آسیب‌شناسی جامعۀ امروز/ گفت‌وگو با ناصر فکوهی / بخش اول

آزاده شمس

ناصر فکوهی را در دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران و در اتاقش ملاقات می‌کنم. ده سال پیش برای اولین بار و در جایگاه دانشجو به این دانشکده آمدم، اما هرگز اقبال این را نداشتم که دانشجوی او باشم؛ اما این بار نزدیک به دو ساعت پای حرف‌های او دربارۀ مسائل امروز جامعۀ ایران نشستم؛ حرف‌هایی که کم‌تر از یک کلاس دو ساعتۀ درس نبود. فکوهی استاد دانشگاه تهران و مدیر مؤسسه انسان‌شناسی و فرهنگ است. اتاق او پُر است از کتاب‌های جامعه‎شناسی، انسان‎شناسی، فرهنگ و دیگر حوزه‎ها. پنجرۀ اتاقش رو به حیاط است و رایانه‌ای در گوشۀ اتاق است که فکوهی پشت آن نشسته و با شروع مصاحبه کنار میز گِردی می‌نشیند که با انبوهی از کتاب‌های پراکنده پوشیده شده است و من هم طرف دیگر این میزِ پر از کتاب می‌نشینم.
دکتر فکوهی خودش را آسیب‌شناس می‌داند؛ کسی که ارتباطش را تا آن‌جا که می‌توانسته با جامعه حفظ کرده و همواره تلاش کرده است تا از طریق نوشتن و نقدکردن و استفاده از رسانه‌ها برای حل مشکلات گام بردارد. او معتقد است: «این رویکرد و این حضور با «اتهامات» و «ادعاها» و«شبه‌نقدها»یی فراوان و پی‌در‌پی و تقریباً هرروزه از سوی آدم‌هایی بسیار مختلف و از هر موضعی، همراه بوده است که او همواره و تعمداً آن‌ها را بی‌پاسخ می‌گذارد، زیرا در‌غیر‌این‌صورت باید رشتۀ خود را از علوم اجتماعی به علوم روانی تغییر می‌داد». با این حال او معتقد است که منشأ آن‌ها را می‌شناسد و می‌گوید: «اینان کُنشگران و فرآیندهایی هستند که دوست ندارند کسی آینه در برابرشان بگیرد و دردها و آسیب‌هایشان را رو در رو به آن‌ها بنمایاند؛ دانشگاهیانی که تصوّر می‌کنند حرفۀ علوم اجتماعی را باید در اتاق‌های دربسته و مجلات «علمیِ» بدون‌خواننده دنبال کنند و کاری به عرصه‌های واقعی جامعۀ خود نداشته باشند و در کنار آن‌ها، دیگرانی به‌ظاهر بسیار متفاوت اما به‌شدت متشابه: «روشنفکران خود‌ـ‌خوانده‌ای» که امروز زبان لومپنیسم کوچه‌و‌خیابان را به زبان خود تبدیل کرده‌ و از جمله، عرصۀ بی‌خطر «کامنت»‌های ناشناس وبگاه‌ها یا مقالات صفحات روزنامه‌ها و جلسات «روشنفکرانه» را، به افتخاری برای به‌نمایش‌گذاشتنِ استعداد خود در توهین و تهمت‌زنی بدل کرده‌اند و آسیب‌شناسی در حق خود را به حساب کل روشنفکران و دانشگاهیان می‌گذارند و خود را به انسان‌های شریفی منتسب می‌کنند که هیچ سنخیتی با آن‌ها ندارند؛ اندیشمندانی که در این کشور از دیرباز تا امروز چه در میان استادان و چه روشنفکران، بی‌شمار بوده‌اند و همه آن‌ها را با کارهایشان می‌شناسند و مسلم است که روی سخن این آسیب‌شناسی‌ها با آن‌ها نیست». همۀ این آسیب‌ها از نظر او به یک آسیب اساسی برمی‌گردد: «تازه‌به‌دوران‌رسیدگی» و «پولی‌شدن» اکثریت فرآیندها و رفتارها و حرکت به‌سوی نولیبرالیسم و نوکیسگی اقتصادی و فرهنگی که درحال تخریب همۀ ارزش‌های جامعۀ ماست؛ گرایشی که امروز با گستاخی تمام از سرمایه‌داری در بدترین الگویش یعنی سرمایه‌داری آمریکایی متأخر دفاع می‌کند و در‌عین‌حال بر آن است که مخالفان این سرمایه‌داری وحشی و نه مخالفان بازار و مبادلۀ عادلانه را با اتهامات بی‌ربط ساکت کند. اما حتی چنین آسیب‌زدگانی وقتی با تکیه‌زدن بر تازه‌به‌دوران‌رسیدگیِ فرهنگی و روشنفکرانه، «ضدسرمایه‌دار» هم می‌شوند، در توهّماتی بی‌معنا فرومی‌روند.
