خاطرات فضا(۴): من/ ما/ کیهان

بازی به یادآوردن و بازسازی خاطراتی که در ذهنیت ما بی‌شک ترکیبی از واقعیت‌ها و احساسات و خیال‌ها و رویا‌ها، یا اشکالی دگرگون شده از میلیاردها تصویری هستند که با زبان و حس‌های خود در طول زمان زیسته ساخته‌ایم و حال شکلی از روابط الکتروشیمیایی همایانه (سیناپتیک)به خود گرفته‌اند، با تعبیرهایی که هر آن می‌توانند خودآگانه و ناخود‌آگاهانه، چه خود من/ما، چه هر خواننده‌ای را به اشتباه و داوری نادرست بکشاند، کاری خطرناک است.اما «خطر» پدیده‌ای است که همیشه برغم ملاحظه و محافظه‌کار بودن دوستش داشته‌ام. خطر این کار شاید در آن باشد که در پایانش جنون است؛اما شاید جنونی خلاق؛ و همین جذابش می‌کند. و برای همین به این بازی خودروانکاوانه ناشیانه ادامه می‌دهم. از روبرو شدن با خود درونی‌ام واهمه‌ای ندارم،  زیرا بارها با این «خود»  خلوت کرده‌ام و همه چیز را به هم گفته‌ایم. اما این لزوما شاید چیزی نباشد که کسی دیگر(شاید خواننده‌ای که ملال این خوانش را به هردلیلی پذیرفته) انتظارش را می‌کشد و اصولا به کار کسی نیاید.  و حتی برعکس او را درون وادی خطرناکی بکشد که نتواند از لحاظ  عقلانی تجزیه و تحلیل و ادراکش کند. شاید این هم جلوه‌ای از یکی از رویکردهای ساخت‌زدایانه (desconstruction) من باشد که برایم از کودکی یک بازی سرگرم‌کننده بوده و هر اندازه به بلوغ و بزرگسالی و اکنون کهنسالی رسیدم، بیشتر در آن مهارت یافته‌ام.(مهارت یافته‌ام؟) و در اندیشه‌ام درونی‌اش کرده‌ام و حال با این بازی «خاطره‌نویسی» به دیگران تحمیل می‌کنم. کاری را که شاید دیگری را به هم بریزد یا به ملالی باز هم بیشتر بیاورد.

از گونه‌ای «درون خود خزیدن» و «تنهایی» و «با خود بودن» صحبت کردم که شاید به نوعی «بی‌توجهی» نسبت به دیگران یا تمایل نداشتن به رسیدن به دیگری و به «گسترش خود» تعبیر شود که هرگز چنین نبوده و نیست و نمی‌تواند باشد، زیرا من/ ما به صورتی پیوسته از راه حواس پنجگانه به فضای بیرونی در شکل ایستا و پویایش و در  ضرب‌آهنگ‌هایش(زمان)  پیوند می‌خوریم و از آنجا به کیهانی که نهایت من تصور شده است.این پیوند  تنها در هنگامی که به خواب  می‌رویم شاید کم رنگ‌تر یا بهتر است بگوییم «رمزآمیز» و «گریزپا» ‌می‌شود اما  هرگز قطع نشده و حتی گاه بسیار پُربارتر می‌شود. «فضای خواب» ، از فضاهای محبوب من بوده است و بسیار تاثیر‌گذار در زندگی و کار و روابطم با دیگران که در ادامه این نوشته‌ها بخشی را به آن اختصاص خواهم داد.اما کوتاه بگویم: خواب تجربه‌ای است که در آن  پیوندهای بیرونی و تجربه زیسته‌شده در موقعیت آگاهی به صورت گسترده‌ای جای خود را به تجربه‌ای از جنسی کاملا متفاوت می‌دهند که تجربه درونی بدن مادی/ ذهنی است: پوستی که می‌اندیشد؛ نگاهی که حرف می‌زند؛ لبخندی که گله‌مند است؛ چشمانی که امید را در دوردست‌هایی ناپیدا می‌بینند و به آن باور دارند.   