گذشته از دغدغههای شخصی، وقتی به جامعۀ امروز ایران میاندیشید چه مسائلی هست که ذهن شما را درگیر میکند و فکر میکنید اینها مسائل امروز ایران است؟
من بهدوشیوه این کار را میکنم؛ ما گروهی از آسیبها را داریم که آسیبهای کلان هستند و بهصورت ریشهای آسیبهای دیگر را ایجاد میکنند ــ خُردیاکلانبودن آسیبها لزوماً بهاینمعنی نیست که تنها آسیبهای کلان اهمیت دارند یا اینکه مردم از آسیبهای خرد ضربه نمیخورند و نمیشود از طریق مدیریت آسیبهای خرد، از وقوع آسیبهای کلان را جلوگیری کرد ــ بر اساس این نکته آسیبهای کلان ایران، تازهبهدورانرسیدگی (هم اقتصادی و هم فرهنگی) و پولیشدن و مصرفیشدن جامعه است؛ بدون اینکه عقلانیت اقتصادی (و فرهنگی) در آن به حدی برسد که بتواند همین پولیشدن را مدیریت کند. پولیشدن را هر کسی نمیتواند راحت مدیریت کند. در کشورهای توسعهیافته هم پولیشدن آثار مخربی داشته است؛ چه رسد به جامعهای که حتی نظامهای اقتصادی منطقیتر را بهسختی میتوانسته مدیریت کند و حالا بهسرعت چنان پولی شده است که دارد همهچیز خودش را تخریب میکند، از نظامهای بهداشتی و آموزشی گرفته تا روابط اجتماعی.
دربارۀ نظامهای پزشکی میتوان گفت که درطول بیست، سی سال گذشته، حرکت نظام پزشکی ما بهسوی نولیبرالیسم آمریکاست؛ درحالیکه نظام پزشکی آمریکا سالیان سال است که دارد فکر میکند چطور میتواند این الگو را اصلاح کند. جامعهای با پیشینۀ دموکراتیک و اینهمه نظریهپرداز نتوانسته است الگوی نولیبرال پزشکی را مدیریت کند و دستاورد دو دورۀ ریاستجمهوری اوباما تنها چند اصلاح کوچک در نظام پزشکی بوده است.
ما در کشورمان، از یک طرف اقلیتی میلیاردر در بین پزشکان داریم که بدترین تصویر را از این صنف ایجاد کردهاند؛ صنفی که اغلبشان این گونه نیستند. پزشکانی هستند که در سختترین و دورافتادهترین مناطق کار میکنند و در جامعه ساخته شدهاند و روابط آنها با آدمهای دیگر انسانی است؛ اما آنها اغلب قربانی اقلیتی شدهاند که از این نظامِ پولیشدن پزشکی بیرون آمده است. تعداد کمی بیمارستان شیک و مجهز سبب شده است که تعداد زیادی بیمارستان دیگر از حداقلهای لازم محروم شوند. نظام پزشکی ما در حدی به بحران رسیده که وزارت بهداشت دخالت کرده است تا مگر کاری کند؛ اما پزشکان مدام سعی میکنند خود را بهزیر یک گفتمان صنفی ببرند و از هر چیزی استفاده میکنند تا واقعیتهای این حوزه را نپذیرند.
بهنظر من الان خود پزشکان باید قبل از هر کسی متوجه این مسئله باشند؛ چون جامعۀ ایران جامعۀ آمریکا نیست. این در جامعۀ ما فاجعه است. ممکن است جامعۀ آمریکا با پزشکی نولیبرال نوعی پزشکی عمومی را هم حفظ کند؛ اما در جامعۀ ما این شرایط برابر با فاجعه است زیرا بهترین محل رشد نولیبرالیسم اقتصادی، نظامهای مالیِ پولی است، مثل ایران. نظام اقتصاد ما پولی است و نشانۀ آن همین رخدادن اختلاسهاست که نشان میدهد پول فراوانی وجود دارد که نامتوازن رشد یافته است. آنچه در کشور ما بحرانی است، این است که در این سالها درآمد خیلی بالا رفته اما فاصلۀ طبقاتی هم زیاد شده است؛ یعنی فاصلۀ طبقاتی در کشوری زیاد شده که بسیار ثروتمند است و این تأثیر خودش را نشان میدهد. درک این نیاز به تخصص پیچیده ندارد. هر کسی میداند اگر خودش را از ساختمان چندطبقه پایین بیندازد، میمیرد. واردکردن اینهمه پول به نظامی که افراد مهارت کافی را برای مدیریتکردن آن ندارند، عین خودکشی است.
