خاطرات فضا(۳): خلوت ِ من
دوران کودکی من بیش از هر چیز برایم با «خلوت» و «فضای دنج»،همراه و هممعنی بود. این همراهی به گونهای با همان مفاهیمی انطباق دارد که امروز ما آنها را «مردمستیزی» یا عامیانهتر «مردمگریزی»(misanthropy) و «انسانهراسی»(anthrophobia) مینامیم. هیچ کدام از این دو مفهوم البته در آن دوران برای من شناخته نبود. اما بدون شک گرفتار هر دو بودم. مردمگریزها (واژهای که با نمایشنامه معروف مولیر با همین نام از سال ۱۶۶۶ بیشتر بر سر زبانها افتاد) کسانی هستند که موجود انسانی به دلایل رفتارهای پیشین و کنونیاش و شرارتهایش نفرت دارند و چندان باوری به ذات نیک انسان ندارند. این حس بعدها از دوران جوانی در من شدت گرفت و هنوز هم میان شکاکیت نسبت به ذات شر انسان که تامس هابز بر آن تاکید دارد و ذات نیک انسان که ژان ژاک روسو به آن باور دارد، در نوسان هستم. با تمام وجود دوست دارم حق با روسو باشد و هابز در اشتباه. اما نمیدانم که به سختی حتی تا به امروز نتوانستهام (درست مثل کلود لوی استروس) باور بیاورم که چنین ذاتی در انسان وجود دارد. شاید باید بیشتر به دنبال راهحلی بینابینی باشم باز همچون خود روسو که جدایی انسان از طبیعت (از طبیعتی یکسان با خداوند در معنای اسپینوزایی این واژه) آغازی میدانست بر سرنوشت شوم این موجود. که از طبیعت جدا شد و سپس هر کاری کرد که آن را به زیر سلطه خود بکشد ولی سرانجام قربانی جاهطلبیهای خود خواهد شد. بهر رو نطفههای این اندیشه بیشک هم از همان کودکی اسفبار و رذالتهایی که در آن دیدم ، چه بر خودم و چه به دست انسانها علیه یکدیگر بر میگردد که به این موضوع باز خواهم گشت. اما ریشه عمیقتر نه در مشاهده رفتارهای اجتماعی بلکه در خودم بود. یعنی همان مفهوم دوم یعنی «انسانهراسی» که واژه دقیقتر و علمی آن را «اختلال اضطراب اجتماعی»(Social Anxiety Disorder) یا «جمعهراسی»(Social Phobia) مینامند. در توضیح این اختلال چند مورد آمده است که گویی از آن سالهای من رونویسی شده باشد: وحشت از حضور دیگران و دیده شدن به وسیله آنها، گویی عیب و ایرادی داشته باشی که باید آن را از جمع، به خصوص کسانی را که برای اولین بار میبینی، پنهان کنی؛ خجالتی بودن بیمارگونه؛ وحشت از جمعیت و بودن در جمع؛ ترس از قضاوت شدن؛ عدم اعتماد به نفس بیمارگونه دیده و …. روبرو شدن با دیگران ، برای من نه لزوما به مفهوم آدمهایی کاملا ناشناخته بود بلکه شامل نزدیکانی همچون خویشاوندان بسیار نزدیک که از دایره خانواده هستهای خود ما بیرون بودند نیز میشد. هرگز از یاد نمیبرم که گاه ساعتها خود را به خواب میزدم و زیر پتو در تاریکی باقی میماندم که کسی که وارد اتاق یا خانه ما شده، چشمش به من نیافتد. گویی میترسیدم چیزی را در من ببیند که مایه شرم است، و اگر این اتفاق میافتاد صدا در گلویم خفه میشد؛ چشمهایم را میدزدیدم و با یک سلام با صدای کوتاه در اولین فرصت میگریختم.و به دورترین نقطه ممکن از آنجا میرفتم و در تنهایی پناه میگرفتم همیشه روبرو شدن با یک فرد ناشناخته یا یک جمع ناشناخته برایم یک ماجرای ترسناک بود. سالها بعد بود که با مشارکت اجتماعی در برنامههای سیاسی کنفدراسیون دانشجویان ایرانی در خارج از کشور ، رفتهرفته این مشکلات در من از میان رفت (یا پنهان و تغییر شکل داد) و سپس در بازگشت به ایران و معلم شدن در دانشگاه به فردی تبدیل شدم به ظاهر صد و هشتاد درجه ضد آن حالات کودکی، اما فردی که خود میدانست درونش چه میگذرد و در نتیجه ناچار بود و هست که دایما نقش یک انسان «عادی» را بازی کند . بدین ترتیب بود که «اجرا» (performance) برایم به یک درمان تبدیل شد، سخنگویی در جمع برایم به درمانی که مرا در خلسه فرو میبرد و میتوانستم ساعتها و ساعتها بدون هیچ مشکلی حرف بزنم، اما نه به دلیل آنکه خودم را تحسین میکردم یا میکنم، بلکه به دلیل آنکه از خودم متنفر بودم، هرچند این نفرت و آن ترس امروز در روزگار کهنسالی هر دو کاهش یافتهاند. اما در کودکی در اوج خود بودند.
