جوانی واژه ای بیش نیست ( بخش آخر)

بخش سوم و پایانی

– در طبقات مردمی، این جوانان خود را در چارچوب دنیای کار، در چنگ گروهی از گسست ها می یابند.

– البته ممکن است کسی در نظام تحصیلی به اندازه کافی قوی باشد و بتواند ( در ذهن خود ) با جهان کار قطع رابطه کند، بدون آنکه آنقدر قوی باشد که بتواند با مدارک تحصیلی خود کاری بیابد. ( این یکی از مضامین ادبی قدیمی محافظه کاری در سالهای ۱۸۸۰ بود که از دیپلمه های بیکار سخن می گفت و از همان موقع از اثرات منفی گسست چرخه های شانس و تمایلات و الزامات بدیهی همراهی کننده آنها ابراز نگرانی می کرد). جوانان( فقیر) ممکن است در نظام تحصیلی بسیار احساس نگونبختی بکنند، خود را کاملا در آن بیگانه احساس کنند، ولی برغم این امر بتوانند خود را در دارو دسته های خرده فرهنگی تحصیلی جای بدهند ، دارو دسته هایی که با یکدیگر به مجالس رقص می روند، که نوعی سبک زندگی خاص دارند و به اندازه کافی با این سبک زندگی خو گرفته اند که بتوانند از خانواده های خود فاصله بگیرند ( خانواده هایی که دیگر نه چیزی از کل ماجرا دستگیرشان می شود و نه دیگر می توانند جوانان خود را درک کنند و با افسوس می گویند: «( چه وضعیتی!) آن هم با این شانسی که اینها (برای کار پیدا کردن) دارند!». این جوانان در عین حال که در این زندگی دانشجویی مشارکت دارند، ممکن است احساس سردرگمی و یاس خود را در رابطه با کار یافتن نیز حفظ کنند. در واقع این اثر گسست از چرخه به هر تقدیر به کشف آن چیزی که نظام تحصیلی به برخی از افراد قولش را می دهد، کشف مبهم ولو از خلال شکست این امر که نظام تحصیلی به بازتولید امتیازات اجتماعی کمک می کند نیز افزوده می شود.

من فکر می کنم- و این را ده سال پیش نوشته ام- برای آنکه طبقات مردمی این نکته را درک کنند که نظام تحصیلی به مثابه ابزاری در بازتولید ( امتیازات اجتماعی) عمل می کند، لازم است که آنها از خود این نظام تحصیلی عبور کنند. زیرا آنها ممکن است در اعماق وجودشان بدان باور داشته باشند که نظام تحصیلی برای ایشان آزادی بخش است و یا بر خلاف همه چیزهایی که سخنگویانش ادعا می کنند، هیچ فکری راجع به نظام نکنند و اصولا تنها در دوره تحصیلات ابتدایی با آن سروکار داشته باشند. امروزه طبقات مردمی چه در نزد افراد بزرگ سال و چه در نزد نوجوانان در حال کشف این امر هستند که نظام تحصیلی حاملی برای ایجاد امتیازات است، هر چند هنوز زبانی برای این امر نیافته اند.

– در این صورت چگونه می توانید توجیه کنید که از سه چهار سال پیش به این سو ما ظاهرا شاهد غیر سیاسی شدن بسیار گسترده تری در این زمینه هستیم؟
– نوعی شورش مبهم – یعنی به زیر سئوال رفتن کار، مدرسه و غیره- امری عمومی است. این شورش نظام تحصیلی را در کلیت آن به زیر سئوال می برد و به صورتی مطلق در برابر تجربه شکست در موقعیت پیشین این نظام موضع گیری می کند ( موقعیتی که البته هنوز از میان نرفته است، کافی است به برخی از مصاحبه ها توجه کنید: « من درس زبان فرانسه را دوست نداشتم، زیاد از مدرسه خوشم نمی آمد، و غیره» )آنچه از خلال اشکال کمابیش آنومیک، پر هرج و مرج و شورشی انجام می گیرد، معمولا چیزی نیست که به آن سیاسی لقب بدهند، یعنی چیزی که دستگاه های سیاسی حاضر باشند آن را ثبت و تقویتش کنند. در اینجا مساله بر سر نوعی زیر سئوال بردن عمومی تر و گسترده تر است، نوعی احساس ناخوشایند در کار، چیزی که نمی توان آن را در معنای متعارف سیاسی نامید، اما چیزی که در عین حال می تواند چنین باشد، چیزی بسیار شبیه به نوعی وجدان و آگاهی سیاسی در آن واحد بسیار کورکورانه نسبت به خود، زیرا هنوز نتوانسته است گفتمانی را بیابد، ولی در عین حال دارای قدرتی انقلابی و خارق العاده به نحوی که قادر است دستگاه ها را پشت گذارد، آنچه برای مثال در نزد خرده پرولترها و یا کارگران نسل اول با تبار روستایی می یابیم. این افراد برای توضیح شکست خود، برای پشتیبانی از آن، باید کل نظام تحصیلی را به صورت یک مجموعه به زیر سئوال ببرند، همچنان که خانواده را که با نظام پیوند خورده است و تمام نهادها را از طریق یکی دانستن مدرسه با سربازخانه و سربازخانه را با کارخانه. در اینجا نوعی چپ گرایی خود انگیخته وجود دارد که با مشخصات گوناگون خود گفتمان خرده پرولترها را انعکاس می دهد.

