فرهنگ انسان‌شناسی اجتماعی و فرهنگی (شصت و هفت): اشاعه‌گرایی

گروه مترجمان زیر نظر ناصر فکوهی

هنریکا کوکلیک
ترجمۀ ناصر فکوهی
اشاعه‌گرایی
diffusionism

یکی از مسائل اساسی در پژوهش‌های انسان‌شناسی در اواخر سده نوزدهم توضیح این مسئله بود که چرا میان عادات و باورهای مردمان موسوم به ابتدایی در سراسر جهان شباهت وجود دارد؟ آیا مسئله آن است که مردمان در همه‌جا یکسان‌اند و به‌گونه‌ای که انسان‌شناس آلمانی، آدولف باستیان †، بیان داشته از «وحدت روانی»† برخوردارند و درعین‌حال قادرند به صورت مستقل مؤلفه‌های پایه‌ای زندگی اجتماعی را ابداع کنند؟ و یا عملکردهای مشترک، گویای منشأ‌های مشترک است و خبر از شباهت‌هایی می‌دهد که محصول اشاعه ]فرهنگی[ است؟ مسئله آن بود که سازوکارهای پیشرفت انسان و فرایندی مشخص شود که انسان‌ها از خلال آن از موقعیت ابتدایی خود به وضعیتِ برتر رسیده‌اند. اگر دلیل شباهت‌های مردمان گوناگونی که با فواصل زیاد و موانع جغرافیایی از یکدیگر جدا هستند اشاعه و نه ابداع‌های مستقل باشد، بنابراین باید نتیجه گرفت که این مردمان زمانی با یکدیگر می‌زیستند یا باید مشخصات مشترک خود را از خلال تماس با مهاجران گرفته باشند.
چرا نباید تغییر اجتماعی را بر هر دو پدیده ابداع‌های مستقل و اشاعه [فرهنگی] استوار کرد؟ لویس هنری مورگان٭ انسان‌شناس امریکایی چنین می‌کرد و همین سبب خشم اندیشمندان بریتانیاییِ هم‌عصرِ او می‌شد. استدلال مورگان این بود که: «تجربه نوع بشر کمابیش از مجاری یکسانی گذشته است». او به این ترتیب موافقت خود را با دیدگاه انسان‌شناسان اجتماعی‌ـ‌فرهنگی بریتانیا اعلام می‌کرد که معتقد بودند پیشرفت‌گذاری است که به‌طور جداگانه از خلال توالیِ یکسانِ مراحل تطوری ابداع‌شده گذر می‌کند؛ اما وی همچنان اصرار داشت که مردمانِ دارای ویژگی‌های مشترکی مانند واژگان خویشاوندی †، زمانی ــ حتی اگر از لحاظ جغرافیایی متفرق و پراکنده بودند ــ باید جزء یک مجموعه نژادی واحد بوده باشند. این‌گونه اظهارات ابهام‌آمیز که موجب طرح بحث‌های چند خاستگاهی† شد، برای بنیان‌گذاران انسان‌شناسی بریتانیایی به‌مثابه یک رشته علمی، قابل‌قبول نبود و آن‌ها با موفقیت مانع آن شدند،‌ زیرا یکی‌دانستنِ فرهنگ٭ و نژاد٭ به معنای آن بود که گونه‌های نوعِ بشر [به‌واقع] گونه‌هایی متفاوت‌اند. هرچند انسان‌شناسان بریتانیایی اواخر سده نوزدهم بر این نکته پای می‌فشردند که دست‌کم در ابتدایی‌ترین جوامع، ابداع مستقل نخستین سازوکار تغییر اجتماعی بوده است؛ هرچند چهره‌های برجسته‌ای چون اِ. ب. تایلر† وقوعِ اشاعه‌گرایی فرهنگی را قبول داشتند، اما توجه و تأکید خود را بر پیشرفت تطوری که از پویاییِ درونی جوامع حاصل شده بود, معطوف کردند (نک. به: Lowie 1937: 59, 60-1, Stocking 1971; Tylor 1888).
در ابتدای سده بیستم، وحدت گونه‌های انسانی موضوعی قطعی تلقی می‌شد. پارینه‌انسان‌شناسان برآن شدند تا خطوط پیوند میان تمامی گونه‌های انسانی را برای نیل به یک نقطه منشاء واحد (که در آن زمان محلِ تردید بود) ترسیم کنند و به این ترتیب تفسیرهای اشاعه‌گرا برای انسان‌شناسان اجتماعی‌ـ‌فرهنگی معنایی بسیار متفاوت یافت. در بریتانیا، اندیشمندان برجسته‌ای چون ا. ث. هَدِن† و و. هـ . ر. ریورز† اصرار داشتند که تغییر اجتماعی را باید حاصلِ مهاجرت٭ و تماس فرهنگی † دانست و درنتیجه پیش‌فرض‌های اساسی بحث‌های اشاعه‌گرا را پذیرفتند. آن‌هایی که پیش‌زمینه زیست‌شناختی