دیگری و به ویژه دیگران، جمع و جمعیت برایم نفرتانگیز و غیرقابل تحمل بودند، به این دلیل ساده که خودم برای خودم نفرتانگیز و غیرقابل تحمل بودم. نفرت از آینه که برای یک «انسانهراس» امری کاملا بدیهی است، برای من تنها با «ادا»ی خودشیفتگی (narcissism) توانست راه حلی بیابد وقادر شدم آن را مدیریت و از خودم دور کنم. هم از این رو کسانی که مرا نمیشناسند همیشه بر این باورند که آدمی «خودخواه» هستم در حالی که این خودخواهی هرگز جز سپری برای رهایی خود از چنگ آن «خودگریزی» یا «خودهراسی» نبود.
گفتم که بعدها زندگیام در پاریس، ازدواج، همسر و فرزندانم و زندگیام در دانشگاه اینها را تغییر دادند و برای نخستین بار به موقعیتی رسیدم که تنهاییام را با دیگران تقسیم کنم. اما تقریبا همیشه این تجربه نیز، تجربه نوعی تنهایی مشترک بود و نه تجربه نوعی «با هم بودن» در معنایی که در زبانهای اروپایی آن را نوعی همسفرگی و دوستی(friendliness) جشنواره تلقی میکنند. بودن با یک دیگری که از جنس خودت باشد یا «خودت» باشد؛ و در معنایی دیگر بودن در «جمع تنهای خودت».بدین ترتیب بود که میتوانستم با برخی از دانشجویان ساعتها بدون آنکه متوجه گذشت زمان بشوم، درباره همه مسائل صحبت کنیم و نوعی احساس آزادی را تجربه کنم که همواره برای من بالاترین بیان و تجسم آزادی و «ثروت» در معنای واقعیاش بود. از این رو دفتر کارم، خانهام و یا خانه فرزندانم و حتی و کوچه و خیابان، میتوانستند و میتوانند برای من به فضاهایی دِنج تبدیل شوند که در آنها در حبابی از آزادی به تنایی یا با کسی یا کسانی فرو بروم ، زیرا او یا آنها را در آن تنهایی و در افکارم، شاید هم به الزام، شریک میکردم. این تجربه فضایی، تجربهای شاید منحصر به فرد برای من بود که زبان و سخن گفتن یا شاید همان چیزی که دریدا به آن «دیالکتیک حضور» یا «کلام محوری» (logo-centrism) میگوید، اصل اساسی آن را تشکیل میداد. یعنی ارتباط زبانی؛ تخیلی که میتوان درونش فرو رفت و خود را از فضای کالبدی جدا کرد. و زمانی که این کار را میکردم، دیگر مهم نبود که کجا باشم و چه چارچوب و محیطی یا فضایی مرا احاطه کند، مهم حبابی بود که در اطراف تنهایی تنیده میشد و میتوانست من و مخاطب یا مخاطبانم را از جهان جدا کند و البته «همدستی» یا «تحمل» مخاطب که تبدیل به «گوشی» شود برای این تنهایی و چشمانی برای انکه محبت بتواند درونشان غرق شود. لذتی بیپایان در این جدایی از جهان برای من وجود داشته است که هرگز نتوانستم آن را با چیز دیگری عوض کنم. فکر میکنم اینجا چیزی عرفانی در میان باشد، نوعی فراتر رفتن از فضا درون ذهن، شریک شدن با کسی یا کسانی که همیشه متفاوتند اما همیشه هرکدام ویژگی و اصالتی عجیب پُرمعنا دارند که گاه تا ساعتها پس از گفتگو مرا سرمست خود میکند. از این رو بهترین خاطرات من، به ساعاتی برمیگردد که با خانوادهام در معنای بزرگ آن، از خانواده شخصیام تا دانشجویان و دوستانم، در یک تجربه شناختی – زبانی مشترک فرو میرفتیم. این میتوانست یک کلاس درس باشد که در آن بارها و بارها، همه با استعارهها و شوخیهای من که گاه به نوعی تعرض بیخطر نسبت به دانشجویان تبدیل میشد، در بین مطالب جدی از ته دل بخندند و شگفتزده شوند، یا برعکس درون ملالتی سخت و خوابآلوده فرو روند. یا ساعتهای بیپایان بحثهایی که در دفتر کارم صرف قانع کردن کسی یا کسانی به چیزی یا چیرهایی میشد که شاید اهمیت زیادی هم نداشتند و بیشتر لذت گفتار بود که برای من جذابیت داشت و نه محتوای آن به عبارت دیگر فرم و شکل زبان که بر محتواش پیشی میگرفت. در اینجا احساس میکردم که درون حبابی از زبان فرو میروم که جهان بیرونی را برایم پوچ میکرد. و دوست نداشتم از آن بیرون بیایم. این تجربهای بود که همچنین در کارگاههای آموزشیام بارها به آن