– و آیا این امر تاثیری بر روی کشمکش میان نسل ها دارد ؟

– نکته ساده ای که کمتر به آن توجه می شود این است که تمایلات نسل های پی در پی، والدین و فرزندان آنها، بیشتر به نسبت موقعیت های مختلفی ساختاری شکل می گیرد که در توزیع امتیازات و شانس های دست یابی به امتیازات مختلف وجود دارند : آنچه برای والدین امتیازی خارق العاده به حساب می آمد( برای مثال در زمانی که آنها بیست ساله بودند، از هر هزار نفر یک نفر خود رو داشت) برای جوانان کنونی، با توجه به آمار، امری پیش پاافتاده شده است. و بسیاری از کشمکش های بین نسلی کشمکش هایی میان نظام های تمایلات بنا بر سنین مختلف است. آنچه برای نسل اول یک دستاورد بزرگ در زندگی تلقی می شده است، برای نسل بعدی امتیازی است که از هنگام تولد از آن برخوردار است. گسست به خصوص برای طبقات رو به نزول شدت دارد، که دیگر حتی آنچه را در بیست سالگی از آن برخوردار بودند در اختیار ندارند، آن هم در دورانی که تمام امتیازات دوره بیست سالگی آنها ( برای مثال ، رفتن به اسکی یا به کنار دریا) بدل به چیزهایی پیش پا افتاده و رایج شده است. بیهوده نیست که ضدیت با جوانان (که آن را می توان به خوبی در آمار دید، هر چند متاسفانه تحلیلی از این آمار با بر طبقات نداریم) بیشتر در میان طبقات رو به زوال ( همچون پیشه وران و صنعتگران کوچک) و یا افراد رو به زوال و به طور کلی در نزد افراد مسن، دیده می شود. البته روشن است که تمام افراد مسن ضد جوان نیستند اما باید پذیرفت که پیری خود نیز نوعی زوال اجتماعی است، از دست دادن قدرت اجتماعی و از خلال آن، افراد مسن نیز در رابطه ای با جوانان قرار می گیرند که طبقات رو به زوال. بدیهی است که افراد مسن طبقات رو به زوال برای مثال مغازه داران و پیشه وران پیر و غیره، بیشترین علائم را در این زمینه در خود انباشت می کنند: آنها ضد جوانان هستند اما همین طور ضد هنرمندان، ضد روشنفکران ، ضد مخالفان سیاسی ، به عبارت دیگر ضد همه چیزهایی هستند که تغییر می کنند، همه چیزهایی که حرکت می کنند، و غیره، دقیقا به این دلیل که آینده آنها دیگر پشت سرشان است، در واقع آینده ای برای آنها در کار نیست، در حالی که جوانان دارای آینده در نظر گرفته می شوند و اصولا آینده با آنها تعریف می شود.
– اما آیا نباید نظام تحصیلی را در منشاء تنش های میان نسل ها در نظر گرفت و دلیل این امر را در آن دانست که این نظام افرادی را که در محیط های متفاوتی تربیت شده اند را در جایگاه هایی نزدیک به هم قرار می دهد؟
– می توانیم از یک مورد مشخص حرکت کنیم: امروز در بسیاری از موقعیت های میانه در ادارات دولتی که در آنها افراد بر اساس تجربه پیشرفت می کنند، می توان از یک سو، دیپلمه ها و یا لیسانسیه های جوانی را دید که به تازگی از نظام تحصیلی خارج شده اند، و از سوی دیگر و دوش به دوش آنها کارمند پنجاه یا شصت ساله ای را که سی سال پیش از آنها با یک مدرک دوره راهنمایی و یا پایین تر به کار مشغول شده اند، البته در زمانی چنین مدارکی هنوز در نظام تحصیلی مدارک نسبتا معدودی بوده اند، این افراد پس از تجربه ای طولانی و خودساختگی توانسته اند امروز به سمت هایی برسند که در حال حاضر دیگر تنها برای افراد دیپلمه