فکوهی معتقد است تخریب نظام‌های ما به‌دست این سودجویان و نوکیسگان اقتصادی و فرهنگی، درحال‌حاضر متوجهِ نظام‌های رسانه‌ای، دانشگاهی، آموزش‌و‌پرورش، سلامت و بهداشت شده است و اثر خود را در رفتارهایی بیمارگونه گذاشته است؛ رفتارهایی از رواج لومپنیسم و توهین و افترای بی‌پروا و سطحی در زبان گرفته تا خرید و فروش مدارک دانشگاهی، از توهّمات نژادپرستانه و ادعاهای بی‌معنا در عرصۀ اقتصادی تا غیراخلاقی‌ترین مبادلات پولی نظیر تجارت بر اعضای بدن‌.
از نظر او، مسائل زنان و مصرف‌گرایی و نوکسیه‌گرایی عمومی کُنشگران اجتماعی مسائل اساسی جامعۀ ایران هستند؛ موضوعات کلانی که مسائل خردتری چون آلودگی و تخریب محیط زیست، کمّی‌گرایی دانشگاه‌ها و سقوط نظام‌های علمی و اخلاقی را در‌پِی دارند.

به نظر می‌رسد جامعۀ ایران به‌تندی درحال تغییر است، شما چقدر این تغییرات را برآمده از بطن مردم می‌بینید؟
همۀ جوامع در دوره‌های مختلف درحال تغییر مدام هستند. اصولاً فرهنگ و نظام‌های اجتماعی بدون تغییر نمی‌توانند باقی بمانند. گاهی این تغییر کند و گاه تند است. البته این تغییرات بستگی به آن دارد که دربارۀ چه مرحله‌ای از جامعه حرف می‌زنیم و داخل این جامعه چه حوادثی درحال رخ‌دادن است و بیرون آن چه زمینه‌هایی داریم. بنابراین صحبت‌کردن کلی از کشوری چون ایران که هشتادمیلیون نفر جمعیت دارد و الان در منطقه‌ای پویا مثل خاورمیانه قرار دارد که اتفاق‌های مختلفی در آن می‌افتد، کار ساده‌ای نیست. باید ببینیم تغییراتی که منظور ما هستند و مردمی که ما از آن‌ها حرف می‌زنیم چه کسانی هستند. چون وقتی در رسانه‌ و زبان عمومی مدام از مفهوم «مردم» صحبت می‌شود، منظور کمابیش یا افکار عمومی است و یا اکثریت کسانی که در آن جامعه هستند؛ اما اگر بخواهیم دقیق‌تر حرف بزنیم واژۀ «مردم» گویا نیست. به‌دلیل این‌که چنین سطحی از انسجام در بین گروه‌های اجتماعی وجود ندارد؛ تغییر‌و‌تحولات بین گروه‌های اجتماعی در یک سطح انجام نمی‌شود و گروه‌های اجتماعی صد درصد با هم هماهنگ نیستند.

گاهی تغییراتی که در جامعه رخ می‌دهد، تغییرات از بالا به پایین است. اما در این‌جا منظور من تغییراتی است که از پایین به بالا رخ می‌دهد. گروه‌های اجتماعی با وجود تنوع و گوناگونی که دارند بر جامعه مؤثرند و به نظر می‌رسد تغییراتی که جامعۀ ما درحال تجربه‌کردن آن است، چنان با سرعت رخ می‌دهد که گاهی دولت عقب‌تر از جریان‌های اجتماعی است و اتفاقات اجتماعی گاه دولت را غافلگیر و متعجب می‌کند. بنابراین به نظر می‌رسد که گاهی یک فاصله‌ای میان سطوح بالا و پایین و انگار نوعی بی‌اطلاعی از جامعه درکار است.
