پاره‌ای از یک کتاب(۱۸۹): سال‌های ترامپ

مجموعه یادداشت‌ها، مقالات و گفتگوهای ناصر فکوهی، تهران، انتشارات آبی پارسی، 1400، رقعی، 318 صفحه

مریخی‌های وال‌استریت
سینمای امریکا پیشینه‌ای طولانی در ساخت فیلم‌های موسوم به «فاجعه‌انگیز» دارد که با ایدئولوژی حاکم و تاریخ این کشور رابطه‌ای تنگاتنگ دارند: ترس دائمی که باید در دل شهروندان آن از یورش «بیگانه» (از سرخ‌پوستان وحشی گرفته تا سیاه‌پوستان آدم‌خوار، از کمونیست‌های سفید و زرد گرفته تا بنیادگرایان اسلامی و…) و خطر در کمین وجود داشته باشد؛ خطراتی که همیشه به برکت قهرمانان داخلی و «شجاعت، پشتکار و هوش ذاتی و خوش‌بینی امریکایی» با خوبی و خوشی به پایان می‌رسد. این فیلم‌ها مضامین بسیار متفاوتی دارند: از یک هواپیمای غول‌پیکر که در آسمان با چند صد مسافر ناگهان خلبانان خود را از دست می‌دهد و یک دخترک مهماندار ساده، که تاکنون حتی پشت فرمان یک خودرو هم ننشسته ولی سرشار از ایمان و شجاعت و قهرمانی است، آن را به کمک راهنمایی‌هایی که از برج مراقبت به او داده می‌شود به سلامت بر زمین می‌نشاند، گرفته تا آتش‌سوزی‌های بزرگ در برج‌ها و آسمان‌خراش‌هایی که جان هزاران نفر را به خطر می‌اندازند و به برکت یک یا چند قهرمان و فداکاری کسانی که جان خود را فدا می‌کنند نجات می‌یابند؛ از زمین‌لرزه‌ها، توفان‌ها و سیل‌های وحشتناکی که شهرها را به زیر آب فرومی‌برند تا امواج هولناک سرما و گرما و اپیدمی‌های خطرناکی که هیچ‌کس در جهان جز علم و فداکاری و توانایی دانشمندان امریکایی نمی‌تواند دارویی برای آن‌ها بیابد و سرانجام از یورش جانوران به‌ظاهر بی‌آزار (نماد «دشمنان داخلی» که به‌نظر بی‌خطر و حتی «مفید» می‌آیند اما ناگهان نقاب از چهره‌شان به کنار می‌رود) مثلاً از مورچه‌ها و زنبورهای عسل و پرندگان و گربه‌ها و سگ‌ها گرفته تا البته جانوران عجیب‌وغریب و هولناک و غول‌آسا (که تفاوت داشتنشان خودبه‌خود گویای خطرناک بودنشان است)؛ و سرانجام از دشمنان خارجی ایدئولوژیک (کمونیست‌های روسی و چینی و امریکایی پنهان درون کشور) گرفته تا آدم‌های فضایی که در قالب‌های انسانی و یا در قالب‌های عجیب به کرهٔ زمین حمله می‌برند. در تمام این موارد باز هم امریکایی‌ها هستند که از محله، روستا، شهر، کشور و در نهایت از کرهٔ خاکی در برابر این یورش‌های بی‌رحمانه دفاع می‌کنند و به برکت خونسردی و شجاعت خود مردمانی را که از آینده قطع امید کرده‌اند و از فرط نومیدی درون خود فرورفته‌اند و به سرنوشت شومی که انتظارشان را می‌کشد تن می‌سپارند به برکت ایمان امریکایی نجات می‌دهند.
تمثیل «مریخی» از این گونه‌شناسی سینمایی بیرون آمده است: موجودی سبزرنگ با پوستی چسبناک و مشمئزکننده اما با هوشی سرشار به‌مراتب بالاتر از انسان‌های عادی (و البته نه از امریکایی‌های قهرمان) اما خراب‌کار و خطرناک. مریخی‌ها موجوداتی‌اند که هستی و تمام دستاوردهای مهم تمدن انسانی را، که امریکا خود را در رأس آن‌ها قرار می‌دهد، به خطر می‌اندازند: مردم عادی در برابر آن‌ها ناتوان‌اند و سلاح‌هایشان هیچ آسیبی نمی‌تواند به آن‌ها بزند، و درحالی‌که تمام درهای امید یک‌به‌یک بسته می‌شوند، ناگهان باز هم یک قهرمان ظهور می‌کند، پا پیش می‌گذارد و با زنجیره‌ای از عملیات شگفت‌انگیز و اغلب با اتفاقاتی که باید آن‌ها را حاصل «حمایت خداوند از ملت امریکا» دانست «پایان خوش» را برای بشریت به ارمغان می‌آورد. اما این‌بار «مریخی‌ها» از جایی دیگر که شاید ابداً انتظارش نمی‌رفت سر برآورده‌اند.