قابل دسترس هستند. در اینجا در واقع پیرها و جوان ها نیستند که در مقابل یکدیگر قرار می گیرند بلکه دو حالت از یک نظام تحصیلی است که به تفاوت میزان کمبود یا فراوانی مدارک مربوط است، و این امر تقابل عینی خود را در رقابت برای طبقه بندی های شغلی نیز نشان می دهد: افراد مسن که نمی توانند ادعا کنند آنها رئیس اند چون آنها قدیمی ترند، بیشتر بر تجربه انباشت شده خود که با قدیمی بودن، مربوطش می کنند، تاکید دارند، در حالی که جوانان بر قابلیت های خود که ضامنش را مدرک خویش می دانند پا می فشارند. همین تقابل را در زمینه سندیکایی نیز می توان دید( برای مثال در سندیکاهایFO در اداره پست) در آنجا مساله شکل رقابتی را دارد میان چپی های ریشو و اعضای پرسابقه که به گرایش های کهنه حزب سوسیالیست قدیمی فرانسه (SFIO)تعلق دارند. در اینجا باز هم میتوان دوش به دوش هم در یک دفتر، یا در یک سمت، از یک سو مهندسانی را دید که از دانشگاه Arts et Metiers بیرون آمده اند( که موسسه ای است بیشتر مردمی) و آنها یی را که از پلی تکنیک فارغ التحصیل شده اند( که موسسه ای بیشتر نخبه گرا است)، در این یکی بودن ظاهری موقعیت این آدم ها نکته ای اساسی را می پوشاند: اینکه برای یک گروه از آنها ( بورژوا ها) این سمت ها صرفا دوره ای گذار برای رسیدن به مقامات بالاتر هستند و برای گروه دیگر همینجا آخر کار است. در این مورد، تنش ها ممکن است اشکال دیگری به خود بگیرند زیرا جوانان «پیر شده» ( به معنی در آخر خط) به احتمال زیاد ممکن است احترام به مدرک تحصیلی را به مثابه نوعی تفاوت طبیعی در خود درونی کنند. به همین دلیل است که در بسیاری موارد تنش هایی که به آنها تنش های بین نسلی می گوئیم در واقع از خلال اشخاص و گروه سنی انجام می گرفت که در روابط خاصی با نظام تحصیلی و منافع با یکدیگر اشتراک دارند. بدین ترتیب در این رابطه یکسان با نظام تحصیلی و آن منافع که با گروه دیگر متفاوت است باید به سراغ اصول متحد کننده یک نسل رفت. آن چیزی که درباره تمام جوانان یک نسل مشترک است، آن است که این نسل نسبت به نسل پیش از خود در برابر یک شغل واحد، در کل، دارای قابلیت بیشتری هستند ( این راه هم داخل پرانتز بگویم که زنان که به دلیل نوعی تبعیض همواره صرفا به بهای نوعی مهارت فوق العاده بیشتر می توانند به مشاغلی دست بیابند تقریبا به شکل دائم در این موقعیت هستند یعنی همیشه از مردان معادل خود برای آ« سمت بالاتر هستند…). البته باید گفت که فراتر از تمامی تفاوت های طبقاتی، جوانان منافع مشترکی از لحاظ نسلی با یکدیگر دارند زیرا گذشته از تاثیری که گرایش های «ضد جوان« به جای گذاشته اند، حتی اگر فقط به این نکته توجه داشته باشیم که آنها با موقعیت های مختلفی از نظام تحصیلی سروکار داشته اند، همین امر سبب می شود که نسبت به نسل قبلی خود کمتر بتوانند از مدرک خود سود ببرند. ما با نوعی کاهش ارزش ساختاری در نسل جدید روبرو می شویم. این امر بدون شک برای درک آن سرخوردگی ای که تقریبا در تمام نسل جدید قابل مشاهده است، اهمیت دارد. حتی در بین جوانان بورژوازی ، بخشی از تنش ها ی کنونی را می توان بدون شک به طولانی شدن دوران جایگزینی جوانان در ای افراد نسل قبل است، همان چیزی که