چیزهایی که ما به آن دولت یا حکومت می‌گوییم، نظام‌هایی هستند بیش‌تر به این منزله که قابلیت سازمان‌دهندگی در چارچوب‌های نظام‌مند و فرآیندهای تنظیم‌کننده را دارا باشند و در داخل خود، لزوماً آگاهانه نیستند و بر اساس مجموعه‌ای از فرآیندهای پیچیده ‌عمل می‌کنند. کُنشگرانی هم که در آن‌ها قرار گرفته‌اند، آگاهانه یا ناخودآگاهانه عموماً بر اساس نظام‌های ایدئولوژیکی عمل و اهداف مشخصی را دنبال می‌کنند ــ چه این‌جا و چه در سایر نقاط دنیا ــ مثلاً این‌که چطور می‌شود جامعه را بهتر اداره کرد، چطور می‌توان جامعه را به جهت خاصی برد و یا از این‌که به جهت خاصی برود، بازش داشت. اگر تجربۀ جهانی را در کشورهای توسعه‌یافته و درحال‌توسعه، به نظام‌های تاریخ تسری بدهیم، تقریباً همیشه، کُنشگران نظام‌های دولتی از لحاظ موقعیت ذهنی و عملی نسبت به مردم عقب‌تر هستند. این واقعیتی است که اغلب به آن توجه نمی‌شود؛ این‌که کُنشگران حوزۀ سیاسی بازتاب اجتماع هستند، نه برعکس. دولت نیست که نظام اجتماعی را می‌سازد؛ نظام اجتماعی است که دولت را می‌سازد. نظام سیاسی هم به واسطۀ ضوابطی که در درونش هست و به‌ویژه قدرت بی‌واسطه‌ای که دارد و می‌تواند بلافاصله تأثیر بگذارد، دچار توهّم می‌شود و تصوّر می‌کند که از جامعه جلوتر است. این امر منشأ بسیاری از تنش‌هایی است که بین نظام‌های اجتماعی و آنچه به «بالا» و «پایین» تعبیر می‌شود اتفاق می‌افتد؛ یعنی آن چیزی که ما در بالا مشاهده می‌کنیم با آن چیزی که در پایین مشاهده می‌کنیم، لزوماً یکی نیستند و بینشان هماهنگی هم وجود ندارد. نظام‌های اجتماعی عمدتاً در پایین یا در سطح کلان اجتماعی ساخته می‌شوند، نه در بالا. اما نظام‌های سیاسی، که در بالا هستند، همیشه نسبت به جامعه‌ای که بر آن از نظر سیاسی و قدرت مسلط هستند، این توهّم را دارند که هر کاری که بخواهند می‌توانند با آن بکنند. این یک درک بیولوژیک و زیستی است که مثل رابطۀ اندام‌های مرکزی در بدن با اندام‌های حاشیه‌ای یا مثل رابطۀ خویشاوندی بین والدین و فرزندان است. رابطۀ بیولوژیک هژمونیک یا رابطۀ سلطه‌زیستی، رابطه‌ای همواره توهّم‌زاست و این توهّم باعث می‎شود که نظام مرکزی یا بالایی فکر کند، هرکاری که می‎خواهد می‌‏تواند انجام دهد و چنین بینگارد که اصولاً نظام در پایین وابسته است به تصمیماتی که در بالا گرفته می‌شود. در‌حالی‌که تجربۀ تاریخی و مصداق‌هایی که ما در تمام نظام‌های سیاسی و اجتماعی می‌بینیم، چنین چیزی را نشان نمی‌دهد. چیزی که مصداق‌ها نشان می‌دهد این است که ما با یک شبکۀ ارتباطات و مبادلات پیچیده سر‌و‌کار داریم، که عناصرش روی هم تأثیرهای مختلفی دارند. حتی اگر به سطح زیستی یا مطالعات جدید خانواده هم برگردیم، دیگر این‌طور نیست که پدر و مادر می‌توانند هرکاری با بچه‌های خود بکنند. این تز در سطح زیستی هم رد شده است: که ارادۀ مغز می‌تواند هرکاری در بدن انجام بدهد و معلوم شده که اندام‌های حاشیه‌ای هم روی بدن تأثیر دارند. مانند همین مثال، بچه‌ها هم بر پدر و مادر خود مؤثر هستند. در سطح اجتماعی مسائل بسیار پیچیده‌تر از این است و این شبکه در حاشیۀ خود و در روابط غیرمرکزی خودش فعال‌تر