در برابر یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های تاریخ سرمایه‌داری در امریکا، که حاصل دست‌پخت نولیبرالی و سیاست‌های سی سال گذشتهٔ اقتصاددانان آن در باز گذاشتن دست نهادها و شخصیت‌های حقیقی مالی است، جرج بوش طرح ویژهٔ هفتصد میلیارد دلاری را پیشنهاد کرده و از دو نامزد ریاست‌جمهوری خواسته است به او برای جلوگیری از فروپاشی سیستم بانکی و بورس در این کشور کمک کنند؛ میلیون‌ها امریکایی هر شب در وحشت از دست دادن تمام پس‌اندازها و بیمه و بازنشستگی و حتی خانه‌هایی که سرپناهشان است به سر می‌برند. و در آخرین خبرها آمده است که مک کین، نامزد حزب جمهوری‌خواه که خود از پیروان سرسخت نولیبرالیسم و مقررات‌زدایی از بازارهاست و حتی در سال ۲۰۰۲ قانونی برای مقررات‌زدایی از بازار اینترنت پُرسرعت عرضه کرده بود، امروز بنابر گزارش روزنامهٔ واشنگتن پست (۱۷ سپتامبر ۲۰۰۸) از «رفتار غیرمسئولانه، فساد و حرص و طمع بی‌پایان وال‌استریت» و «لزوم دخالت دولت برای دفاع از منافع عمومی» سخن می‌گوید. ظاهراً «مریخی‌ها» این‌بار سر از وال‌استریت بیرون آورده‌اند. و این در حالی است که دست‌کم از بیست سال پیش (اگر نخواهیم به پیش‌بینی‌های هوشمندانهٔ کینز پس از جنگ‌جهانی دوم اشاره کنیم) اقتصاددانان و اندیشمندان مسئول امریکایی و اروپایی هر روز به خطرات عظیم سوق دادن همهٔ امکانات اقتصادی به سوی بازارهای مالی و خطر تبدیل کردن اقتصاد جهان به قمارخانه‌ای بزرگ، که هیچ‌کس در آن امنیت ندارد، هشدار داده بودند.
کسانی که فیلم سیکو ، یکی از آخرین ساختهٔ‌های مایکل مور دربارهٔ سیستم بهداشت عمومی (و بهتر است بگوییم نبود سیستم بهداشت عمومی در امریکا)، را دیده‌اند می‌دانند که پیامد سیاست مقررات‌زدایی در بخش بیمه‌های بهداشتی، که ریچارد نیکسون از دههٔ ۱۹۷۰ آغاز کرد، سی سال بعد وضعیت را به جایی کشانده است که نه‌فقط پنجاه میلیون امریکایی هیچ پوشش بیمه‌ای ندارند، بلکه مابقی آن‌هایی هم که فکر می‌کنند چنین پوششی دارند تنها وقتی با مصیبتی واقعی در سلامتی خود برمی‌خورند، متوجه می‌شوند که پرونده‌های تقاضای بازپرداخت هزینه‌های بهداشتی‌شان به‌صورت نظام‌مند از طرف شرکت‌های بیمهٔ خصوصی به بهانه‌های مختلف رد می‌شود؛ شرکت‌هایی که در طول ده‌ها سال دائماً سود خود را افزایش دادند. این در حالی است که در سایر کشورهای توسعه‌یافته (کانادا، بریتانیا، فرانسه، آلمان و غیره) مقررات سختی در مورد بیمه‌های اجتماعی وجود دارد و هیچ‌کدام از این دولت‌ها جان شهروندانشان را به سود منافع شرکت‌های بزرگ خصوصی به خطر نمی‌اندازند، چون می‌دانند که عاقبت کار می‌تواند فاجعه‌ای از آن‌دست باشد که امروز امریکا با آن دست‌به‌گریبان است و می‌تواند به‌سرعت به تمام حوزه‌های دیگر حیات اجتماعی نیز سرایت کند.
امروز هر دو نامزد ریاست‌جمهوری امریکا قول مقررات‌گذاری در نظام‌های بانکی و مالی را می‌دهند و تلاش می‌کنند که امریکایی‌های نگران را به «پایان خوش» بحرانی که این‌بار نه یک فیلم تخیلی، بلکه کابوسی واقعی است مطمئن کنند. واقعیت نیز برخلاف آن فیلم‌های سرگرم‌کننده است: اقتصاد امریکا در طول پنجاه سال گذشته اقتصادهای جهانی دیگر را چنان به خود وابسته کرده است (از طریق مقروض کردن خود به جهان) که سقوط و حتی بحران آن بلافاصله به سایر نقاط جهان سرایت می‌کند و این اتفاقی است که در برابر چشمان بی‌دفاع بسیاری از اقتصاددانان و سیاست‌مداران کشورهای توسعه‌یافته و در حال توسعه در حال رخ دادن است. و تنها کسانی که ظاهراً دغدغه‌ای در این مورد ندارند باز هم گروهی از اقتصاددانان جهان‌سومی بی‌غم و خوش‌خیال، از جمله در کشور خود ما، هستند که بدون توجه به خطرات مقررات‌زدایی در بخش‌های اساسی رفاه در زندگی مردم، باز هم از آن دفاع می‌کنند و در انتظار معجزه‌ای برای حل مشکلات کشورهایشان هستند که نه‌فقط تمام مشکلات کشورهای توسعه‌یافته را دارند، بلکه باید بارِ سنگین اضافه شدن و پیوند خوردن ساختارهای سنتی نامناسب با نظام‌های مدرن اقتصادی را نیز تحمل کنند.
