پیرمردهای مهربان ِ شهرک غرب یا چگونه «مرد نارنجی» راهحل مشکل ما شد؟
سالها پیش بود که هنوز اوضاع و احوال و مشکلات زندگی به سختی امروز نرسیده بودند. در شهرک غرب که قرار بود روزگاری «بورلی هیلز» ایران بشود، پیرمردهای مهربانی که هر کدام در دوره خودشان، گویی پست و مقام و جایگاه منزلت درخوری داشتند، عصرهای تابستان که هوا خنکتر میشد، با جامگان و آراسته، یکی از کراواتهای قدیمی و هنوز قابل استفاده هرچند از مُد افتاده خود را روی پیراهن سفید و پاکیزه و اطوکشیده می پوشیدند و با یکدیگر در محوطه زیر مجتمع با دوستان قدیمی قرار میگذاشتند تا غروب را با هم بگدرانند تا از خاطرات خوش برای یکدیگر بگویند و هم آینده «رژیم» را پیشبینی کنند. تحلیلهای سیاسی یکی پس از دیگری از راه میرسیدند اما همیشه اختلاف بر سر آن بود که «این» کار انگلیسیها بود یا آمریکاییها و یا هر دو و اینکه : «معلوم است که باید اینطور میشد تا این عربها و تُرکها» به مال و منالی برسند و ما به فلاکت. معلوم است که نمیتوانستند ببینند که ما داریم برای خودمان قدرتی در جهان میشویم! حالا اما، سالهاست که دیگران یا به دیار غربت مهاجرت کردهاند و شاید آنجا در کوجه خیابانهای بورلی هیلز واقعی دور هم جمع می شوند، شاید هم به دیار باقی شتافتهاند.
حالا دیگر یا جوانانی روبرو هستیم که پدر و مادران خود را گناهگار میدانند که «گول خوردند» و با پدر و مادران «نادم»ی که اعتراف میکنند به فرزندانشان خیانت کردند. گاه هم با با آتشافروزان پرشور سالهای نخست انقلاب که امروز سن و سالشان بالا رفته و متوجه شدهاند که از هر دیواری نباید بالا رفت و هر جه به فکرت میرسد نباید بر زبان بیاوری و شاید آن تندرویهایی که در دانشگاهها و خیابانها میکردند اشتباه بوده، پس بیآنکه کمترین سخنی از آن کارهایشان بگویند، در ستونهای روزنامههای اصلاحطلب، یا در «شبکههای خانگی» تحلیلهای تندی میکنند و چنان از لزوم عدم دخالت در کار و زندگی مردم، چنان از ضرورت جدا بودن دین و دولت، از نیاز مبرم به عدم دخالت در مسائل جهان سر را در کارهای خود نگه داشتن، و حتی از بیلان نه چندان منفی سیاستهای خارجی آمریکا و غرب و اسرائیل دفاع میکنند که نظیرش را در تقریبا هیچ کجای دنیا نمیتوانی بشنوی. آتش افروزان اغلب دچار گونهای فراموشی عمیق هستند و هیچ خاطرهای از کارهایی که در دانشگاه، کوچه خیابان، و رفتارهایی که با مردم میکردند به یاد ندارند. برعکس خاطرات گذشتههای دور به شدت بر وجدانشان سنگینی میکند تازه فهمیدهاند که «شاه هم خدمات زیادی کرد» و از او بیشتر «رضا شاه» و یا حتی اصلا: «اینجا فقط باید کسی مثل رضا شاه بیاید تا درست شود». افسانه دوران طلایی «پیش از انقلاب» که عمری بیشتر از ده سال نداشت اما از یک «عمر هم طولانیتر» شد ، حالا برای آنها به رویایی دلانگیز تبدیل شده، و اصلا دوست ندارند چیزی خلاف آن بشنود حتی خاطرات مسئولانی که یک به یک خاطراتشان در تاریخ شفاهی هاروارد منتشر میشود و میبینیم که: «چه شد که چنین شد».
روشنفکران ما هم که همگی از گذشته تا امروز همیشه دلبسته آن بودهاند که زمین و زمان را به هم ببافتند و از فلسفه و تاریخ و جامعهشناسی تا آخرین نظریههای توطئه در هم بیامیزند تا پیشبینیهای کوتاه و دراز مدتی را به مثابه «تحلیلهای موشکافانه» عرضه کنند که هنوز کسی آنها را نخوانده تک به تکشان به شوخیهای تلخی تبدیل میشوند و بهانهای برای آنها که حالا تحلیل کنند که چرا آن تحلیلها درست نبوده و تحلیل ِ آن تحلیلها درست است. روشنفکران ابتدا کتاب مینوشتند، بعد مقاله در مجلات و روزنامهها و صفحات «اندیشه» که همه چیز داشتند جز اندیشه. تا سرانجام کارشان به جشنوارههای داخلی و خارجی و افتخارات ایرنیان در صحنههای جهانی کشید: نخست وزیر آینده این کشور و وزیر آن کشور، نماینده مجلس این کشور و رهبر حزب بزرگ آن کشور. برنده بزرگترین جوایز پزشکی، مهندسی، مخترع بزرگ، بزرگترین اقتصاددانان و جامعهشناسان، معماران و تاریخدانان که با مهارت خاص ایرانی تاریخ را ، به خصوص اگر هیچ سند و مدرکی درباره اظهاراتشان نبود، به هر شکل و شمایلی که میخواستی برایت تدارک میدیدند و در برنامههای مستند و نیمه مستند و تاریخی و جغرافیایی و بحثهای عمیق تحلیلی فلسفی و اجتماعی عرضه میکردند. دست آخر هم، کار دیگر به فیس بوک و تلگرام و صفحات مجازی رسید و در تلوزیونها و شبکههای جهانی و نیمه جهانی ، نیمه ملی نیمه غیر ملی با همه ترکیبهای ممکن از خودی و غیر خودی نیمه خودی و نیمه غیر خودی ادامه یافت.