لو برا (Le Bras) در مقاله ای در مجله «جمعیت«(Population) به خوبی نشان می دهد یعنی اینکه سن انتقال میراث و سمت ها هر چه بیش از پیش بالا می رود و افراد کم سن و سال طبقه حاکمان باید کمی از شتاب خود کم کنند. این مساله را نمی توان بی شک از شکل گیری گرایش های معترض در مشاغل سطح بالای جامعه ( معماران، وکلا و پزشکان و غیره)، آموزش و … بی تاثیر دانست. همانگونه که منفعت افراد مسن در آن است که جوانان را درون جوانی نگه دارند، منفعت جوانان نیز در آن است که پیران را درون پیری برانند.
– دوره هایی وجود دارد که در آنها ، می بینیم «نو رسیدگان» ( که خود اغلب از لحاظ بیولوژیک جوانترین ها هستند) « از پیش رسیدگان» را به طرف گذشته هل می دهند، مایلند از آنها عبور کنند و آنها را به مرگ اجتماعی محکوم کنند ( «او دیگر کارش تمام است»). وقتی این دوره ها شدت بیشتری به خود می گیرند ، مبارزه بین نسلی نیز به اوج خود می رسد: در چنین زمان هایی است که مسیر های جوانتر ها و پیرتر ها در یکدیگر تداخل می یابند و «جوان ها» در پی آن بر می آیند که «هر چه زودتر» جای پیر ها را بگیرند. این تنش ها تا جایی که افراد مسن تر بتوانند تمایلات جاه طلبانه جوان تر را کنترل و تعدیل کنند، پیش نمی آیند، یعنی تا وقتی که مسن تر ها بتوانند مسیرهای شغلی و تحصیلی را تنظیم کنند و سرعت پیشرفت در هر شغلی را نیز در دست خود داشته باشند و جوان هایی را که خود نمی توانند تمایلات خود را ترمز کنند، وادار به ترمز کردن کنند، جوان های جاه طلبی را که می خواهند «یک شبه ره صد ساله بروند» که «خود را جلو می اندازند» ( البته در اکثر موارد نیازی به آن نیست که افراد مسن تر این کار را بکنند، زیرا «جوان تر ها» – که ممکن است پنجاه ساله هم باشند- خود حدود لازم، سنین الگویی، یعنی سنینی را که هر کس می تواند «منطقا ادعای» سمتی را بکند در خود درونی کرده اند و حتی به فکرشان هم نمی رسد که پیش از وقت، «پیش از آنکه زمان آن فرا برسد» ادعای موقعیتی را بکنند که حق خود نمی دانند). اما زمانی که «حس حدود» از میان می رود، می بینیم که تنش ها درباره حدود سنی ظاهر می شوند، تنش هایی که موضوع آنها مساله انتقال قدرت و امتیازات میان نسل های مختلف است.
منابع:
(۱) [Note des “pages Bourdieu”] : sans doute dans Actes… n° ۲۶/۲۷, ۱۹۷۹, mars-avril, CLASSES D’ÂGE ET CLASSES SOCIALES.
– Laurent Thévenot, Une jeunesse difficile. Les fonctions sociales du flou et de la rigueur dans les classements, p. 3
– Michel Pialoux, Jeunes sans avenir et travail intérimaire, p. 19
– Gabrielle Balazs, Jean-Pierre Faguer, Jeunes à tout faire et petit patronat en déclin, p. 49
– Rémi Lenoir, L’invention du “troisième âge” et la constitution du champ des agents de gestion de la vieillesse, p. 57
– Patrick Champagne, Jeunes agriculteurs et vieux paysans. Crise de la succession et apparition du “troisième âge”, p. 83
– Carl E. Schorske, Conflit de générations et changement culturel. Réflexions sur le cas de Vienne, p. 109
– Abdelmalek Sayad, Les enfants illégitimes – 2e partie, p. 117