مشکل بیشتر کشورهای در حال توسعه امروز این است که تصور می‌کنند کشورهای توسعه‌یافته بر ابزارهای اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، که در طول دویست سال دولت ملی به دست آورده‌اند، تسلط کامل دارند و همواره می‌توانند شرایط را هنگام بروز بحران به‌نحو مطلوب درآورند. البته هر چند این واقعیتی است که برخورداری از ذخایر ثروت امکان مقابله با بحران را افزایش می‌دهد، تکرار بحران‌های اقتصادی، که امروز هر چه بیشتر نشان می‌دهند نه بحران‌هایی موقت و مقطعی بلکه بحران‌هایی ساختاری هستند، هر اقتصاد و هر سیستم اجتماعی ـ سیاسی را از پای درمی‌آورد. واقعیت آن است که آنچه را که دولت‌های ملی توانستند در طول بیش از دویست سال بر پا کنند، یعنی جهانی که بتواند دست‌کم صلحی نسبی را تجربه کند و مردمانی که بتوانند به حداقلی از رفاه و صلح اجتماعی در چهارچوب نظام‌های رفاهی و اقتصادی در پناه نظام‌های سیاسی‌ای که خود به‌صورت دموکراتیک (با همهٔ ضعف‌هایی که می‌توانند داشته باشند) به وجود آورده‌اند زندگی کنند، در حال به خطر افتادن با سه دهه از نولیبرالیسم افسارگسیخته است. اگر جهان پس از جنگ‌جهانی دوم به برکت هوشمندی بزرگانی چون کینز توانست «سی سال درخشان» را تجربه کند و در طول آن سال‌ها به دولت‌های رفاه شکل داد و امید را در دل انسان‌ها به آیندهٔ خود و فرزندانشان زنده کرد، از آغاز دههٔ ۱۹۸۰ با «بچه‌های شیکاگو» (تیم میلتون فریدمن و سایر اقتصاددانانی که زمام امور را در نهادهای بین‌المللی در دست گرفتند) «سی سال وحشت» آغاز شد که در طول آن تنش‌ها، کودتاها، دخالت‌های قدرت‌های بزرگ در نظام‌های جهانی و واگذاری همهٔ امکانات به نظام‌های مالی و مافیاهای بین‌المللی و شرکت‌های چندملیتی شکل گرفت. هر چند این نظام اقتصادی هزاران میلیونر و میلیاردر در جهان به وجود آورد که امروز نمی‌دانند چگونه پول‌هایشان را خرج کنند و هر روز فانتزی‌های جدیدی برای این کار ایجاد می‌کنند، در کنار آن در حال پدید آوردن شرایطی است که هر روز کمتر می‌توان راه‌حلی برای بازگشت از آن تصور کرد. میلیون‌ها نفر هر روز، حتی در پیشرفته‌ترین و ثروتمندترین کشورها، خود را در معرض از دست دادن همه‌چیز و بی‌خانمان شدن می‌بینند، آن هم در شرایطی که جهان هرگز تا به این حد ثروت تولید نکرده است و برای این کار تا به این حد بر طبیعت فشار وارد نکرده و خطرات عظیم مصائب طبیعی را برای خود به وجود نیاورده است. کسانی که در این‌باره هنوز شک و تردید دارند می‌توانند به دو کتاب مهم و تأثیرگذار نائومی کلاین ، روزنامه‌نگار کانادایی، رجوع کنند. او بر پایهٔ تحقیقات چندساله و با تکیه بر اظهارات بزرگ‌ترین متخصصان اقصادی جهان به تشریح دکترین شوک درمانی اقتصاد نولیبرالی در سی سال گذشته پرداخته (با عنوان استراتژی شوک: صعود سرمایه‌داری فاجعه‌بار) که تحسین همهٔ منتقدان را برانگیخته و به یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های سال‌های اخیر تبدیل شده است.
«مریخی‌ها» به وال‌استریت حمله کرده‌اند و «سوپرمن» های امریکایی همچون همیشه در پی بیرون راندن آن‌ها هستند، اما مشکل اینجا نیست. پرسش آن است که آیا باز هم اندیشمندان و مردم این کشور و سایر کشورهای جهان آن‌قدر خام و سطحی‌نگر خواهند بود که این اخطار جدید را هم در ردهٔ فیلم‌های تخیلی درجهٔ دو هالیوود تلقی کنند و به‌سادگی از کنار آن بگذرند و با پایان گرفتن بحران، که بی‌شک پایانی موقت خواهد بود، از سینما به خانه‌هایشان بازگردند و شب آرامی را در رؤیای شیرین «موفقیت امریکایی» به سر کنند؟