میرسیدم، زمانی که در موضوعی با مخاطبانی صمیمی وارد بحث میشدیم و حرفهایی میزدم که آنها را تعجبزده میکرد؛ حرفهایی از جنس جنون، از جنس شگفتی و بیمعنایی، حرفهایی که در نهایت تنها میتوانست به نوعی سرخوشی از شکل تبدیل شود در عین حال که بهترین راه برای انگیزش بخشیدن به فکر هم بودند. زمانهایی بسیار هم بودند که در همین کارگاهها با غریبهای چنان احساس نزدیکی میکردیم که میتوانستیم مدتها صحبت کنیم، این آشنایی در غریبگی خود تجربهای بینظیر با فضا و ذهن بود که برای من همواره لذتبخش و همیشه ناب و تازه بود. حباب همیشه به وجود میآمد اما هیشه رنگ و بو و جنسی متفاوت داشت و فضایی درون ذهنی و بسیار متفاوت میساخت. حباب زبان که بسیار دیرتر، دهها سال بعد، به حباب هنر نیز تبدیل شد.هم از این رو، صحبت کردن از یک فضای کالبدی از نوع «خلوت» برای من لزوما یک تجربه فضایی مادی به حساب نمیآمد. بلکه بیشتر آنچه شاید بتوانم بگویم «روح» یا «ذهنیت» فضا را میساخت اهمیت داشت یا شکل فیزیکی که معنایی کالبدی را در ذهن تداعی میکرد. به عبارت دیگر میشد و میشود که انسان در جمعی بزرگ در خلوتی قرار بگیرد و اما در پستو و گوشهای خلوت تمام جهان را به همراه خود داشته باشد. بازسازی تنهایی در به اشتراک گذاشتنش با دیگری برای من پر ارزشترین تجربه زندگیام بوده است. و در این میان کسانی که میتوانستند و میتوانند در این روند غیرمعقول مشارکت کنند، همیشه پر ارزشترین آدمها برایم به حساب میآمدهاند، کسانی که حتی سکوت با آنها برایم سرشار از سخنان بینهایتی بوده است که نیازی به بر زبان رانده شدن نداشته است، زبان خموش به مثابه پُربارترین زبانها. این فضا در عین حال همواره میتوانست شکلی مادی نیز به خود بگیرد. و جایی که همیشه این شکل مادی برای من بیشتر از هر کجای دیگر ملموس بود نقاط مرزی بین آگاهی و ناآگاهی بود، میان بیداری و خواب؛ زمانی که به بستر میرفتم و درست پیش از آنکه به خواب فرو روم؛ یا زمانی که روی تخت اطاق جراحی، داروی بیهوشی به من تزریق میشد و ماسک مخصوص بر روی بینی و دهانم قرار میگرفت. آغاز سفری شاید بدون بازگشت؛ یک لحظه کوتاه که به اندازه یک ابدیت طول میکشید، اما به اندازه یک هیچ احساس میشد. سفری که میدانستی شاید از آن برنگردی و وقتی بر میگشتی همیشه برایت مثل یک تولد دوباره و برون آمدن از مرگ بود. چنین فضاهایی را همیشه میتوان به همان اندازه در واقعیت کالبدی احساس کرد که در ذهنیت، اما جای اصلی آنها در یک ناکجا یعنی در ذهنی است که تن به مادیت نمی دهد.
اما وقتی از پیش نیازها سخن میگوییم، به نظرم آدمها در اینجا اهمیتی خاص مییابند. آدمهایی که در برابر و کنار آنها لزوما نیازی به سخن گفتن یا سخن شنیدن از چیزی خاص نیست. آدمهایی که میشود با آنها درباره همه و هیچ چیز سخن گفت. این آدمها، کسانی هستند که شاید بتوان گفت پیش نیازهای ورود به همان حالت خلسه تنهایی مشترک هستند. کسانی که میتوان با آنها زمان را به فراموشی سپرد. اما بگذارید از تجربه ای دیگر نیز در همین زمینه سخن بگویم . بسیار پیش آمده بود و میآید که احساس میکنم و حتی اطمینان دارم که این تنهایی به اشتراک گذاشتنه یک سویه است. من غرق در گفتار خود و درون خلسه تنهایی هستم که در زبان جاریاش میکنم و سوی مقابل درون افکار خودش که به راحتی به وسیلهای فناورانه چون گوشی همراه اجازه میدهد تکه پارهاش کند و این بدترین خاطراتی است که از این لحظات دارم و نوعی تعرض که برای من شکل همان تعرضهای هرزهنگارانه را داشتهاند. در این لحظات ناگهان شک میکردم حباب تنهایی با تخیلی در طرف مقابل پُر شده است و نه با یک دیگری واقعی که به او چنان احساس صمیمیت میکنم. این تلخترین خاطرات من از فضا است؛ زمانی که ناچاری واقعیت تنهایی را در بیمعناترین شکلش تجربه کنی.