همانگونه که گفتم، این تازه در حوزهای مثل پزشکی است؛ آنجا که مسئلۀ فکر و دانش و روشنفکری و تفکر پیش میآید که، ما با فاجعهای واقعی روبهرو هستیم: یعنی تعداد قابلملاحظهای افراد خوشفکر و مستعد و باحُسننیت که خود را اسیر گروهی تازهبهدورانرسیده میبینند که با پرخاشجوییها و روشهای نوکیسگی خودشان درحال تخریب همهچیز هستند. گروه اخیر با این روشها اغلب افراد گروه اول را به این فکر میاندازند که امکان مبارزه با آنها وجود ندارد و آنها هستند که همهچیز را تعیین میکنند. درحالیکه نباید از این هایوهوها و بهاصطلاح «انتقاد»ها واهمهای داشت؛ از زمانی که ما به یاد داریم در این پهنه گروهی بودهاند که کار میکردهاند و بهروشنی مشکلات را به بیان درمیآوردهاند و گروهی که اینگونه با پرخاشگریها، «قهرمانسازیها» و با حمله و توهین و اتهامزدن به اینوآن، تلاش میکردهاند که از مبادلۀ فکری در محیطهایی بهدور از تنش جلوگیری کنند؛ چرا که در هیاهو آنها برنده بودهاند.
ما در ایران مشکلات زیاد دیگری نیز داشتهایم و داریم: یکی همین وجود نظام نولیبرالی است که مدام از خودش این چهره را نشان میدهد که همۀ مسائل را حل میکند، اما تا به حال تقریباً هیچ مشکلی را حل نکرده است. دیگری بیتوجهی جامعه به تفاوت در سبکزندگیهاست. گرایش به این نوع ارادهگرایی فرهنگی و اجتماعی، آسیبزاست؛ اینکه ما بگوییم میتوانیم از طریق ارادۀ خودمان همه را به یک شکل دربیاوریم؛ چیزی که در تاریخ اتفاق نیفتاده است. این اراده آسیبزاست و نظام را تخریب میکند. مسئلۀ سوم هم مسئلۀ زنان است. بهنظرم جامعۀ ایران نتوانسته است مسئلۀ زنان را مدیریت کند و نتوانسته است قبول کند که زنان نیمی از جامعه هستند و همواره در جوامع انسانی نقش کلیدی دارند. اینکه میگوییم نظامهای اجتماعی درطول تاریخ و نیز همین امروز مردسالارانه هستند بهاینمعنا نیست که زنان در آن نقش نداشتهاند؛ نقش زنان همواره زایندگی، خلاقیت و ساختن بوده، درحالیکه نقش مردان در بیشتر موارد جنگ، تخریب و خشونت بوده است. خوشبختانه جامعۀ ما بعد از انقلاب توانست این قدم را بردارد که زنان را بهطور گسترده وارد اجتماع کند؛ اما نتوانست این قضیه را مدیریت کند و تا امروز هم نتوانسته چون تصوّرش بر این است که سنت و دین ما اجازۀ این کار را نمیدهد؛ اما چنین تصوری نادرست است. مشکل ما سنت و دین نیست؛ بلکه مدرنیتهای است که ما انتخاب کردهایم. این مدرنیته نقش زن را هم تخریب میکند. در جامعۀ پولی که پول معیار همهچیز است و کار در آن حاشیهای است، کسانی بیشترین ضربه را میخورند که بیشتر تحت فشارند؛ کودکان و زنان جزو همین دسته هستند. انقلاب این خدمت را به ما کرد که زنان را وارد عرصۀ سیاسی و اجتماعی کرد؛ اما ما بعد از گذشت سی سال، از