از روابط مرکزی است. این مسئله به نظریۀ پیچیدگی برمی‌گردد که متفکری چون «ادگار مورن» مطرح می‌کند. در نظریۀ پیچیدگی ما به این بحث می‌رسیم که درحقیقت بالا و پایینی وجود ندارد و این بالا و پایین نوعی «انتزاعی»‌کردن است که اغلب با فرآیندهای «تقلیل‌گرایی» یا ساده‌کردنِ مبالغه‌آمیزِ واقعیت‌های پیچیده هم همراه است. ما این فرآیندها را به کار می‌بریم تا بتوانیم نظام‌های پیچیدۀ بیرونی و از آن هم بیش‌تر، «تصادف»ها یا آنچه را تصور می‌کنیم تصادف هستند، جهش‌ها و بسیاری گسست‌های دیگر را که ذهن ما یا بدن ما قادر نیست درست درکشان کند و به آن‌ها واکُنش نشان دهد، برای خود قابل‌فهم کنیم و عملی در برابرشان انجام دهیم. «مردم» به‌معنایی، خودِ «دولت» و «دولت» به‌معنایی، خودِ «مردم» است و این‌ها از طریق لایه‌ها و روابط بسیار زیادی به‌صورت خودآگاه و ناخودآگاه به هم پیوسته‌اند. اما در سطح زبان و سطحِ شناختی چون تقسیم‌بندی‌های رده‌شناختی انجام شده، افراد این‌طور صحبت می‌کنند که گویی دولتی داریم و مردمی که در دو جا قرار گرفته‎اند و هر کدام موجودیت‌هایی مستقل و خودمختار هستند که می‌توانند با خود و با دیگران به‌هر‌ترتیبی که می‌خواهند رفتار کنند و به نتایجی هم برسند که می‌خواهند. در‌حالی‌که واقعیت امر این‌گونه نیست. اما ما می‌توانیم با مصداق‌های خیلی مشخص از گروه‌های مختلف اجتماعی و تغییراتی که می‌کنند حرف بزنیم. می‌توانیم از نهادها و تغییرات در نهادها و از دخالت‌هایی حرف بزنیم که تأثیرگذارند و این بحث درستی است. اگر بخواهیم از این وجه نگاه کنیم، باید ببینیم جامعۀ ایران را با چه جوامعی در چه مقاطعی از تاریخ می‌توان مقایسه کرد و گفت که پویاتر است یا کم‌تر پویاست؛ میزان تغییرات چقدر است؛ تغییرات به چه سویی است؛ این تغییرات در کجا بیش‌تر است و مباحث دیگر.
جامعۀ ایران در چارچوبی کلی، از صد سال پیش که ما بر آن نام «ایران معاصر» یا «ایران مدرن» گذاشته‌ایم، از قرن بیستم آغاز شده و درحال حرکت به‌سمت ساختن مدرنیته‌های متکثر و مخصوص‌به‌خود است و نه لزوماً مدرنیتۀ واحد. این جامعه تبعاً با فراز‌و‌فرودهای زیادی روبه‌رو بوده است و ما در این مسیر فرصت‌ها و مشکلات زیادی داشته‌ایم. بزرگ‌ترین بختیاری ما این بوده است که از نقطۀ صفر شروع نکرده‌ایم. ایران نظامی بوده که به‌صورت یک پیوستار زبانی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی، چندهزار سال تداوم داشته و به انباشت در حوزه‌های مختلف دامن زده است و اگر از این‌ها به‌خوبی استفاده کند، می‌تواند بسیار بهتر به مدرنیته‌های مختلف، یا مدرنیتۀ متکثر، وارد بشود. در‌عین‌حال این پیشینه همان‌قدر که برای ما مثبت است، می‌تواند منفی هم باشد. به‌عبارتی داشتن پیشینۀ اجتماعی‌ـ‌فرهنگی طولانی‌مدت، می‌تواند مثل میراث پدری از یک سو بار مثبت داشته باشد و از سوی دیگر اگر مدیریت نشود، بار منفی. به‌نظر من فرهنگ‌هایی مثل فرهنگ ایران، باید با هوشمندی و قدرت بیش‌تر خود را مدیریت کنند. ما در صد سال اخیر تا حد زیادی توانسته‌ایم این مدرنیتۀ متکثر را بسازیم. جامعۀ ایران هرگز درطول صد سال گذشته انفعال کامل نداشته و به‌نسبت بسیاری