این بحثی است که من بارها کرده‌ام.  وجود «من» تنها در بدن  فردی‌مان  ممکن و قابل‌حس است، به عبارت دیگر هیچ کسی جز در بدن خود نمی‌تواند وجود داشته باشد و  وجود ندارد.هرچند تقریبا هیچ کسی هم این را نمی‌پذیرد و بدن خود را به بیرون از خود و پهنه‌هایی هرچه بزرگتر، گستاخانه‌تر و بلندپروازانه‌تر، در این جهان و جهان‌های دیگر تعمیم می‌دهد. پس شاید بیشتر من/ ما‌ها، آدم‌هایی به همان میزان «آگاه» به وجود خویش باشند، که «تنها» هم هستند. اما این تنهایی برای انسان به معنای «مرگ» است. زیرا باید بدن خود را درون  نظام «حیات» تعریف کند که اساسش «مبادله» است: مبادله تنفسی، مبادله غذایی، مبادله  جنسی ، مبادله بدنی‌، مبادله  زبانی ، … البته ما بدون این مبادلات  می‌توانیم وجود داشته باشیم (جز در فضا/ زمانی ناشناخته برای ما، در وجود پیشازیستی یا پسا‌زیستی )و این  به میزان  اهمیت بیولوژیک مبادله بستگی دارد. بدون هوا می‌توان چند دقیقه  «وجود زنده» داشت و بدون «زبان»‌، یک عُمر. بنابراین گسترده مبادلات  بسیار  عظیم است.  اما بدن  ِ من/ما، تنها جایگاهی است که در عالم داریم، تنها جایی که «خود» تعریف می‌شود. و در باور من این «خود»  حتی وقتی وارد مبادله با «دیگری» می‌شود، دیگری را باید به «تصاحب» خود در بیاورد و از او «خود»  دیگری بسازد تا بتواند  او را جزئی از خود کند. عشق به دیگری، یعنی تصاحب دیگری، یعنی نابودی دیگری برای  فربه کردن خود (شاید هم برعکس).  و از این رو، انسان  همیشه تنها است، حتی زمانی که  تصور می‌کند می‌تواند در یک دیگری ناممکن ذوب شود و یا خود را به دست او بسپارد. این تنهایی اما، باید با تخیل به  جمع شدن منجر شود: «ما» شدن «من». زیرا «جمع» شکلی از وجود است که  ما را با «فضا» آشتی می‌دهد و زندگی اجتماعی یعنی زندگی فضایی/ زمانی را ممکن می‌کند. شکلی و جایی که  اتصال بدن واقعی  «خود» با بدن  خیالین «دیگری» ممکن می‌شود تا  یک «ما» به وجود بیاید و اجتماع ممکن شود. و سپس نوبت گذار به مرحله‌ای بالاتر یعنی رسیدن به بدن  کیهانی (cosmic body) می‌رسد که باز هم ما را در تخیل فراتر می‌برد و از بدن واقعی دورتر می‌کند. اینجا با بحثی ارزشی روبرو نیستیم که خواسته باشیم بدن  فردی را نسبت به بدن  کیهانی  یا برعکس اولویت ببخشیم؛ اینجا با یکی از پیچیده‌ترین  سازوکارهای حیات که در طول چهار میلیارد سال شکل گرفته، روبروئیم که تخیل را به تنها شکل ممکن برای «جمع شدن» تبدیل می‌کند و  بیولوژی را در خدمت خیال در می‌آورد تا خصوصیت تبادل  بیولوژیک موجود زنده را درون تخیل به خصوصیتی  فرهنگی تبدیل کند و از این راه  انسان مبادله‌گر را به انسان سخنگو  یا انسان کُنش‌ورز  تبدیل کند. به همین دلیل است که عرفان در «فنا» راه  رسیدن به «حق» یا به بالاترین موقعیت انسانی را می‌جوید که  در آنجا انسان با  خدا یعنی  بدن فردی با بدن کیهانی یکی شوند.  