شما به مسائلی که درحال تغییردادن جامعۀ ایران هستند، اشاره کردید؛ اما میخواهم این سؤال را از شما بپرسم که بهصورت جزئی چه مسائلی هست که خود شما، دکتر فکوهی، هم بهمنزلۀ شهروند و هم بهمناسبت جایگاه آکادمیکی که در آن قرار گرفتهاید، هر روز تجربه میکنید و آن را آزاردهنده میدانید، یا ذهن شما را درگیر میکند و دغدغۀ این روزهای شماست؟
پاسخدادن به پرسشی که مطرح میکنید کار سادهای نیست و پرسیدهشدنش از کسی که درگیر علوم اجتماعی است، پاسخدادن را باز هم مشکلتر میکند. چون برای کسی که اینسطح درگیری با اجتماع را دارد و موضوع کارش جامعه است، اینکه بخواهد خودش را از نظام اجتماعی جدا کند کار بسیار مشکلی است؛ بهویژه که این سؤال از من یا کسی چون من پرسیده میشود که جزو اقلیتی هستیم که بسیاری از آزارها مستقیماً متوجه ما نمیشود. بههرحال کسی که استاد دانشگاه است و درآمد و موقعیت اجتماعی نسبتاً بهتری از بسیاری از افراد معمولی جامعه دارد، تحلیل وضعیت او معیار تحلیل وضعیت جامعه نیست و دغدغههای شخصی او نمیتواند دغدغههای عمومی جامعه باشد. از نظر من وضعیت ضعیفترین کسانی که در اقلیت محض هستند، همیشه بهترین معیار برای ارزیابی اوضاع یک جامعه است و نه کسانی که بههرشکلی برخوردار از امتیازاتی هستند. اما برای پاسخ به شما باید بگویم مسلماً آن چیزی که بیشتر از همه مرا آزار میدهد، نابسامانی اجتماعی و بیعقلیای است که بهطور عمومی با آن سروکار داریم و باز هم آنچه بیش از همه آزاردهنده است، عدمعقلانیت در کسانی است که باید منبع و سرمنشأ عقلانیت باشند؛ یعنی نخبگان، روشنفکران و دانشگاهیان. اما همینجا بگویم که منظور من همه نیستند. بسیاری از دانشگاهیان، روشنفکران، نویسندگان و نخبگان فکری در جامعۀ ما که من شخصاً بهترین رابطه را با آنها داشتهام و بزرگترین خدمات را به فرهنگ این کشور داشتهاند، همیشه فعال بوده و هستند و کار خود را میکنند. منظور من تازهبهدورانرسیدگانی هستند که درست مثل نوکیسگان اقتصادی، یا مدرکی در جیب گذاشتهاند، یا بهزورِ چند کتاب تألیفی یا ترجمهای و چند جلسه از آنها در اینجا و آنجا «چهره» ساخته شده است ــ یا خود چنین تصوّر میکنند ــ کسانی که خودشان بهتر از هر کسی میدانند منظور آنهایند و بههمینجهت نیز هر بار بیآنکه نامی از آنها برده شود، واکُنشهای سخت نشان میدهند و بیشتر از آن «مریدان» و «هواداران» خود را وادار به واکُنشهای خشونتآمیز و شخصی و توهینهایی میکنند که اگر اوضاع اینگونه نبود، هر کدامش قابلتعقیب قضایی میبود. اغلب این افراد در سنین جوانی قرار دارند و باید در آینده سکانهای فکری و تصمیمگیری را به دست بگیرند، کسانی که اگر بخواهیم در کشور تولید عقلانیت کنیم به آنها نیاز داریم. این بیش از همه مرا آزار میدهد ــ در ابتدای بحثهایم به این نکته اشاره کردم که سالهاست هدف اصلی یورشهایی هستم که من را به انواع و اقسام اتهامات و ناتوانیها متهم میکند: از نداشتن سلامت مالی تا داشتن عقده و مشکلات روانی و سوءاستفاده از جایگاه دانشگاهی خود ــ اینکه هر روز میبینم این رفتارها در بخشی از جامعه رو به گسترش است، بهویژه گسترش گونهای از لومپنیسم «روشنفکرانۀ» غیرمسئولانه در دفاع از ادعاهایی که میدانند حقیقتی در آنها نیست، یا اینکه میبینم مدعیان «عقلانیت» آنهایی هستند که با ترجمه از فیلسوفان و نویسندگان بزرگ جهان (بهکمک فرهنگلغات و گوگل) به «متخصصان» رشتههای فکری و خیلی زود به «چهره» و «ستارۀ فکری» تبدیل میشوند و… مانند اینها، بسیار برایم تأسفآور است. این گونه برخوردها البته به کسانی که موقعیتهای پرفشار این کُنشگران و یا بیهدفی و افسردگی و آشفتگی و بهویژه انفراد فکری و ذهنی آنها از جهان را درک میکنند، گران نمیآید، اما نمیتوان نسبت به آنها بیتفاوت بود.