از جوامع انفعال کم‌تری هم داشته است؛ انفعال‌های جزئی یا بخشی که لزوماً به‌منزلۀ انفعال کل جامعه نبوده است. از‌این‌رو باید توجه داشت که ممکن است جامعه‌ای در نخستین‌لایۀ خود منفعل به نظر بیاید، اما در عمق درحال تغییر باشد. شاید در ده سال گذشته جامعۀ ایران بیش‌تر در این موقعیت بوده که در عمق در‌حال تغییر بوده، اما به‌هر‌حال چیزی که در عمق بوده به سطح می‌آید و خودش را نشان می‌دهد. این جامعه و تغییراتش بیش از هر چیز خودش را در جوان‌بودن خویش نشان می‌دهد که بر جامعه تأثیر می‌گذارد و این جوان‌بودن فقط زیستی نیست و تأثیر فرهنگی دارد. مسئلۀ تکثر سبک‌های زندگی این افراد هم مطرح است، این افراد حاضر نیستند یک سبک‌زندگی مشخص را دنبال کنند و اصرار دارند سبک‌زندگی بخصوصشان را نگه دارند و هویت خود را در این سبک‌زندگی می‌بینند. امکان تغییر چنین چیزی هم وجود ندارد، بیش‌تر از سی سال است تلاش می‌شود یک گونۀ فرهنگی خاص و یک سبک‌زندگی ویژه به‌مثابۀ تنها اشکال ممکن ساخته و توصیه شوند، اما دیده‌ایم چنین چیزی اتفاق نیفتاده و هرگز اتفاق نمی‌افتد. اصولاً چنین چیزی امکان‌پذیر نیست و در جوامع دیگر هم رخ نداده و نمی‌دهد.
اما بحث دیگر افزایش سرمایۀ فرهنگی است، هر اندازه که دیدگاه ما نسبت به فضای دانشگاهی یا رسانه‌ای منفی باشد و یا فکر کنیم این‌ها انحراف و کاستی دارند، این مانع از انباشت سرمایۀ فرهنگی نمی‌شود. ایران کشوری است که به‌لطف درآمدهای اقتصادی بزرگی که داشته، توانسته است یک نظام توزیع دانش و گسترش سرمایۀ فرهنگی ایجاد کند. کشوری که حدود پنج‌میلیون نفر دانشجوی درحال‌تحصیل دارد و بیش از ‌پنج‌میلیون نفر کُنشگرانی که از نظام دانشگاهی خارج شده‌اند. امروز تقریباً تمام بچه‌های در سن مدرسه، به مدرسه می‌روند. در چنین جامعه‌ای مسلماً انباشت سرمایۀ فرهنگی بالاست و این بر تغییرات و تحولات تأثیر دارد و البته اکنون پاسخی به این سرمایۀ اجتماعی داده نمی‌شود و منشأ تنش در جامعۀ ما همین است که تغییراتﹾ پاسخ‌هایی را که می‌باید، دریافت نمی‌کنند و درنتیجه انرژی منفی ایجاد و ذخیره می‌شود که می‌تواند به انفجارهایی بدل شود. بنابراین الان در ایران ما با جوان‌بودن جامعه، سبک‌زندگی‌های متنوع و انباشت سرمایۀ فرهنگی و نیز انباشت سرمایۀ اقتصادی مواجهیم. انباشت سرمایۀ مالی جامعۀ ما را و نگاه به کار را تغییر داده است؛ جامعه به‌شدت پولی و کالایی شده است که امری کاملاً منفی است، اما به‌هر‌حال این گرایش‌های مختلف سبب شده جامعۀ ایران امروز یک کشور فقیر جهان‌سومی نباشد. نمی‌شود ایران را با پاکستان یا کشورهای فقیر آمریکای جنوبی یا با کشورهای فقیر آفریقایی مقایسه کرد. جامعۀ ایران قابل‌مقایسه با کشورهای دارای سرمایۀ نفتی است. ایران جزو ثروتمندترین کشورهای جهان است و اگر جامعه نتواند خودش را مدیریت بکند، به‌سمت غلبۀ نظام‌های مصرف‌گرا و بدون عقلانیت اقتصادی می‌رود؛ مواردی مثل خودنمایی و نوکیسه‌گری در آن رشد می‌کند و از لحاظ نظام‌های اقتصادی، نولیبرالیسم بهتر از این جایی را پیدا نمی‌کند که در آن بنشیند و عملیات تخریب خودش را آغاز کند. کاری که در جاهای دیگر دنیا انجام شده است.
