، از ابتدای دهه ۱۳۵۰ به بالاترین میزان خود و در انتهای این دوره به اوج خود رسید و به انقلاب ۱۳۵۷ منجر شد. در نظام جدید نیز این فرسایش از تقریبا ابتدای دهه ۱۳۹۰ بالا گرفت و در حال حاضر به اوج خود نزدیک میشود. این اوج میتواند ویرانگر و پُرهزینه باشد و به شکل یک دگرگونی سیاسی اجتماعی از پایین (انقلاب، شورش گسترده، جنگ داخلی، کودتا) یا به شکل یک جنگ مداخلهگرانه خارجی (همچون همین تهدیدی که امروز وجود دارد) و یا هر دو اینها همراه با یکدیگر، خود را نشان دهد.
آنچه دستکم در یک سال گذشته شاهدش بودهایم، و بیثمر بودن سخنان سنجیده اکثریت قاطع روشنفکران و دانشگاهیان و حتی متخصصان دلسوز که تجربیان تاریخی ایران و جهان را میشناسند و با مدیریت بحران آشنایند، نشان داده است که با توجه به سیر رویدادها، امکان برونرفت از موقعیت کنونی به شکل غیرخشونتآمیز اگر نگوییم ناممکن دستکم بسیار پایین است. از لحاظ درونی، ناتوانی قدرت به پاسخدادن (جز از خلال خشونتی باورنکردنی) به نیازهای مردم و بالا گرفتن بیش از پیش نیازها و مطالبات آنها ، چشمانداز بازگشت به «یک موقعیت عادی» را دستکم در کوتاه و میانمدت بسته است. و شاهد این امر همین حالت تعلیقی است که در جامعه ما مشاهده میشود. از لحاظ بیرونی، نیز میزان تنش با گروهی بزرگ از قدرتهای جهانی (آمریکا و اروپا و غرب به طور کلی) به سطحی بسیار بالا و بحرانی رسیده است. این قدرتها با دیده شک و تردید به ثمره سیاستهای خارجی دولت ایران مینگرند و دلنگران وجود ِ احتمال ِ تهدید کوتاه یا دراز مدت نظامی و امنیتی از سوی ایران و نبود احتمال رسیدن به یک توافق همهجانبه با ایران هستند. در همین حال چرخش قطعی ایران به سوی شرق (روسیه و چین) در نگاه این قدرتها یعنی خروج قطعی از معماری جهان پس از جنگ جهانی دوم، و بسیار بعید است که این اتفاق بتواند خارج از یک جنگ جهانی سوم بیافتد. این نکتهای است که به نظر ما مورد توافق آن دولتها (روسیه و چین) نیز هست که بسیار بعید است لحظهای به آن بیاندیشند که خواسته باشند برای وضعیت تعیین ایران، تن به جنگ جهانی سوم بدهند.
اما سوای موقعیت بیرونی از لحاظ داخلی نیز، به نظر اکثر تحلیلگران، تداوم سیاستهای سالهای اخیر، یعنی ترکیب نولیبرالیسم سرمایهداری و فساد اقتصادی و اقتدارگرایی و فشار و خشونت سیاسی، نه تنها در کوتاه بلکه حتی در دراز مدت نیز امکان ثبات سیاسی – اجتماعی و اقتصادی در ایران و در نتیجه در منطقه، وجود ندارد و این امر برای هیچ یک از همسایگان قدرتمند ایران و البته قدرتهای جهانی قابل پذیرش نیست.
ناگزیری قطعی خشونت بیرونی
در موقعیت کنونی و با توجه به آنچه گفته شد، احتمال حمله نظامی و تجاوزگرانه آمریکا و اسرائیل بسیار بالا است. این دو کشور دو هدف متفاوت را دنبال میکنند که اگر مسائل فرعی را کنار بگذاریم به صورت کلی برای اسرائیل، اهداف، تخریب و حتی تجزیه ایران و به راه انداختن یک تنش شدید داخلی و حتی جنگ داخلی است که سبب ضعیف شدن دراز مدت کشور ما و از آن هم بهتر برای اسرائیلیهای نتانیاهو، ضعیف شدن کامل کل منطقه شود تا بدین ترتیب تندروهای زیر امرش بتوانند به پروژه اسرائیل بزرگ خود نزدیک شده و به قدرت اول و نماینده کامل و انحصاری آمریکا و اروپا در خاور میانه تبدیل شوند. روشن است که نه آمریکا و نه روسیه و چین، چنین وضعیتی را نمیخواهند و ترجیحشان آن است که قدرت در این منطقه بین چند مرکز (عربهای خلیج فارس، ترکیه، ایران و پاکستان در کنار اسرائیل) تقسیم شود. این امر مرزها و موقعیت بینالمللی بسیار باثباتتری را برای چه قدرتهای بزرگ و چه تکتک این کشورها به همراه خواهد آورد تا شورش، آشوب و تخریب و تجزیه که موقعیتی غیرقابل کنترل و بسیار خطرناک و انفجارآمیز را ایجاد میکند. با این همه امکان جلوگیری از خشونت بیرونی صفر نیست: هنوز و حتی در صورت آغاز جنگ، در روزها و هفتههای پس از شروعش، امکان تداوم مذاکرات و رسیدن به توافق در صورت انعطافپذیری دو طرف، وجود خواهد داشت. اما امکان رسیدن به این انعطاف پیش از شروع جنگ به نظر نمیرسد وجود داشته باشد. بنابراین باید امیدوار بود در صورت وقوع جنگ، هرچه زودتر به پایانش رسیده شود. روشن است که در هر جنگ مداخلهگرانه از بیرون هدف همه ایرانیان باید ابتدا جلوگیری از آن و سپس دفاع از تمامیت و وجود کشور خودشان باشد، زیرا در صورت عدم وجود یک کشور، حکومت و یا ساختن آینده بر روی یک ویرانه به دور از هرگونه عقل و خرد است. بنابراین بزرگترین دفاع از کشور در برابر سودجویی مشخص و روشن بیگانگان، به نظر ما، تلاش برای به کرسی نشستن خرد و خردورزان و تغییر در سیاستهایی است که تعامل بیرونی را ناممکن کرده است و همچنین تلاش برای عدم تداوم سیاستهایی که مردم را باز هم بیشتر نسبت به قدرت سیاسی و نسبت به یکدیگر دشمن و بیاعتماد کند.