موقعیت ما به پزشکی شباهت دارد که تشخیص وضعیت هولناکی را با بیماری در میان میگذارد و تمایل دارد به او کمک کند تا درمان شود، اما در پاسخ با توهین و حملات هیستریک او روبهرو میشود. وضعیت قابلدرک است، اما همواره آزاردهنده نیز هست. هرچند توان تحمل این آشفتگیهای ذهنی و این سادهپنداریها و لومپنیسم و سطحینگری مریدان و هواداران و شاگردان اینوآن «چهره» و «قهرمان» فکری با نگاه به گذشته و پیشینۀ فکری صدسالهمان، برای هر کسی که سنش بالا میرود، کمتر و کمتر میشود اما این بههرحال بهایی است که باید برای چنین رویکرد آسیبشناسانهای پرداخت کرد. من نمیتوانم تشخیص خود را از بیماری نگویم و بهانهام این باشد که بیمار پس از شنیدن تشخیص، رفتاری خشونتآمیز، هرچند قابلپیشبینی، نشان خواهد داد. اما هرگز نامی از فردی، نهادی یا هیچ مشخصۀ دقیقی نمیدهم که به کسی توهین شود و هرگز وارد مسائل شخصی افراد نمیشوم ــ هرچند میدانم که مسائل شخصی چقدر در آن آسیبها مؤثر است ــ با وجود این، پاسخها تقریباً همیشه شخصی و خصوصی هستند و فرض در آنها بر این گذاشته میشود که هیچ استدلالی مطرح نشده و راه مقابله با استدلالها برخورد شخصی و توهینآمیز در حادترین شکل آن است که گفتم برای من کاملاً قابلدرک و البته تأسفآور است.
بنابراین آنچه کسانی چون من را که مشغول کارکردن هستند و تلاش میکنند بهدور از توهّمات و ادعاها کارشان را بکنند و تعدادشان هم زیاد است، آزار میدهد، معیارها و روشننبودن اهداف و روشها نیست. چون ما ابزارهای مختلفی داریم که خودمان را نسبت به این آزارها مصون نگه داریم و کارمان را بکنیم.