نکتۀ دیگر مسئلۀ زنان است که مسئله‌ای اساسی است. زنان بعد از انقلاب نقش اصلی را در تغییر جامعۀ ایران داشته‌اند و جامعه‌ای که نقش زنان در آن تغییر کند، همه‌چیز در آن تغییر می‌کند. زنان اصل و اساس نظام‌های اجتماعی و اساس نظام‌های تربیتی هستند و وقتی وارد حوزه‌های اجتماعی می‌شوند، این حوزه‌ها که از لحاظ تاریخی و پیش‌تاریخی حوزه‌های مردانه بوده‌اند و تمام قوانین و ضوابط آن‌ها بر اساس حضور مردانه بوده، تغییر می‌کنند. از نظام‌های امنیتی و نظامی گرفته تا نظام‎های زبانی و کلامی و تا نگاه به مسائل تغییر می‌کند. جامعه‌ای که با حضور فراگیر زنان به‌سمت زنانه‌شدن برود، به‌طور کامل دگرگون می‌شود. یکی دیگر از تغییرات جامعۀ ایران در بازۀ پنجاه‌سالۀ اخیر، تبدیل‌شدن از جامعۀ هشتاد درصد روستایی به جامعه‌ای نزدیک به صد درصد شهرنشین است و شهرنشینی کاملاً با زندگی روستایی و عشایری متفاوت است؛ آن‌هم شهرنشینی در ایران که از قسم شهرنشینی متراکم و پراکنده است. این صرفاً بحث جغرافیایی نیست، بحث فرهنگی است؛ چرا که مردم در شهر آن‌طور زندگی و فکر نمی‌کنند که در روستا. اما باید توجه کرد که مجموعۀ این تغییرات چه پاسخی گرفته است. من معتقدم که هیچ پاسخی داده نشده است. چه قبل و چه بعد از انقلاب به تغییرات درحدی پاسخ داده شده است که نظام‌های اجتماعی ناچار بوده‌اند به آن‌ها پاسخ بدهند. اما پاسخ‌ها اصلاً درحدّ تغییرات نبوده است؛ چون هر تغییری ایجادِ خواست و مطالبه می‌کند. اگر میزان مطالباتی که بر اثر تغییرات اجتماعی در‌طِی سی سال ایجاد شده است را در نظر بگیریم، پاسخِ داده‌شده به آن در حد ده درصد هم نبوده است. بنابراین ما شاهد عدم‌توازن هستیم، بین مطالبات و پاسخی که به آن‌ها داده می‌شود. این‌جا اختلافی ایجاد می‌شود که مدیریت نشده است و مدیریتی هم که شده تنها بر مبنای مالی و پولی بوده که من به آن مدیریت نمی‌گویم چرا که مثل شیوۀ درمان با تجویز مورفین و کورتون در پزشکی است. کورتون و مورفین علایم را از بین می‌برد، اما بدن را به‌سمت خرابی می‌برد. این اتفاقی است که در ایران افتاده است. نظام صبر نمی‌کند تا مطالبه‌اش پاسخ داده شود. نظام‌های اجتماعی خودزا هستند و خودشان به‌سمت پاسخ‌گرفتن می‌روند.
زنان ایران که بعد از انقلاب به‌صورت گسترده وارد تحصیلات دانشگاهی شدند، از نظر اشتغال فرصت‌های محدودی در حد دوازده تا سیزده درصد دارند. آن‌ها نمی‌توانند صبر ‌کنند تا جامعه تصمیم بگیرد که چه زمانی آن‌ها باید به برابری شغلی با مردان برسند. بدین‌ترتیب بوده است که اگر زنان در نظام شغلی نتوانسته‌اند وارد شوند، از طریق هنر و ادبیات یا کار داوطلبانه وارد فضای اجتماعی شده‌اند. در یک کلام، گاهی راهی که نظام اجتماعی می‌یابد، مناسب است و گاهی نامناسب و معمولاً ترکیبی از این دو نوع است؛ اما از نظر اجتماعی این روند به‌هر‌حال مناسب نیست. این وضعیت خطرناک می‌تواند ادامه هم بیابد و از آن‌جا که ما کشور ثروتمندی هستیم این گونه «پول درمانی»ها می‌توانند سال‌های سال ادامه پیدا کنند؛ اما روند تخریب روز‌به‌روز بیش‌تر می‌شود.