پارهای از یک کتاب(۱۹۱): مرگها و یادها
ناصر فکوهی ، تهران، انتشارات انسانشناسی،1399، رقعی، 475 صفحه
«پزشکی شدن بدن» از تولد تا مرگ
امیلی مارتین در کتاب خود «زن در بدن» در امتداد اندیشه فوکویی که با «زایش کلینیک، تبارشناسی رویکرد پزشکی» (۱۹۶۳) مطرح میشود، نشان میدهد که چگونه، نظام پزشکی با دردست گرفتن فرایند زایمان، یعنی قرار دادن آن در قالب یک «واقعه» پزشکی که در بیمارستان میگذرد، زن را تا حد زیادی از استیلا بر بدن خویش محروم میکند و درواقع از او ماشینی میسازد برای بازتولید که همچون همه «تولیدات» دیگر باید تحت کنترل باشد؛ به معنایی چگونه زن را به معنایی به «رحم» او تقلیل میدهد و برای این کار از شکل زیباسازی شده این مفهوم در گفتمان اخلاقی- اجتماعی، یعنی مفهوم «مادری » استفاده میکند. هم ازاینرو است که اندیشه باستانی شیطانی کردن «قاعدگی»، در حوزه مدرن نیز با پزشکی شدن آن، این موقعیت را، وضعیتی «شرمآور» و «بیمارگونه» نشان میدهد که باید پنهانش کرد؛ موقعیتی که بدن را در گونهای «از شکل افتادگی» فروبرده و از «زیبایی» و «سلامت» دور میکند («رحم نابارور = ماشین خاموش»). همان موقعیتی که مری داگلاس بهصورت گستردهای درباره آن در کتاب پاکی و خطر بحث کرده است.
در خطی موازی با این اندیشه، بحث پزشکی شدن را میتوان در فرایند معکوس با زایش، یعنی «مرگ» نیز مشاهده کرد؛ جایی که مرگ نیز به «واقعه»ای «پزشکی» تبدیل میشود که هر چه بیشتر بر لزوم کنترل آن در فرایندهای بالینی و بیمارستانی تأکید میشود. نمادگرایی هر دو فرایند، انتقال کنشگر در «موقعیت» به «بیمارستان» و «تخت بیمارستانی» است که بهمثابه «مکان آرمانی» برای تولد و مرگ پدیدار میشود. نکته مهم دراین میان آن است که زایش، بلوغ، ازدواج و مرگ، همانگونه که آرنولد وان جنپ انسانشناس بلژیکی نشان میدهد، با عنوان «بحرانهای زندگی »، منطق کاملاً روشنی را در فرایندهای موسوم به «مناسک گذار » در همه جوامع انسانی دارند بهصورتی که با جشنها، آیینها و فرایندهای دیگری چون نامگذاری، به خاکسپاری و سوگواری و… همراهاند و فرد را از وضعیتی فردی به وضعیتی جماعتی و در دوران مدرن اجتماعی میرسانند.
در چنین موقعیتی، آیا پزشکی شدن بدن را باید امری مفید دانست یا زیانبخش؟ بدون شک، پاسخی قاطع به این پرسش همان اندازه ناممکن است که بیفایده؛ زیرا زیستن، فرایند و گسترهای از موقعیتهای پیدرپی است که از یک فردبهفرد دیگر بسیار متفاوت است. برای یک فرد، ممکن است هر ساعت ادامه حیات، یک خوشبختی بیپایان باشد و برای دیگری، یک دوزخ تحملناپذیر. اصولاً مسئله دراین نقطه قرار ندارد و کشاندن بحث پزشکی شدن بدن به موضوع تداوم حیات و حتی بالا بردن کیفیت آن و کاهش دردها، عموماً راهی است برای دستکاری کردن در عمق مسائلی که این فرایند در جهانبینی انسانها و در رفتارهای مستقیم و غیرمستقیم آنها نسبت به حیات خود و حیات سایر موجودات ایجاد کرده است. ازجمله پیآمدهای این امر که امروز بهصورت مستقیم و غیرمستقیم شاهد آن هستیم اشکال گوناگون خشونت و رسیدن آنها به ابعادی غیرقابلتصور است.