این هم یک گزارش مختصر و شاید نه چندان دقیق و حتی به باور برخی بیمعنی از مصیبتی که از آواری که در جهانسوم بر سر مردم خراب میشود: با قدرتی مصیبتبار و اپوزیسیونی مصیبتبارتر. خرابههایی از آنچه شاید باید روزی خاطرات یک فرهنگ بوده باشد و بر پایهاش قرار بوده دولت و ملتی ساخته شود. جهانسومی که سرگذشتش به یک شوخی تلخ و مرگبار شباهت دارد. همچون سرنوشت ما. روزگاری زمانی که سی سال پیش تازه به ایران آمده بودم یکی از ریشسپیدان جامعهشناسی ایران (به معنای واقعی کلمه) با نگاهی عاقل اندر سفیه به من گفت: شما که برگشتی و میگویی میخواهی اینجا کار کنی میدانی اینجا چی میخواهد بشود؟ بعد با گوشه چشمی به آسمان، پنداری بخواهد رازی ناگفته و حیرتانگیز را فاش کند، گفت: ده سال دیگر اینجا میشود بنگلادش. دهسالش ، سیسال شد. و امروز در بنگلادش، دانشمندی چون محمد یونس قرار است حکومت را سامان دهد (با فهرستی بلند از برجستهترین جوایز علمی جهان از نوبل تا نشان افتخار آزادی آمریکا، جایزه معماری آقاخان و جایزه جهانی غذا و جایزه سیمون بولیوار و …).و اپوزیسیون ما سرشار از شادی است که دو کلاهبردار بزرگ جهانی ایلان ماسک و دانالد ترامپ که همه جهان و به خصوص در کشور خودشان هر کسی کمترین تحصیلاتی داشته باشد هر دو را تحقیر میکند، روی توئیتر (ایکس) با هم به گفتگو نشستهاند روی یک صفحه فیسبوکی خواندم که کسی نوشته است گفتگوی این دو «چپسوز» بود. اپوزیسیون خوشحال است که ترامپ سرکار بیاید و ریشه دموکراتها را که توطئه کردند و ایران را به «اینجا» کشاندند و «چپ» هایی همدستشان را بسوزاند، و حتما مشکلات گذشته، کنونی و آتی ما را یکباره حل کند تا همه بتوانند تا جایی که میتوانند استراحت و دزدی کنند.
راستی چرا کسی از خود نمیپرسد چگونه ترامپ به امید اپوزیسیون ایران تبدیل شد؟ پرسش سختی نیست و پاسخش حتی پیش از ظهور جانوری به نام ترامپ معلوم بود: سالها پیش، پای همان برجهای بلند، پیرمردان کراواتی و افسردهای که در پی گشودن راز معمای آن بودند که چرا «اینطوری» شد و چرا کار ما از جایگاههای بالای اداری به پای این برجها و حیات خلوط غمانگیزشان کشید، میدانستند: پرسش در یک جمله کوتاه این بود که: این توطئه زیر سر انگلیس بود یا آمریکا، و پاسخ حیرتآور اینکه؟ زیر سر روسیه و چین. امروز اگر در هیچ چیز توافقی بین آنها که مایلند برای آینده راه حلی بیابند، وجود نداشته باشد، یک چیز هست که از لبوفروشان تجریش تا متخصصان فوق دکترای تاریخشناس دانشگاههای مشهور آمریکا بر سرش توافق دارند: اینکه یک کلاهبردار ِ زنباره ِ فاسد ِ محکوم حقوقی و تحت تعقیب در صدها پرونده، یک دزد و عقدهای خودشیفته و بیاحساس حتی نسبت به نزدیکترین متحدانش و یک بیشعور مطلق که حتی نمیداند چگونه آینده خودش را از بدترین سناریوی ممکن نجات دهد، تنها شانس و آلترناتیو تغییر است. داستان غمانگیزی که گاه به آن نام همذاتپنداری دادهاند: اعتماد به تنها کسی که بیشترین شباهت را در سرگذشت و سرنوشت خود نسبت به او احساس میکنیم.