این فضا خوب استفاده نکردهایم و هنوز هم میبینیم که از تفکیک جنسیتی حرف زده میشود. این حرفها در شأن جامعهای که تا اینحد زنان را وارد فضای اجتماعی کرده، نیست. وقتی زنان وارد نظام اجتماعی شدهاند، تبعاً نظام اجتماعی باید خودش را با این حضور وفق دهد. نگاهها و رویکردهای جنسیتی علیه زنان باید کاهش بیابد و راهش زور و پول نیست. متأسفانه در جامعۀ ما زور و پول و در کنار آن، بیمسئولیتی مدنی در حوزۀ فکر و بیان بهمثابۀ ابزارهای ساده و دم دست انتخاب میشود؛ درحالیکه اینها ابزارهای واقعی نیستند و عقلانیت اجتماعی باید به این نتیجه برسد که با پول و زور نمیتوان جامعه را اداره کرد.
اینها مسائل کلان جامعۀ ماست و سایر مسائل آسیبهای خردِ بیرونآمده از این آسیبهای کلان است. شهر آلودهای که ما داریم نتیجۀ این است که همۀ افراد آنقدر مصرفگرا هستند که نمیخواهند از خودروی شخصی صرفنظر کنند. سقوط نظامهای تحصیلی و کمّیگرایی دانشگاههای ما ــ اینهمه دانشجو، اینهمه استاد و اینهمه مدرک ــ نشان میدهد که آدمها متوجه این نیستند که علم یک انتخاب است مثل انتخابهای دیگر و نباید تفاوتی بین افراد از نظر سلسلهمراتب اجتماعی باشد. جامعه وقتی متعادل است که هر کسی کار خودش را بکند. الگوی موفق جهان الگوی نولیبرال آمریکا نیست؛ بلکه الگوی رفاه اجتماعی از گونۀ اسکاندیناوی است که در آن استاد دانشگاه مثل کارگر بیتخصص قابلاحترام است و هر دو انسان محسوب میشوند و هر دو از پوششهای تأمین اجتماعی برخوردارند. در این جوامع اجازه نمیدهند بسیاری از حوزهها وارد بازار و نظامهای سوداگری شوند؛ مثل نظام مسکن، حملونقل، بهداشت و نیازهای جامع به برقرسانی و آبرسانی و مانند اینها. چون این موارد نباید در اختیار گروهی خاص باشد. اما جامعهای که بهداشت خود را به حراج میگذارد، نمیتواند انتظار داشته باشد که شرایطش درست باشد. ایجاد بازار فروش اعضای بدن و نبود احترام بین پزشک و بیمار نتیجۀ این شرایط است. ما باید آسیبهای بزرگ و خرد را بشناسیم و بدانیم که این امور بر روی هم اثرهای چرخهای دارند و بهسادگی قابلکنترل نیستند. من فکر میکنم ابتدا لازم است گروههایی که وظیفهشان تحلیل اجتماع است، روی این موضوع کار کنند و گمان میکنم که در یکیـدو سال اخیر این اتفاق افتاده است. این سالها خود دولت با احیای سازمانهای مردممحور و کمککردن به کرسیهای اندیشه و گسترش مطبوعات و رسانهها این کار را میکند و با گسترش این روش باید فضایی باشد که مردم و نخبگان بتوانند روی اجتماع تأثیر بگذارند و نظام هم از این طریق کُنشهای خود را اصلاح کند.
این گفتوگو با آزاده شمس در چارچوب همکاری انسانشناسی و فرهنگ با خبرگزاری ایسنا انجام و در تاریخ چهارم آبان ۱۳۹۴ منتشر شده است.
ادامه دارد