داشتند، این‌گونه استدلال می‌کردند که کاری جز تعمیم اصول داروینی به انسان‌شناسی نمی‌کنند: اشکال اجتماعی همچون اشکال زندگی‌اند و اگر در حرکت خود با موانع جغرافیایی مواجه نشوند، از یک زیست‌بوم به زیست‌بوم دیگر مهاجرت می‌کنند و با توجه به تغییر محیط، برای انطباق با آن در خود تغییراتی به وجود می‌آورند، اشاعه‌گراییِ افراطیِ بریتانیایی، که رهبری آن بر عهده پارینه‌انسان‌شناس، گ. الیوت اسمیت†، همکار وی و. ج. پری، و (تا مدتی) ریورز بود، در اوایل سال ۱۹۰۰ با کشفیات ژنتیکیِ گریگور مندل تقویت شد. اشاعه‌گرایان ادعا می‌کردند که نوع انسان به طور طبیعی محافظه‌کار است و از این رو [پیدایشِ] شکلی جدید از حیات اجتماعی به مانند [ظهورِ] گونه‌ای جدید است که از جهش ژنتیکی حاصل می‌آید؛ از این رو، حادثه‌ای تاریخی در مصر باستان باعث بروز مجموعه‌ای از عملکردها شد [که] تمدن غربی براساس آن استوار شده‌است. اشاعه‌گرایان که در سال‌های جنگ جهانی اول از اعتبار بالایی در جامعه علمیِ بریتانیا برخوردار بودند، پس از ظهورِ مکتب کارکردگرایی٭ برونیسلا مالینوفسکی٭ و ا. ر. رادکلیف براون٭ اعتبار خود را از دست دادند. کارکردگرایان به تعیین مجدد اهداف انسان‌شناسی اجتماعی‌ـ‌فرهنگی دست زدند، کشفیات زیست‌شناختی را در پژوهش‌های جامعه‌شناختی غیرقابل استفاده اعلام کردند و ملاحظات درباره فرایند تاریخ انسانی را کنار گذاشتند و درنتیجه موضوع ابداع مستقل در مقابل اشاعه را، موضوعی بی‌معنا دانستند: حتی اگر بتوان بعضی از عملکردها در جامعه‌ای مفروض را به‌مثابه عملکردهای وارد شده از جوامع دیگر تعیین کرد، ویژگیِ اولیه این عملکردها پس از درآمیختن با زندگیِ جاریِ جامعه جدید عملاً از بین می‌رود، و در این جامعه آن عملکردها ممکن است کارکردهایی کاملاً متفاوت با کارکردهای پیشین خود داشته باشند. کارکردگرایی بریتانیایی که ابتدا به صورت واکنشی در مقابل اشاعه‌گرایی افراطی ظاهر شده بود، خود نیز کاملاً ساده‌انگارانه بود (نگاه کنید بهKuklick 1992: 119-81; Smith et al. 1927).
در مقابل, در انسان شناسیِ اجتماعی‌ـ‌فرهنگیِ امریکایی که فرانتس بوآس٭ و دانشجویانش در نیمه نخست سده بیستم شکل‌دهنده آن بودند، رویکردهایی که در بریتانیا با یکدیگر ناسازگار تلقی می‌شدند، با یکدیگر ترکیب شدند. بوآس که در آلمان در رشته جغرافیا تحصیل کرده بود، به عواملی توجه کرد که در مکتب تاریخیِ فریتس گرِبنِر† و ویلهلم اشمیت† نقشی مهم داشتند. این دو، مجتمع‌های فرهنگیِ ابتدایی، دایره فرهنگی†، را شناسایی کردند, مجتمع‌هایی که با اشاعه در سرتاسر جهان دستخوش تغییر و دگرگونی شده بودند؛ اما رویکرد بوآس بر خلاف آن‌ها تاریخ‌گرا نبود، بلکه تاریخی بود. بوآس نه نمونه‌های آغازین فرهنگی را اصل قرار داد، نه [وجودِ] الگویی در تاریخ جهان را بدیهی فرض کرد. در آغاز سده بیستم، انسان‌شناسان امریکایی ممکن بود بر تمایز بین فرایندهای ابداعِ مستقل و اشاعه تأکید داشته باشند، اما شواهد مربوط به فرایندِ اشاعه را در حکمِ وسیله‌ای برای شرح و بیان پرسمانی می‌دیدند که دقیقاً در کانون خود کارکردگرایی بریتانیایی قرار داشت؛ یعنی به عقیده آن‌ها با شناسایی برخی از اصول خاص که از همگون‌سازی عناصر اشاعه‌یافته خبر می‌دهد، انسان‌شناسان درواقع ویژگی‌های فرهنگ میزبان؛ یعنی انسجام در وابستگی متقابل عادات و باورهای آن را روشن می‌کنند (نک. به: Lowie 1937: 142-6, 177-85; Steward 1929; Wissler 1914).