به این غزل معروف مولوی توجه کنیم: «مُرده بُدم زنده شدم/ گریه بُدم، خنده شدم/ دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم…» دقت کنیم که در جایی از آن  در یک اوج، چنین  می‌آید:« گفت که دیوانه نئی، لایق این خانه نئی/ رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم/ گفت که سرمست نئی، رو که از این دست نئی/ رفتم و سرمت شدم وز طرب آکنده شدم/ گفت که تو کشته نئی، در طرب آغشته نئی/ پیش رُخ زنده‌کُنش، کشته و افکنده شدم/ گفت که تو زیرککی، مست خیالی و شکی / گول شدم، هول شدم، وزهمه برکنده شدم/ گفت که تو شمع شدی، قبله این جمع شدی/ جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم».  من در این تجربه عرفانی خودم را باز می‌یابم و فضای ثابت را تعریف می‌کنم. به قول فوکو  وقتی انسان سخن می‌گوید نباید  هرگز از یاد ببرد که «به مثابه انسان» سخن می‌گوید،  منظور آن است که فضای ثابتی که از آن یاد می‌کنیم  نه اینکه دارای  مادیت نیست که هست، اما این مادیت صرفا از خلال تخیل می‌تواند به  ادراک درآید. هم از این رو است که  تخیل زبانی، نقش اصلی را در ادراک فضا/ زمان بازی می‌کند. اگر زبان را از انسان بگیریم، دیگر نمی‌تواند فضا و زمان را درک کند، زیرا درک فضا و زمان در «دم» ممکن نیست، زیرا «دم» خود حیات مادی  است، بدون زنجیره‌هایی که آن را به گذشته و آینده وصل می‌کنند،  این زنجیره‌ها، چیزی نیستند جز زنجیره‌های خیال، به ویژه خیال زبانی،ادراک من/ما به عبارت دیگر، احساس‌هایی است که به خیال درآمده و به  مثابه خیال  در کُنش‌ها و واکنش‌های الکتروشیمیایی یا چیزی  که هنوز نمی‌دانیم چیست،  ذخیره شده و  به صورت‌های مختلف بروز  می‌کند.  هم از این رو،  فضای «ثابت» جز تخیلی  بسیار پویا نیست: یک خانه، یک اتاق، یک رابطه، یک بدن دیگر، در‌هم‌آمیزی انسان‌ها،  هم‌آغوشی،  سخن‌ها‌یی که رد و بدل می‌شوند،  نفسی که در بدن ما فرو می‌رود و از بدن ما بیرون می‌آید،  حرکت ما در مادیت فضایی و از خلال ضرب آهنگ‌های فضایی، همه و همه اینها  نیاز بدان دارند که ابتدا درون تخیل تعریف شوند و در احساس‌های ما درونی گردند  تا سپس به واقعیت‌هایی تبدیل شوند که ما آن‌ها را طبیعی می‌پنداریم. اما طبیعتی در اینجا وجود ندارد، تنها استناد‌هایی نمادین داریم که می‌توانند ما را از گمگشتگی و ذوب شدن در زبان و  در خیالمان حفظ کنند ، پس خود خیالمان به ما امکان می دهد که  آن را  غیر‌واقعی، و مادیت‌های بیرونی را که در حقیقت،  استنادهایی نمادین و تصویرهایی  هستند که حس‌هایمان ساخته‌اند، را  عین واقعیت بپنداریم تا بتوانیم  عمل حیرت‌انگیز پیوند بدن فردی به بدن اجتماعی و بدن اجتماعی به بدن  کیهانی  و برعکس را به انجام رسانیم و این شاید ما را به محور اندیشه کی‌یرکه‌گارد اضطراب وجودی که نمی‌تواند در «من» بماند و با زبان به «ما» و به «کیهان» می‌پیوندد، نزدیک کند.