ناگزیری نسبی خشونت درونی
در این حال هر اندازه تنشها، بیاعتمادی، دوقطبیشدن جامعه، افزایش گُسستها به ویژه گُسستهای قومی و ایدولوژیک و مذهبی و سیاسی، بیشتر شود، نقشه اسرائیل بهتر به موقعیت اجرایی خواهد رسید و هراندازه ثبات سیاسی- اجتماعی و اقتصادی امکان اجرایی شدن بیابد، موقعیت قابل قبول برای این قدرتها و همسایگان فراهم میشود. از این رو اگر خشونت سیاسی درونی تا این حد پیش نمیرفت، مشروعیت تا این حد فرسایش نمییافت و آلترناتیوهای داخلی تا این حد طرد و حاشیهای نشده و برعکس تمرکز تا این حد بر اساس رویکردهای تندروانه انجام نمیگرفت، امکان آن وجود داشت که از خشونت داخلی و اثرات مخرب آن تا حدی جلوگیری کرد. اما اینکه دیگر امکان هیچگونه بهره بردن از منابع درونی برای رسیدن به یک چشمانداز ثبات اجتماعی وجود ندارد به نظر ما نادرست است. نگاههایی که چنین سیاه و سفید به روابط درونی و بیرونی کشور مینگرند، هرگز نمیتوانند جز به ویرانی و رسیدن به موقعیتهایی بسیار بدتر از آنچه امروز شاهدش هستیم، بیانجامند. تاریخ نشان میدهد حتی در بدترین شرایط قابل تصور (جنگهای بیرونی یا داخلی) نیز میتوان به صلح و آشتی و پرهیز از خشونتهای ویرانگر بعدی، امید داشت. خشونت و جنگ، شرّ مطلق هستند. بنابراین کوبیدن بر طبل جنگ در معنای آنکه خواسته باشیم همه کسانی که روبرویمان هستند را کاملا غیرانسانی و نابود کنیم و یا کوبیدن بر طبل انقلاب به معنای آنکه «دیگری» را در هیچ بخش و جزئی از آن نپذیریم، جز سرنهادن به خشونت مطلق از بالا و یا از پایین نیست. آنچه گفتیم نه مسئولیت و اشتباهات و جرایم کسی یا کسانی را کاهش میدهد و نه هیچکدام این جنایات باید و میتوانند به فراموشی سپرده شده یا نادیده گرفته شوند. مسئله در آن است که نباید در حد امکان، آینده خود را بر خشونت، چه بیرونی و چه درونی، و بر انتقامجویی استوار کنیم. تاریخ نشان داده است که کینهورزی و انتقامجویی خشونتآمیز جز فرورفتن در قهقرایی هولناک از ویرانی و واپسماندگی ثمرهای نخواهد داشت. امروز همچون دیروز و فردا، سخن ما دفاع از آزادی بیان برای همه مخالفان (به جز مخالفان ِ آزادی)، عدالت و اسقلال است، بدون آنکه هیچ خشونتی بتواند و یا نیاز باشد برای آنها به کار گرفته شود. از خشونت، هیچ چیز جز خشونت و به عقب راندن آن آرمانها .
اول اسفند ۱۴۰۴
۱-
درنگی کوتاه بر فاجعه دیماه ۱۴۰۴ و ضرورت پرهیز از منطق خشونت / ۸ بهمن ۱۴۰۴
درنگی کوتاه بر فاجعه دیماه ۱۴۰۴ و ضرورت پرهیز از منطق خشونت*
چهل روز بعد: بازنگری یک فاجعه و پیامدهایش / ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
/