پی‌گفتار
در زمان جنگ جهانی دوم، مسئله ابداع مستقل در مقابل اشاعه به موضوعی بی‌اهمیت و بی‌معنا در انسان‌شناسی اجتماعی‌ـ‌فرهنگی بدل شده بود: این مسئله، یا اصولاً کاربردی در توضیح پویایی زندگی اجتماعی نداشت و یا گویای یک تقابل و دوگرایی نادرست بود. با وجود این چنین مسئله‌ای باز هم در برخی از محافل انسان‌شناسی ادامه داشت. به‌خصوص می‌توان به باستان‌شناسان٭ اشاره کرد که اصرار داشتند ماهیت ابداعات را مشخص کنند، زیرا برخلافِ انسان‌شناسان اجتماعی‌ـ‌فرهنگی، از تلاش برای تبیین روایت تاریخی تغییر جهان دست برنداشتند.

هم‌چنین نک.: فناوری، مهاجرت، نظام‌جهانی

برای مطالعه بیش‌تر
Kuklick, H. (1992) The Savage Within, Cambridge: Cambridge University Press
Lowie, R.H. (1937) The History of Ethnological Theory, New York: Holt, Reinhart and Winston Smith, G.E., B.Malinowski, H.J.Spindler and A. Goldenweiser (1927) Culture: The Diffusion Controversy, New York: W.W.Norton
Stahl, A.B. (1994) ‘Innovation, Diffusion, and Culture Contact: The Holocene Archaeology of Ghana’, Journal of World Prehistory, 8:51–۱۱۲
Steward, J. (1929) ‘Diffusion and Independent Invention: A Critique of Logic’, American Anthropologist, (n.s.) 31:491–۵
Stocking, G.W.Jr (1971) ‘What’s In a Name?’, Man, 6: 369–۹۰
Tylor, E.B. (1888) ‘On a Method of Investigating the Development of Institutions, Applied to Laws of Marriage and Descent’, Journal of the Anthropological Institute, 18:245–۷۲
Wissler, C. (1914) ‘The Horse in the Development of Plains Culture’, American Anthropologist, (n.s.) 16:1–۲۵