نخست خشونت برونگونهای: یعنی نوعی تقابل میان انسان و محیطزیست که به جدالی سخت بدلشده است. انسان بنا بر جهانبینی پزشکی شده که خود ریشه در جهانبینی استعلایی و متافیزیک باستانی او دارد، به خود اجازه میدهد که همه گونههای دیگر را در بیرحمانهترین شرایط مورداستفاده و سو استفاده قرار دهد: از آزمایشهای وحشیانه پزشکی بر جانوران زنده گرفته تا به راه انداختن اردوگاههای کشتارجمعی حیوانات برای تأمین غذای هر چه بیشتری برای آدمها؛ از تجاوز هولناک به آبوهوا و خاک گرفته تا تخریب نظاممند جنگلها، پهنههای آبی، زیستبومها و چرخههای زیستی در طبیعت. سپس، خشونت درونگونهای: یعنی خشونتی که انسانها علیه یکدیگر انجام میدهند، دراین فرایند، اخلاق به پایینترین حد خود نزول کرده و ایدئولوژیهای نفی عام آن با ایدئولوژیهای قدرت در هم میآمیزند. ایدئولوژیهای پزشکی شده حق حیات قدرتمندان، در قالبهای زیباسازی شده پیشرفتهای فناوری پزشکی، مطرح میشوند. دراین حال ایدئولوژیهای اپیکوری تحریفشده نیز در قالب تقدس دادن به لذت و مطلق کردن نسبیگراییها، برای از میان بردن آخرین ابزارهای کنترل خشونت درونگونهای، به کار میافتند و به گرایشهایی دامن میزنند که ضعیفترینها و بهویژه زنان و کودکان، فقرا و محرومان و همهکسانی را که در موقعیتهای شکننده قرار دارند را هدف میگیرند و با برجسته کردن وقاحت نو لیبرالی در حوزه اقتصاد، «قویتر»ها و «قویتر بودن»، «برتری»، «برگزیدگی» و… را اشکال «طبیعی» در روابط میان انسانها اعلام میکنند. بدین ترتیب، انواع سلسلهمراتب وحشیانهای که از نابرابریهای فرهنگی و اجتماعی منشأ گرفتهاند بهظاهر بر اساس «منشأ»هایی «طبیعی» توجیه شده و مشروعیت «اخلاقی» مییابند. در برابر این استدلالهای بهظاهر کاملاً عقلانی و درواقع سفسطهگرایانه که درنهایت به چیزی جز یک داروینیسم اجتماعی نمیرسند، لورن داستون مورخ علم و مدیر مرکز تاریخ علم انستیتوی ماکس پلانک بر آن است که طبیعت را نمیتوان به نظامهای دوتایی که انسانها در نظامهای شناختی و زبانشناختی، برای خودساختهاند، تقلیل داد، بهعبارتدیگر در طبیعت بنا بر مورد میتوان تعداد بیشماری ساختارهایی را یافت که گاه اشکال برابر گرا هستند و گاه نابرابر گرا و یا چیزی میان این دو،گاه سلسله مراتبی یا غیر سلسله مراتبی،گاه خشونتآمیز یا غیر خشونتآمیز؛ و. همه این ساختارها در میان گونهها یافت میشوند؛ بنابراین طبیعت را نمیتوان بهمثابه الگویی برای رفتارهای فرهنگی ما مطرح کرد. هم ازاینرو، پزشکی شدن بدن و رفتارهای ناشی از آن را باید، امری فرهنگی، ولو همواره متصل بهنظام بیولوژیک، به شمار آورد که تنها در گفتمان تحریفشده و دستکاریشدهاش بر درک از طبیعت میتواند به خود مشروعیت بدهد. پزشکی درنهایت، نظامی است که جایِ مصونیتِ «طبیعی» نظام بیولوژیک را به «مصونیتی» فرهنگی میدهد که کالبد را از موقعیت طبیعی بیرون میبرد و هرچند، نمیتوان منکر نیاز ما، در موقعیت کنونی، به گفتمان و رفتار پزشکی برای باقی ماندن در وضعیت کنونی انسانیمان، شد، اما درعینحال باید تبعات این امر یعنی گفتمان و رفتارهای آنومیک و هژمونیک، ازجمله خشونت تا بالاترین حد را بهعنوان آثار جانبیاش در نظر گرفت و برای آنها چارهاندیشی کرد.