چه ابزارهایی؟
مثلاً شناخت سازوکار اجتماعی تولید این گونه واکُنشهای خشونتآمیز. من میتوانم درک کنم وقتی کسی را که در برجعاجی نشسته که مریدان برایش ایجاد کردهاند، متوجه توهّمش میکنید و سازوکار اجتماعی ساختهشدن این توهّمات را نشان میدهید، به خود نیز این امکان را میدهید که خشونت را بهتر تحمل کنید. فکر میکنید بسیاری از بزرگان ما در صد سال اخیر چطور با اینهمه حملات علیه خود مقابله کردند؟ من ابداً خودم را در حد آن بزرگان نمیدانم و فکر میکنم مهرۀ کوچکی هستم که بسیار زود فراموش خواهد شد؛ اما در همین مدت کوتاه هم باید تمام تلاش خود را برای آنچه وظیفۀ خود میدانم، انجام دهم. من این امکان را دارم که کار خودم را بکنم. کسی چون من میتواند از زندگی نسبتاً بدون دغدغههای مالی بزرگ برخوردار باشد و من این را امتیاز بزرگی میدانم؛ بهشرط آنکه فرد بتواند در این موقعیت پولپرستی خود را کنترل کند، تا فرصتی برایش باقی بماند که در نظام اجتماعی دخالت کند. بههرحال اگر کسی نخواهد آسیبشناس باشد باید وارد گونهای از انفراد اجتماعی شود که این انفراد اجتماعی تا اندازهای او را مصون میکند؛ لازم نیست او هر کسی را ببیند. بسیاری از نویسندگان و نخبگان و دانشگاهیان امروز این روش را انتخاب کردهاند؛ یعنی رابطۀ خود را با بخشهایی از نظام اجتماعی به حداقل رساندهاند تا بتوانند کارهایی را که دوست دارند و بسیار هم مفید و لازم و اساسی هستند، انجام بدهند. انتخاب من بهمنزلۀ جامعهشناس و آسیبشناس اجتماعی نمیتوانسته چنین باشد و همواره حضور رسانهای و اجتماعی گسترده داشته و دارم و فکر نمیکنم آدمی باشم که بتوانم خودم را کنار بکشم و برای خودم بنویسم یا پشت درهای بسته به فکر درآمدزایی برای خودم باشم. آنهایی که تقریباً هیچچیز از روابط علمی و کاربردی نمیدانند، چون اصولاً تواناییای برای هیچگونه مشارکت حتی در جایگاه کارشناسی ساده، در این گونه برنامههای عملی ندارند، متوجه نیستند که بهترین کار برای درآمدزایی در رشتههایی همچون رشتههای علوم اجتماعی و انسانی آن است که تا حد ممکن از رسانهها دور بمانی و کمترین دخالتهای رسانهای را در نظامهای اجتماعی بکنی و بهویژه، با هیچکس درگیر نشوی و انتقادی نکنی تا کسی یا نهادی را از خودت دور نکنی. این کاری بوده که من هرگز نتوانستهام بکنم و بهایش را نیز در قالب ازدستدادن فرصتهای کاری و همینطور بهویژه در قالب حملات لومپنی که هدفم گرفتهاند، پرداختهام. من اگر قرار باشد از نو آغاز کنم، صد بار دیگر نیز همین کار را میکنم؛ ولی میتوانم به بسیاری از دوستانم حق بدهم که نه بهدلیل سودجویی، بلکه صرفاً برای مصونبودن از گزند این امواج خشونتآمیز و ابلهانۀ جاهلهای مدرن که گاه جسارت میکنند و به خود نام «منتقد» هم میدهند، خواسته باشند اصولاً خودشان را از تیررس بیماران فکری دور کنند؛ بیمارانی که دوست ندارند کسی به آنها بیماریشان را یادآوری کند. اما حتی افرادی مثل من که بسیار با سازوکارهای نابسامانی اجتماعی و آنومی آشنایی دارند، گاه ترجیح میدهند که با آن بخشهایی که میشود، کمتر در ارتباط باشند. مثالی بزنم در تارنمای انسانشناسی و فرهنگ که پربینندهترین تارنمای فارسیزبان در زمینۀ رویکردهای بینرشتهای فرهنگ است و من آن را مدیریت میکنم و در آن ما از همکاری و مشورت مهمترین دانشگاهیان و روشنفکران ایران و بسیاری از استادان جهانی برخورداریم: از همان ابتدا ما بخش «نظرها» را حذف کردیم؛ زیرا این بخش تقریباً در همۀ تارنماها حتی بهرغم دغدغۀ مدیران تارنماها به جایگاهی تبدیل شده است برای کامنتگذاران حرفهای و مزدبگیر و یا آدمهایی که این عرصۀ «ناشناسبودن» را برای خود بهشتی قلمداد میکنند مناسب بیرونریختن عقدههایشان و «افشاگری» و «مچگرفتن» و حملهکردن هدفمند به اینوآن. البته آنها با بیاعتبارکردن این نهاد، حق بسیار مفیدِ اظهارنظر را نیز از کسانی که واقعاً قصد مشارکت فکری دارند، پایمال کردهاند. این همان کاری است که ما با بسیاری از نهادهای دیگر کردهایم؛ با دانشگاه، با روزنامه و مطبوعات، با تارنماها و نظامهای روشنفکرانهای که آنها را تخریب میکنیم و بعد کژرفتاریهای خود را به حساب خراببودن ذاتی این نهادها میگذاریم. این تازه شامل گروهی از لومپنهای فکری میشود، که مدل تاریخی خود را از حزب توده در دهههای ۲۰ و ۳۰ شمسی میگیرند. وخیمتر از آنها لومپنهای «روشنفکر حرفهای» هستند که اصولاً مینویسند تا از آنها شکایت شود یا پاسخ بگیرند. اینها وضعیتی دیگر دارند. حزب توده سالهای سال این مدل را دنبال کرد و دیدیم که چه سرانجامی یافت. اما من نمیخواهم رابطهام را با جامعه، ولو بیمارترین بخشهای آن، قطع کنم و هرگز خودم را فردی که از این بیماریها مصون بوده ندانستهام و نمیدانم؛ زیرا در یک مجموعۀ اجتماعی هر چه که وجود دارد، کمابیش در همۀ اجزایش رسوخ میکند. بنابراین سخن من بهمنزلۀ کسی که تخصص خودش را تشخیصدادن میداند، آن نیست که این بیماریها و مشکلات در خود من وجود ندارد و تلاشم هم این است که خود را نیز با توجه به انتقادات دیگران بهتر کنم. این را که آیا موفق بودهام یا شکست خوردهام، باید عموم قضاوت کنند. اما ادعای منزهبودن بههیچرو نداشتهام و نخواهم داشت، چون این ادعا نشانهای از حادشدن بیماری است. من هرگز نمیتوانستهام رابطهام را با جامعه قطع کنم چون در این صورت قابلیت شناختم کم میشود؛ اما اینطور هم نیست که تمایل داشته باشم بیش از حد در این روابط باشم؛ چون میدانم در این چرخههای فساد ذهنی چه میگذرد. مثالی دیگر و کاملاً متفاوت بیاورم: من باید در شهر رانندگی کنم تا بفهمم ترافیک و کُنش مردم در رانندگی چطور است. بنابراین نمیخواهم این کار را ترک کنم؛ چون اگر ترک کنم، نمیتوانم دربارۀ بیهنجاریای که در رانندگی داریم و بازتاب آن کشتهشدن چندهزار نفر در سال است، نظرعینی و تحلیلی بدهم. اما من نمیتوانم دیگران را منع کنم که چرا رانندگی نمیکنند و وارد نظام نمیشوند؛ چون میدانم این نظام آسیبزاست و روی اعصاب مردم تأثیر میگذارد. از این جهت من خود را آسیبشناس میدانم. اما بسیاری نه برای خودشان این رسالت را قایل هستند و نه تخصصشان این است. متأسفانه یکی از آفتهای علوم اجتماعی در ایران این است: جامعهشناسان، انسانشناسان و کسانی که در علوم اجتماعی هستند تصوّر کردهاند که میتوانند مانند افرادی که در سایر رشتهها هستند، خودشان را به دانشگاه محدود بکنند. این تصوّر غلط است و امکانپذیر نیست.
ما بهمنزلۀ کسانی که در حوزۀ علوم اجتماعی فعال هستیم، باید درون نظام اجتماعی ــ هر چه که هست ــ باشیم و برای بهترشدن آن کمک کنیم. چون بهترشدن نظام اجتماعی به بهترشدن موقعیت همۀ ما کمک میکند. اما مسئلۀ اصلی که من به آن اشاره کردم این بود که معیار ما برای درجامعهبودن موقعیت یک متخصص علوم اجتماعی نیست؛ موقعیت کسی است که در ضعیفترین وضعیت اجتماعی قرار دارد.
این گفتوگو با آزاده شمس در چارچوب همکاری انسانشناسی و فرهنگ با خبرگزاری ایسنا انجام و در تاریخ چهارم آبان ۱۳۹۴ منتشر شده است.